پارتـــ317
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
هرچی هست
فقط امیدوارم عشق نباشه،
وگرنه هم من
تو آتیش عشقی که
هیچوقت نمیرسم بهش
میسوزم هم شروین
تو آتیش حامی.
نمیخوام اتفاقی براش بیوفته.
مخصوصا به خاطر من...
انقدر غرق فکر و خیال
بودم که متوجه نشدم
رسیدیم
با صدای شروین
که با تردید اسمم رو
صدا میزد به خودم اومدم
^ام...
ماهلین...
خانم...
رسیدیم.
این رو گفت که
تازه متوجه شدم
بیشتر از چهل دقیقه
تو فکر بودم،
تا اومدم خودم
رو جمع و جور کنم و
پیاده شم در رو برام باز کرد،
تشکری کردم و پیاده شدم.
کلید رو از تو کیفم
در آوردم و در خونهم رو
باز کردم.
شروین به ماشین
تکیه داده بود و نگاهم میکرد.
+تو نمیای تو؟
^مزاحم میشم.
+نه بابا مزاحم چیه
میخوام وسایلم رو جمع کنم دیگه.
^خب پس میام
که کمک خواستید
دست تنها نباشید.
لبخندی زدم و راهنماییش کردم داخل.
پارتـــ318
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
نویسنده=
شروین پا به
حریمِ آرامشِ ماهلین گذاشت؛
جایی که سکوت،
با لطافتی خاص در
فضا پیچیده بود.
نگاهش همچون
پرندهای کنجکاو بر دیوارها و
گوشه و کنار خانه نشست.
هنوز گردِ غریبیِ این
فضای جدید از روی
شانههایش ننشسته بود
که صدای ماهلین،
چون موسیقیِ ملایمی
در فضای خانه طنینانداز شد:
+من میرم وسایلم رو
از اتاق جمع کنم؛
تو اگه میخوای همینجا بمون،
یا همراه من بیا.
شروین در مرزِ تردید ایستاد.
قلبی که در سینهاش میتپید،
به او نهیب میزد
که شاید حضورش
در خلوتِ اتاق،
به سانِ سنگی
در برکهای آرام باشد و
آرامشِ ماهلین را برهم بزند.
پس با متانتِ کسی
که مراقبِ حریمِ عزیزِ خویش است،
لب گشود:
^همینجا میمونم.
ماهلین،
با لبخندی که گویی
شکوفهای در آستانهی بهار بود،
پاسخ داد:
+پس من زود برمیگردم.
و چون نسیمی سبک،
به سوی اتاق گریخت.
شروین در آن خانه پرسه زد؛
خانهای که گویی
نقاشیِ مینیمالیستی بود
از ترکیبِ وقارِ طوسی و
خلوصِ سفید.
سلیقهی ماهلین همچون آینهای بود
که روحِ زلالِ او را
منعکس میکرد؛
شیک، ساده و بینقص.
هنوز دقایقی نگذشته بود
که صدای ماهلین،
بندِ دلِ شروین را لرزاند:
+شروین؟
پارتـــ319
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
هنوز دقایقی
نگذشته بود که صدای ماهلین،
بندِ دلِ شروین را لرزاند:
+شروین؟
شروین با صدایی
که سعی داشت آرامشش
را حفظ کند،
پاسخ داد:
^جانم؟
یعنی…
بله؟
+یه دقیقه بیا اینجا.
^اومدم.
شروین به سمت
اتاق گام برداشت.
اتاق، امتدادِ همان
آرامشِ بیرونی بود.
ماهلین میانِ دو
انتخابِ لباسی که گویی
هرکدام داستانی
برای گفتن داشتند،
سرگردان بود.
+کدوم بهتره؟
شروین که گویی
از سوالِ ناگهانی او
غافلگیر شده باشد،
پرسید:
^چی؟
+کدوم بهتره؟
^از من میپرسید؟
+آره.
^مگه نظرم مهمه؟
+حتما هست که میپرسم.
چند تا لباس دارم میارم،
از بین این دوتامیخوام
یکی رو بیارم.
کدوممم؟
پارتـــ320
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
شروین نگاهش
را به لباسِ سمت چپ دوخت؛
لباسی که گویی
با سلیقهی او پیوندی
پنهانی داشت:
^این قشنگتره.
ماهلین،
لبخندی رضایتبخش
بر لب نشاند و گفت:
+سلیقهت خوبه ها…
و لباس را با ظرافت
در کولهاش جای داد.
شروین،
سرگردان در فضای اتاق،
نگاهش بر میزی
لغزید که گویی
محرابِ زیباییِ ماهلین بود؛
پر از عطرهایِ لطیف و
اکسیرهایِ مراقبتِ پوست.
اما در گوشهای دیگر،
میزِ کوچکِ طوسیرنگی بود
که قابعکسها بر آن،
چون خاطراتِ
حبسشده در زمان،
خودنمایی میکردند.
شروین به سراغِ قابها رفت؛
هر قاب،
دریچهای بود به دنیایی دیگر.
عکسی از ماهلین به همراه نرگس،
همان همپایِ روزهایِ جستجو،
و تصویری از ماهلین و
دختری دیگر
که گویی پیوندی
عمیق میانشان بود؛
چنان صمیمی که
گویی در هم ذوب شده بودند.
پارتـــ321
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
ناگهان،
نگاهِ شروین بر قابِ
عکسی قفل شد
که دو کودک را
در آغوشِ هم
نشان میداد.
یکی از آنها برای شروین،
آشناییِ غریبی داشت؛
چون رویایی که
بارها دیده اما تعبیرش
را فراموش کرده باشد.
چشم هایش...
شبیه چشم های ماهلین بود.
قاب را به سمتِ ماهلین
گرفت و با سرانگشتِ
لرزانش اشاره کرد:
^این تویی؟
+آره.
^چقدر خوشگل بودی.
هرچند با الانت
فرق زیادی نداشتی.
ماهلین خندهای کرد.
اما شروین در خود
فرو رفته بود.
آن چهره،
آن نگاهِ کودکانه،
گویی در هزارتویِ
حافظهاش حک شده بود.
قاب را سر جای خود
گذاشت و به عکسی
دیگر چشم دوخت؛
عکسی از ماهلین
که تنها بود،
با لباسی به سپیدیِ برف
و چشمانی تیلهای
که گویی دو گویِ
بلورینِ پر از رمز و راز بودند.
شروین در آن
چشمان خیره شد؛
همان چشمانِ لعنتیِ
آشنا که گویی رازی
در پسِ آن نهفته بود.
با دقت که نگریست،
دریافت که زیباییِ ماهلین،
زیباییِ زمینی نیست؛
گویی فراتر از ابزارهایِ
مصنوعیِ زیبایی،
شکوهی خدادادی در
تار و پودِ صورتش
تنیده بود که بیهیچ تلاشی،
هر نگاهی را مسحور میکرد. شروین،
محوِ این تصویر،
در یافتنِ پاسخِ این
آشناییِ مبهم،
در خود گم شد.
پارتـــ322
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
سایه سنگینِ آن افکارِ موذی،
چونان دودی غلیظ
در فضای اتاق پیچیده بود و
شروین را به تنگنا میکشاند.
او برای گریز از این
حصارِ نامرئیِ اندیشه،
بند از پایِ تردید گشود و
با گامهایی که گویی
از میانِ مهِ بیخبری
میگذشت،
از قابِ آن عکسهایِ
غبارگرفته که راویانِ
خاموشِ گذشته بودند،
فاصله گرفت.
در میانِ اتاق،
همچون پرندهای
در قفسِ مِهی که
دایرهوار به دورِ خویش
میچرخید،
پرسه میزد که ناگاه،
سکوتِ کشدارِ فضا،
با طنینِ صدای ماهلین،
چون زخمهای بر تارِ صبوری،
شکسته شد:
+حامی کی میاد؟
شروین،
انگار که از خوابی
عمیق برآمده باشد،
نگاهی بر عقربههایِ
بیرحمِ ساعت دوخت
که گویی در حالِ بلعیدنِ
لحظهها بودند،
و با صدایی که
به سردیِ آهنی
آبدیده بود،
پاسخ داد:
^ تا یه ربع دیگه میرسن عمارت.
ماهلین،
با تأمل و وقاری که
در پسِ آن،
هزاران پرسشِ بیجواب
خفته بود،
سر به نشانه تایید فرو برد.
اما در همان دم،
یادِ آن خدمتکار
چون خاری در جانش خلید؛
گویی سایهای از تردید
بر صفحه صافِ ذهنِ
او نقش بست.
رو به سوی شروین گرداند،
گویی در جستوجوی
نوری برای زدودن
این ابهامِ نوظهور بود:
دیشب که اومدم
عمارت،
یه خدمتکاری برام
لباس رو آورد که
تاحالا ندیده بودمش.
تازه اومده؟
پارتـــ323
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
+دیشب که اومدم عمارت،
یه خدمتکاری برام
لباس رو آورد که
تاحالا ندیده بودمش.
تازه اومده؟
شروین در حالی
که نگاهش را در
بیکرانِ اتاق میگرداند،
گویی نامی را از
اعماقِ بایگانیِ ذهنش
بیرون میکشید،
گفت:
^ مهلا رو میگی؟
آره تازه سه روز پیش
استخدام شد.
ماهلین که گویی
در میانِ گردابِ این خبر،
غرق شده باشد،
زمزمه کرد:
+یکم عجیبه.
شروین،
با نگاهی که به کنجکاویِ
زنانه او میخندید،
پرسید:
^ اذیتت کرده؟
ماهلین در حالی
که نگاهش را به نقطه
دوری دوخته بود،
گویی به دنبالِ ردِ نگاهِ
آن غریبه میگشت،
لب گشود:
+نه ولی انگار ازم دلخوره.
شروین خندهای سرد و
کوتاه بر لب آورد،
خندهای که گویی به
سادگیِ این نگرانیها میتاخت:
^ نه بابا.
اون با همه تو قیافهس.
ماهلین که گویی
طعمِ تلخِ نگاهِ آن
غریبه هنوز بر ذائقه
جانش مانده بود،
با تردید گفت:
+نمیدونم…
ولی چشم دیدنم هم نداره.
شروین،
با لحنی که گویی
میخواست این تارهایِ
ظریفِ شک را از هم بدَرَد،
گفت:
^ خیلی مهمه واقعا؟
پارتـــ324
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
شروین،
با لحنی که گویی
میخواست این تارهایِ
ظریفِ شک را از هم بدَرَد،
گفت:
^ خیلی مهمه واقعا؟
ماهلین در تلاطمی
از احساس و منطق،
لحظهای به سکوت
نشست و با خود اندیشید:
+نه…
ولی دلم میخواد
اگه خدمتکارا
مشکلی دارن باهام،
بهم بگن.
شروین،
کلافه از این
حساسیتهایِ گریزپا،
آهی برکشید که
گویی کوهی از ملال
در آن نهفته بود:
^ هوووفففف.
شما هم زیادی
خودت رو درگیر میکنی هاااا.
این خدمتکارا
هرچی میخوای رو
برات فراهم میکنن
بعدش میرن
پی کارهای دیگهشون.
تو کارت اینه بهشون
دستور بدی نه
نگران باشی که
ازت خوششون میاد یا نه.
ماهلین در
حالی که گویی بر
سرِ خاکسترِ
عواطفِ خویش
ایستاده بود،
با لحنی مملو از
دردِ آگاهی گفت:
+بعضی چیزا باید
تو ذات آدم باشه
که این تو ذات
من نیست متاسفانه.
نصف بدبختیام
واسه همینه که به
دیگران زیادی
اهمیت میدم…
پارتـــ325
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
سکوت،
همچون مه غلیظ و سردی
که بر پهنهی دشتی
متروک نشسته باشد،
میان آن دو پر کشید و
در فضای اتاق رسوب کرد.
شروین،
گویی که زبانش در
بندِ دژخیمِ تردید
گرفتار آمده باشد،
لب فرو بست و
سکوتش به دیواری
سنگی بدل شد که
عبور هیچ کلامی
از آن ممکن نبود.
ماهلین در آن آنِ غریب،
چون پیکرهای تراشیده
از مرمر که با تازیانهی
خاطرهای کهنه ضربه
خورده باشد،
خشکش زد.
چشمانش،
تهی از فروغِ حیات،
به نقطهای نامعلوم
در دوردستها خیره ماند؛
گویی پردهی زمان کنار
رفته بود و او در هزارتوی
تاریک و غبارآلودِ گذشتهاش،
میانِ سایههایی
که چون گرگهای گرسنه
به او هجوم میآوردند،
سرگردان شده بود.
لرزشی نامحسوس
بر جانش نشست،
همچون لرزشِ برگِ زردی
بر شاخهای خشک
در آستانهی طوفان.
اما گذر زمان،
حتی در سنگینترین
لحظات نیز متوقف نمیشود.
چند ضربانِ قلب گذشت،
و ماهلین گویی از
اعماقِ اقیانوسی تاریک
به سطحِ واقعیت
بازگشته باشد،
پلکهایش را برهم زد
و تنِ رنجور و خستهاش
را به حرکت واداشت.
دستهایش،
که گویی رشتههای
اتصالِ او به آن خانهی
نفرینشده بودند،
بار دیگر به تکاپو
افتادند تا تکههای
باقیمانده از
هستیاش را در
ساکهای پارچهایاش
پنهان کند.