ایشبیهبهبهاربعداززمستانهایطولانی
ایشبیهبهنوریکهحتیدرتاریکترینشبها
راهرانشانمیدهد.
جهانشایدهمیشهمهرباننباشد،
اماتوثابتکردی
کهدلِانسانمیتواندازهرتاریکیروشناییبسازد.
روزتمبارک…
ایقصهیزیبایاستقامت،
ایشعرنانوشتهیزندگی.
ایکسیکهوقتیدنیاسردوبیرحم شد
بادستهایخودتآتشامیدراروشن نگهداشتی.
تویی که اشکهایت را پنهان کردی
وازهماناشکها،
باغیازصبوریولبخندساختی.
روزدختربرتومبارک🙂💕
پارتـــ266
فاطمه:÷
شروین:^
Fasl2🩶
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
لبخندی زد،
از اتاق رفتم بیرون.
رفتم آشپزخونه
با فاطمه خانم
خدافظی کنم
که دیدم
شروین پیششه و
داره باهاش حرف میرنه.
با دیدن من
سریع برگشت
سمتم.
^عه شما
اینجایید
ماهلین خانم؟
+بعلهههه.
شما دوتا
داشتید
چی میگفتیددددد؟
÷ عاشقه و
حرفای دلش😂
داشتم به
حرفای شروین
گوش میدادم و
مشورت میدادم بهش😂💆🏻♀️
+بح بح آقا شروین،
درمورد
خواهر شوهر من
حرف میزدی شماااا؟🤡🤣
فاطمه خانم خندید.
قشنگ خجالت
رو
تو قیافه ی شروین
بدبخت دیدم🤣💆🏻♀️😐
پارتـــ267
فاطمه:÷
شروین:^
Fasl2🩶
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
+محض اطلاعععع.
در اولین فرصت
با جانا حرف میزنم
درموردتتتت.
^واقعااااا؟
+بعلههههه.
^خانم واقعا ممنون میشم.
لبخندی زدم.
+خب دیگه،
من برم.
خدافظظظ.
÷خدافظ.
^خدافظ.
رفتم سمت در
که با صدای
شروین برگشتم.
^مراقب
باش....ید
لبخندی بهش زدم و
از عمارت خارج شدم.
«در میــان تاریــکـی»
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪
در قلمرو تاریک مافیا،
غرور او حکمرانی میکرد و کلمهاش قانون بود👀
تا اینکه نوری سرکش وارد شد؛
حسابداری که نه تنها ارقام،
بلکه قلب یخزده رئیس را نیز به چالش کشید.
او آمده بود تا حسابها را مدیریت کند، اما در عوض،
کلید دنیای ممنوعه او را به دست آورد.
عشقی که قرار نبود شکل بگیرد،
آغاز شد
این عشق،
تاوان سنگینی خواهد داشت؛🩸🖤
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪
بخــشـی از رمــان=
مهیار:تو یک ثانیه همه چی عوض شد،کاری رو کردم که نباید.
حامی:تو چت شده؟چرا متوجه نیستی من دوست دارم.
ماهلین:زندگیم رو نابود کرد اینو بفهم،)))
مهیار: نمیتونم همچین کاری باهاش بکنم.
حامی:چی از جونِ من میخوای....؟
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪
راز های دنیاشون رو کشف کن=
https://eitaa.com/DarMianTarikiNovel
پارتـــ268
Fasl2🩶
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
سوار ماشین شدم.
الان شروین به من گفت:
«مراقب باششش!»
یعنی واقعاً
نگرانم شدهههه؟ 😭💘
واااای!
خب،
ماهلین!
اون دستیارِ شوهرِ
آیندهته،
و حامی هم که
سپرده همه چهار چشمی
حواسشون به منِ
بدبخت باشه.
پس معلومه برای
همین گفته
«مراقب باش»
چون حامی گفته دیگهههه!
نههههه! 😩
گفت
«مراقب باش…»
بعد اضافه کرد:
«باشید!»
هوووفففف! 💨
باشه بابا!
فهمیدم!
مراقبم!
ولی اگه خدایی نکرده،
واقعاً منظورش
خودم بودم؟
اگه یه ذره
حسِ نگرانیِ شخصی
تو صداش بود؟
ذوققققق! 😭🌷
اصلاً چرا ذوق میکنم؟!
شروینِ مظلوم!
گناه داره! 🗿🚮
خلاصه،
با یه حالِ
قاطی پاتی و
احساساتِ درهم،
از عمارت زدم بیرون،
با سرعتِ
«پروازِ هواپیما»
به سمتِ خونه! 🚀
اسپویل رمان تا پارت300👀💕
ماهلین:
حامی ولم کن
الان تنها چیزی که
حالم رو بدتر میکنه
دیدن توعه.
حامی:
اگه تا فردا شب
پیشم نباشه
تک تکشون
رو میک.شم.(داد)
حامی:
یادت نره چی گفتم،
فقط به خودت و
آیندهت فکر کن.
عسل:
خب پس تو برو
بشین تا منم لاته همیشگیت رو
آماده کنم که
ذهنت یکم آزاد شه.
حامی:
ممکنه جلوی خودت
مجبور شیم حمله کنیم
برای نجات جونت
یا حالا هرچی....
یعنی....
میفهمی منظورم رو...؟؟
ممکنه جلوت...
آدم کش.ته شه.
نویسنده:
آیا عشق،
اگر با امنیت
همراه نباشد،
هنوز عشق است؟