هدایت شده از الهه مرگ
#پارت_31
_الو دلوین؟
_سلام نسیم
_خوبی؟چرا صدات انقدر گرفته ست
_کارت؟
با این حرفم نسیم فهمید حوصله ش رو ندارم
_راستش هفته دیگه انتخاب واحده
خبر داری دیگه؟
_آره
_میتونی یه سر بیای خونمون باهم انتخاب واحد کنیم؟
_نمیدونم
حالم خیلی خوب نیست
_آره از صدات مشخصه
من بیشتر از اینا مزاحمت نمیشم
خداحافظ
_خداحافظ
تماس قطع شد
و من خیره موندم به بیایون جلوم
توی خیالاتم فرو رفتم
اگه قرار بود ازدواجکنم
یعنی باید دانشگاه رو قطع میکردم؟آرمان نمیذاشت برم؟
باورم نمیشد
توی عمرم فکر نمیکردم زندگیم،کارم،درسم و همه چیم بسته به نظر یه پسر باشه
هدایت شده از الهه مرگ
#پارت_30
مثل اینکه واقعا از شهر خارج شدم
وقتی مطمئن شدم تا ده کیلومتریم آدم نیست با صدای بلند زدم زیر گریه
گریه هام فرقی با جیغ نداشت
گوشخراش و بلند...
باورم نمیشد
شایدم نمیخواستم باور کنم
بابا،بابا رسما من رو به آرمان فروخت
رسما من رو زن اون اعلام کرد
با یادآوری چند ساعت پیش دوباره گریه م بلند شد
سرم رو گذاشتم روی فرمون ماشین و زار زدم
به یاد اوردن لبخند رضایت بخش بابا و چشمای براق آرمان باعث میشد حالم بدتر بشه
از شدت گریه نفسم بالا نمیومد
صدای زنگموبایلم این وسط بدجور کلافه م کرد
خواستم گوشی رو سایلنت کنم که چشمم به اسم نسیم افتاد
اشکام رو پاک کردم و برای اینکه مشخص نشه گریه کردم چندبار سرفه کردم
البته موفق نبودم و هرکسی صدام رو میشینید قطعا میفهمید