"این سرنوشتمه. هرچیزی که ارزش خواستنو داره، همون لحظه که به دستش میارم، از دستم میره."
اگه یه روز دیدی که یه شعبدهباز با دست و پاهای بسته به سمت مرگ میره، باید قبل از هرچیزی حقههاش رو زیر سوال ببری.
دربارهی اطرافیانم... آه، این گروه از شکارچیان ولگرد. آنها فکر میکنند من ابله خوششانسی هستم که ناگهان نابغهای حرفهای میشوم. اما حقیقت این است که من یک بازیگر روی صحنهام، تفاوت من با آنها این است که میدانم تماشاگری وجود ندارد. صندلیها خالیست، دوربینها نیز خاموش. و من چیزی جز نمایشی توخالی نیستم، شاید برای اینکه هیچکس به تماشایش بنشیند، شاید هم برای شستن گناهی که پاک نمیشود.
و راستی یکچیز دیگر... میدانستید زیباترین لحظهی این نمایش، لحظهی بیرون آمدن از آب است؟ چشم هایت بر اطرافیانت میافتد. آمیزهای از ترس، تحسین، انزجار و تسکین. در آن لحظه، تو دیگر فقط یک انسان نیستی. تو یک معمای زندهای. یک سوال بی جواب. عاشق آن لحظهام، زیرا برای اولین بار در تمام روز، دیگر کسی مدعی نیست که تو را میشناسد. همه سرزنش میکنند و درماندهاند. و من در مرکز این سکوت لبخند میزنم، چون می دانم دیگر انسان نیستم.
زندگی شیطانی من با نمایش یه دلقک فرقی نداره. بنابراین قصدی ندارم راه رو برای تظاهر به عدالتت باز کنم.