من به یه هیولای دوگانه تبدیل شدم؛ یکی که تشنهی خونشه و یکی که برای داشتنش دست به هر کثافتکاریای میزنه.
Nexus
"وجود خودم بیمعناست، و بدتر از اون، دنیای دور و برم از اون هم بیمعناتر."
نیما یبار بهم گفت "تو میخوای هیچی معنا نداشته باشه، حتی خودت"
آدما ناراحت میشن که چرا بهشون سلام نمیکنم، درحالی که من پنج دقیقه قبلش خودمو قانع کردم یه شات قهوه لازم دارم، نه یه شات گان.
جدی انگار همهمون تو یک زندان بزرگ گیر افتادیم و راه گریزی هم نداریم. زندگی آدمهارو تو جاهای دیگه میبینیم که واقعاً دارن «زندگی» میکنن اونها هم دغدغه و نگرانی دارن، غم دارن، ناراحتی دارن اصلاً مگه زندگی بدون این حسها هم معنی میده؟ ولی مشکل ما از غم و ناراحتی گذشته و به پوچی رسیدیم. به بنبست، به ناامیدی محض، به این که دیگه هیچوقت درست نمیشه و همینه که هست و بدتر از همه اینکه زندگی و آزادی ما زندانیها واسه هیچکس مهم نیست و هر بلایی بخوان سرمون میآرن.