پارتـــ306
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
خواستم دستش رو بگیرم
ولی ازم بیشتر
فاصله گرفت.
چرا اینجوری شده بود...؟!
نمیدونم شاید
باید دوباره با اون
مشاوره حرف بزنم،
فکر کنم فامیلیش
وحدتی بود.
+من با ماشین خودم میام.
-باشه.
رفت سمت ماشین خودش،
من هم سوار ماشینم شدم.
Mahlin:
نمیدونم چرا ولی
حس خوبی نسبت بهش
نداشتم،
همش احساس میکردم
میخواد اذیتم کنه
یا بلایی سرم بیاره...
هنوز مطمئنم نیستم
که تصمیمم راجب اینکه
بهش گفتم باشه
برای ازدواج درست بود یا نه.
ولی مطمئنم که
واقعا دوستم داره.
شاید همین کافی باشه.
سوار ماشینم شدم و
راه افتادم.
هوووفففف
ای کاش میرفتم خونه خودم...
پارتـــ307
خدمتکار:¢
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
ای کاش میرفتم
خونه خودم...
ولی خب چاره ی
دیگه ای نبود.
بعد 40 دقیقه رسیدم.
وارد عمارت شدم و
بعد یک دقیقه
حامی هم اومد.
ماشینامون رو
پارک کردیم تو
پارکینگ عمارت،
داشتم کیفم رو
بر می داشتم که
حامی در ماشینم رو باز کرد،
پیاده شدم و
همراهش وارد عمارت شدم،
عمارت ساکت بود،
حامی من رو به
سمت اتاق شخصیش
هدایت کرد.
-تو استراحت کن.
میگم یکی از
خدمتکارا برات
لباس راحت تر
جور کنه بیاره.
سرم رو به نشونه ی
باشه تکون دادم
که از اتاق خارج شد.
بعد ده دقیقه
یه خدمتکار
جوون هم سن و سال
خودم
شاید یکی دو سال
بزرگتر
وارد اتاق شد.
یه بلوز و شلوار بهم داد.
¢بفرمایید.
این رو گفت و
چشم غوره ای زد و رفت.
واااا🗿🗿
لباسا رو پوشیدم و
رو تخت دراز کشیدم.
بازم اون حس بد
اومد سراغم.
سه شب بود
نخوابیده بودم
ولی باز خوابم نمیبرد
پارتـــ308
پریسا وحدتی:&
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
Haami:
رفتم اتاق کارهم و
به خانم وحدتی زنگ زدم.
&سلام آقای صالحی.
+سلام.
ببخشید دیر وقت
مزاحم شدم.
&نه این چه حرفیه
خودم گفتم هروقت
مشکلی بود تماس بگیرید.
چیزی شده؟
همه چیز رو
براش توضیح دادم...
بعد یک ساعت
مکالهمون تموم شد.
دستام رو گذاشتم رو میز و
سرم رو بینشون
پنهون کردم که
به در تقهای خورد،
-بیا تو.
این دختره مهلا،
خدمتکار جدید وارد اتاق شد.
پارتـــ309
مهلا کریمی:¢
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
این دختره مهلا،
خدمتکار جدید وارد اتاق شد.
¢چیزی نیاز ندارید آقا؟
(نازوعشوه🗿)
-نه.
¢حالتون خوبه؟(عشوه)
-به تو مربوطه؟
¢ببخشید(عشوه)
-خیلهخب،
برو بیرون.
¢برم؟(عشوه)
-آره دیگه.
¢چشم(عشوه)
این رو گفت و
از اتاق خارج شد.
شروین رو
صدا کردم بیاد اتاقم.
^جانم آقا؟
-این بی عرضه ها
نتونستن ماهلین رو پیدا کنن.
آخر خودم پیداش کردم.
^من معذرت میخوام آقا.
-خیلهخب.
به خدمتکارا
دستور بده همهچی
همونجوری باشه
که ماهلین خانم میخواد.
هرچی میخواد
زود فراهم کنن،
به بادیگاردا هم
بگو چهار چشمی
حواسشون باشه به خانم.
^چشم آقا.
-خودتم حواست باشه.
هرجا خواست بره
تو میرسونیش و
همراهش میری
فهمیدی؟
پارتـــ310
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
^چشم آقا.
فقط جسارتا یه سوال بپرسم؟
-بپرس.
^ماهلین خانم موندگارن اینجا.
-تا یه روز قبل عروسی آره.
^به سلامتی.
من به بادیگاردا و
خدمتکارا عرضتون رو
میرسونم.
-اها یادم رفت،
بگو یه اتاق بزرگ و
مجلل هم برای
ماهلین خانم آماده کنن
با تمی که میخواد،
هر وسیله ای هم
که واسه اتاقش
نیاز داره بگیرید.
راحت نیست
پیشه من بخوابه.
^چشم آقا.
با من کاری ندارید برم؟
-برو.
فقط،
بابات چطوره؟
^هیچی،
از من پول میگیره
که خرج زندگیش کنه
ولی میره م.واد میگیره.
-خیلی وضعش خرابه؟
^بله.
-من فردا چند نفر رو
میفرستم بهش
م.واد بدن که
از پول توهم نگیره.
^دستتون درد نکنه آقا.
-خواهش میکنم،
برو بیرون
^چشم.
شروین هم از اتاق خارج شد.