مامانم چندروز پیش یهو ازم پرسید که مثلا دوستات عقاید سیاسیشون چیه. گفتم مامان تو این دورهزمونه ذرهای مخالفت داشته باشیم، دیگه دوستی نمیمونه.
من به یه هیولای دوگانه تبدیل شدم؛ یکی که تشنهی خونشه و یکی که برای داشتنش دست به هر کثافتکاریای میزنه.
Nexus
"وجود خودم بیمعناست، و بدتر از اون، دنیای دور و برم از اون هم بیمعناتر."
نیما یبار بهم گفت "تو میخوای هیچی معنا نداشته باشه، حتی خودت"
آدما ناراحت میشن که چرا بهشون سلام نمیکنم، درحالی که من پنج دقیقه قبلش خودمو قانع کردم یه شات قهوه لازم دارم، نه یه شات گان.