eitaa logo
𝑵𝒆𝒈𝒉𝒂𝒃 𝒆 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉
920 دنبال‌کننده
161 عکس
9 ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪سفری‌بی‌پایان‌به‌دنیای‌خیال‌ها عضوجمعیت‌نویسندگان📝𝟬𝟴𝟰 📖رمان «در میان تاریکی»|پایان‌یافته 🖋️رمان «نقاب عشق»|درحال‌پارت‌گذاری ୨୧به قلمِ باران୨୧ ⚠️کپی=پیگیری قانونی ✦𝐒𝐭𝐚𝐫𝐭:1404/9/11✦ ♡𝐌𝐞: @Baranri2
مشاهده در ایتا
دانلود
پارتـــ257 Fasl2🩶 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ -خب، اول لیستِ کسایی که می‌خوای دعوتشون کنی رو بنویسیم. من با یه حالتِ دراماتیک گفتم: +من که… خب، خونواده که ندارم! فقط رفیق‌هام موندن، و البته مامان و بابای نرگس دیگه… حامی یه نگاهی بهم انداخت و با لبخندِ کنایه‌آمیزی گفت: -درسته که خونواده نداری، ولی لیستِ رفیقات یه لشکرِ آماده‌ی ج.نگه! منم که از این نظرخواهیِ غیرمنتظره خوشم اومده بود، گفتم: +اووه، نکته‌ی خوبی بود، دمت گرم! آها راستیییی. -چیشده؟ +دکی هم بنویس. -دکی کیه؟
پارتـــ258 Fasl2🩶 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ +ام.... نرگس منشیشه، بعد روش کراشه، تا الان نتونست مخ پسره رو بزنه، احتمالا تو عروسی موفق میشه. خندید. -خیله خب., شروع کردم به گفتنِ اسمِ رفیق‌هام و حامی هم با سرعت تایپ می‌کرد. وقتی لیستِ من تموم شد، حامی یه نگاه به صفحه‌ی لپ‌تاپ انداخت و با یه لحنِ متعجب گفت: -خب، کلاً شد 372 نفر. چشمام از حدقه زد بیرون: +هااااا؟! مطمئنی؟! این عدد رو از کجا آوردی؟ -آره دیگه، لپ‌تاپ خودش حساب کرده. با توجه به اسم‌هایی که تایپ کردی، کلاً همین‌قدر می‌شه.
پارتـــ259 Fasl2🩶 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ با شوک و تعجب گفتم +من این‌همه رفیق دارم که خودم روحمم ازش خبر نداره؟! آخه خیلی‌هاشون رو هم نگفتم. چون زیاد با هم رفت و آمد نداریم! حامی یه خنده کوتاه کرد، -خدایی چه جوری 372 تا رفیق داری؟😂 من کلا فقط دوتا رفیق دارم، مهیار و شروین که شروین خیلی رفیقم به حساب نمیاد. +ما اینیم دیگهههه. خب، حالا نوبت توئه. لیستِ مهمون هات رو بنویس.
پارتـــ260 Fasl2🩶 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ خیلی ساده گفت: -من که فقط خونواده‌ام، مهیار، و شروین… بقیه‌اش هم همون آدم‌هایی هستن که توی باندِ ماف.یا هستن. نگاهی بهش انداختم و گفتم: +اوه اوه… پس قراره عروسی‌مون یه جمعِ آدم‌گنده‌ها باشه؟ با یه آهِ از ته دل گفت -آره متأسفانه! اونا رو که نمی‌شه دعوت نکرد... با یه حالتِ بی‌خیال گفتم: +خب، پس بنویس…
پارتـــ261 Fasl2🩶 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ ساعت10شب= دو ساعت پیش بود که بالاخره با چشم‌های خون‌رفته کارمون تموم شد. ۸۶۲ نفر مهمون!💔🤡🗿 حامی، که انگار خودش هم از این همه عدد و رقم کلافه شده بود، آمار نهایی رو اس‌ام‌اس کرد برای نماینده فروشگاه. بعد هم با همون قیافه‌ی جدی دستور داد شروین بره کارت‌ها رو تحویل بگیره. حامی روی صندلی ارگونومیکش ولو شده بود و با یه تمرکز عجیبی داشت برای یکی ایمیل می‌زد؛ جوری که انگار دنیا رو به آتیش بکشیم هم اون باید این ایمیل رو بفرسته.
پارتـــ262 شروین:^ Fasl2🩶 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ منم همون کنارش، مثل یه چنارِ لاغر و بدرد نخور، ایستاده بودم و داشتم با وسایل روی میز ور می‌رفتم؛ از خودکار گرفته تا گیره‌های کاغذ، انگار دنبال یه گنج می‌گشتم یا فقط می‌خواستم دستم تکون بخوره تا از شدت بی‌حوصلگی منقلب نشم. حامی بدون اینکه حتی سرش رو از صفحه لپ‌تاپ بلند کنه، با اون صدای بم و کنایه‌آمیزش گفت: -دو دقیقه شیطونی نکن بچه. دقیقاً همون لحظه که دهنم رو باز کردم تا یه دفاعیه خفن در بیارم و ثابت کنم من فقط دارم با محیط اطرافم هماهنگ می‌شم، صدای تق‌تقِ در اومد.
پارتـــ263 شروین:^ Fasl2🩶 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ -بیا تو! شروین با اون قیافه‌ی مظلوم و البته خسته‌اش وارد شد. ^سلام آقا. سلام ماهلین خانم. +سلام! دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، با یه لحنِ غلوآمیز و دراماتیک گفتم: +بح‌بح‌بح! آقا شرویننننن! بالاخره چشمای ما به جمال شما روشن شد! چه خبر شده که شما تشریف فرما شدیدددد‌. شروین با حالتی که انگار از یه جنگ برگشته، گفت: ^ببخشید خانم، واقعاً شرمنده. تا اینا رو آماده کنن زمان برد. مسافت هم یکم طولانی بود.
پارتـــ264 شروین:^ Fasl2🩶 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ حامی بدون اینکه معطل کنه، مستقیماً رفت سر اصل مطلب: -خب حالا، چک کردی همه چی اوکیه؟ شروین در حالی که داشت به جعبه‌ای که دستش بود نگاه می‌کرد، گفت: ^بله آقا، همه‌ رو چک کردم. و بعد با یه حرکتِ قهرمانانه به جعبه اشاره کرد: ^سفارش‌ها هم همین‌جا، توی این جعبه هستن! -خیله خب. من و خانم دیگه میریم. به بچه ها بگو کارشون تموم شد بیان پیشه تو. بعدش بفرستشون برن.
پارتـــ265 شروین:^ Fasl2🩶 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ ^چشم آقا. -برو. ^چشم. شروین نگاهی بهم انداخت و رفت. -خب. تو برو خونه‌ت. من یه چند ساعت دیگه میام دنبالت. یه جایی کار دارم. +امممم.... باشه. فقط کجا میریم؟ -یه جا که حرف بزنیم. +بام چطوره؟ -پس میریم بام تهران👀 +باشه. پس من برم. -برو. من نهایتا تا دوازده شب میام دنبالت. +باشه. پس فعلا خدافظظظ. -خدافظ. مراقب باش. +تو هم همینطور.
ای‌شبیه‌به‌بهاربعداززمستان‌های‌طولانی ای‌شبیه‌به‌نوری‌که‌حتی‌درتاریک‌ترین‌شب‌ها راه‌رانشان‌می‌دهد. جهان‌شایدهمیشه‌مهربان‌نباشد، اماتوثابت‌کردی که‌دلِ‌انسان‌می‌تواندازهرتاریکی‌روشنایی‌بسازد. روزت‌مبارک… ای‌قصه‌ی‌زیبای‌استقامت، ای‌شعر‌نانوشته‌ی‌زندگی. ای‌کسی‌که‌وقتی‌دنیا‌سردوبی‌رحم شد بادست‌های‌خودت‌آتش‌امیدراروشن نگه‌داشتی. تویی که اشک‌هایت را پنهان کردی وازهمان‌اشک‌ها، باغی‌ازصبوری‌ولبخندساختی. روز‌دختر‌بر‌تو‌مبارک‌🙂💕