Nexus
بهم بگو که برم، بهم بگو که ترکت کنم و من اینکارو میکنم.
Chris Grey1_25532971460.mp3
زمان:
حجم:
7.5M
Oh, I'm begging.
Don't, don't let me go, don't. Oh, I'm on my knees for you.
Don't, don't leave me alone.
Don't, don't make me fight for you.
صدای گریهام دیگر مثل آب روان نبود؛ مثل سنگی بود که در گلوگاه روحام گیر کرده بود و هر بار که نفس میکشیدم، با صدایی خراشیده از گلویم بیرون میزد. فریاد میزدم، اما فریادم در دیوارهای خالی اتاق گم میشد، انگار که جهان تصمیم گرفته بود سکوت مطلق را به عنوان آخرین حقیقت به من تحمیل کند.
"نخیر! عاشقش بودم. دوستش داشتم!"
کلماتم تکهتکه از لبهایم جدا میشدند، خونین و بیروح. من باور داشتم. تمام وجودم، هر سلول تن و فکر مرا که توانسته بودم از خودش جدا کنم، فریاد میزد که این عشق، این دیوانگی، این سوختن بیپایان، حقیقت محض بود. من خودم را برای او خرد کرده بودم، پازلهای وجودم را برایش بازآرایی کرده بودم و حالا وقتی میگفتم دوستش داشتم، در واقع داشتم اعتراف میکردم که من بخشی از جانم را در دستان او سپرده بودم.
اما او ایستاده بود. آرام، سرد، و با آن نگاه جراحیشدهای که لایهبهلایه وجودم را میکاشت و حقیقت تلخ را بیرون میریخت. لبخند نمیزد، حتی اخم هم نمیکرد؛ فقط تماشای میکرد، مثل یک تماشاچی خسته از تئاترِ شکستخوردهی من.
"نخیر اصلا هم نداشتی، واقعاً نداشتی."
صدایش آرام بود، اما این آرامش، خطرناکتر از هر تازیانهای بود. انگار داشت خاکستر قلبم را به چشمانم میمالید.
"در اصل تو اصلا کسی رو دوست نداری، اینطور نیست؟"
سوالش مثل خنجر یخی در سینهام فرو رفت. من میخواستم فریاد بزنم که نه، این یکطرفه نیست، من زندهام، من حس میکنم، من میمیرم. اما قبل از آنکه دهانم را باز کنم، او ضربآهنگ نهایی حکم اعدام هویت من را نواخت:
"تو خودت رو هم دوست نداری مگه نه؟"
و ناگهان، فریادهایم قطع شد. سکوتی وحشتناک برقرار شد. نه سکوت آرامشبخش، بلکه سکوت خفهکننده.
او درست میگفت؟ یا شاید، فقط شاید، او آن را میدانست که من در این عشق دیوانهوار، در واقع عاشقِ بازتاب خودم در چشمان او بودم؟ من آنقدر تلاش میکردم که "عاشق" به نظر برسم، آنقدر صحنهها را برای خودم بازسازی میکردم، آنقدر در نقش معشوق رنجدیده غرق میشدم که حقیقت تار وجودم فراموش شد: من در واقع هیچکس را دوست نداشتم، حتی خودم را.
من خودم را در این درد نمایشی، در این فریادهای بلند، در این اشکهای آراسته برای دوربینِ نامرئیِ دنیا، دوست نداشتم. من از خودم متنفر بودم. متنفر از اینکه چقدر راحت میتوانستم نقش قربانی را بازی کنم، تا از مسئولیت عاشق بودن واقعی فرار کنم.
گریهام دیگر از درد از دست دادن او نبود. از درد این حقیقت عریان بود که من، در تمام این مدت، تنها کسی بودم که در این اتاق تنهاییِ دو نفره، با خودم بودم و او، تنها آینهای بود که من از آن میترسیدم.
و حالا، وقتی سکوت برقرار شد، من فهمیدم که بزرگترین خیانت، خیانت به او نبود. بزرگترین خیانت، خیانت به خودم بود. خیانت به توانایی من برای دوست داشتن، بدون نیاز به اثبات، بدون فریاد، و بدون تماشای خودش در آینه.
من تنها مانده بودم. با حقیقتی که مثل باری سنگین بر شانههایم نشسته بود و هر روز مرا خمتر میکرد. من نه او را دوست داشتم، و نه خودم را. من فقط... وجود داشتم. و این، وحشتناکترین تنهایی ممکن بود.
Chris Grey4_5846165176709027493.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
00:25
You're somebody I wanna get to know
Baby can you talk with your body
Tell me all the ways that you want me
You don't need your lips so put 'em on me
Underneath this Prada and Versace
Promise baby I won't touch you softly
Good girl, good at being naughty
You don't need your lips so put 'em on me
Underneath this Prada and Versace
هدایت شده از 𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
درود و مهر؛ |Tags|
این پیام رو فور کنید و لینکتون + توصیفشخصیتتون تو ۳کلمه رو برامون بفرستید تا
Señorita:
بگه شخصیتتون شبیه کدوم کاراکتر انیمیشن/کارتون/کتاب هست و با توجه به اون کاراکتر یه جمله کوتاه انگلیسی رو به صورت دستنویس بهش تقدیم کنه.
Violet:
بگه بین تایم های شبانه روز وایب کدوم رو میدید و همینطور احتمال داره تو کدوم از این تایم های شبانه روز بمیرید.
Limit: Labyrinth|کالیگو
ظرفیت: 30 چنل/ممبر
Nexus
درود و مهر؛ |Tags| این پیام رو فور کنید و لینکتون + توصیفشخصیتتون تو ۳کلمه رو برامون بفرستید تا
بیاهمیت، جزئینگر، خسته(واقعا خسته، اه خوابم میاد)