فور؟رگباری𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#چشمان_تشنه_به_خون یک روز بارونی به سمت خونه حرکت کرد توی راه وارد یک مسیر شد،همین که وارد شد یک ح
#چشمان_تشنه_به_خون
دختر با تمام قدرت میدوید و مرد هم به آرامی قدم برمیداشت.
ولی هیچ کس اونجا نبود انگار دختر فقط تقلای قبل م.ر.گ.ش را انجام میداد مرد هم با خودش زمزمه میکرد :<<بنظر خ.و.ن خوشمزه ای داری آروم تر بدو شاید زخ.م.ی شدی و تمام خ.ون.ت برام نموند>>
هر لحظه که میگذشت دختر بیشتر حس میکرد قراره بم.یره ولی میخواست خودشو گول بزنه و میگفت:<< ن..نه من... نمیمیرم>>
صدای خنده ی وح.شت.ناکی کل مسیر را پر کرد صدا نزدیک تر شد،مرد خیلی سریع شده بود و کمی مونده بود تا به دختر برسد
دختر ج.ی.غ بلندی زد تمام سعیش را کرد تا بتواند جلو بزند اما پاهایش خیلی خسته شده بود، یکدفه سنگی در راه جلوی پایش سبز شد و دختر بر زمین افتاد مرد بالای سرش ایستاد و..
فور؟رگباری𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت بچه با صدایی که از اشک میچکید گفت:بابام منو از خونه پرت کرد بیرون هقهق یاد گذشته خودم
فردای آن روز پدرم مرا از حیاط به درون خانه آمد
رفتم به سمت او و گفتم "بابا_"
نداشت حرفم را بزنم که یک سـیلی به صورتم زد و داد زد"مگه بهت نگفتم به من بگو اربـاب!!"
زانـو زدم و به سختی گریه ام را نگه میداشتم"ببخشید دیگه تکرار نمیشه"
او یک لـگد بهم زد و بدنم کبـود شد یک دفعه به خودم خودم آمدم
دختر بچه در حالی که گریه میکرد بهم گفت:آقا خوبی ؟
گفتم:مهم نیست، بیا بریم برات غذا درست کنم
رفتیم به خونه من و من پیتزا سفارش دادم
پیتزا را روی میز گذاشتم و شروع به خوردن کردیم
چند سال بعد*
اون بچه ۱۰ سالش شده بود و یک خانواده پول دار و خوب او را میخواستند من بچه رو به آنها دادم
چند ساعت بعد رفتم روی سـکوی پشـت بام ساختمان بلند مافـیا وایستادم
به زمین زیر پایم نگاه کردم و بعد پریـدم
باد شدیدی به بدنم میخورد
حس عجیبی داشتم، بعد این همه سال داشتم همه چیز را تـمام میکردم
به زمیـن فرود آمدم
بدنم متـلاشـی شده بود
مـغزم روی زمین پـخش شده بود
و خـون لباس هایم را لـکه دار کرده بود
#پایان
#گلی_ازجنس_درد
در خیابان تلو تلو خوران راه میرفتم با دست های خـونی ام دیوار را گرفته بودم
هیچ کس در خیابان نبود
به دیواره تیکه دادم و سر خوردم و نشستم دستم را روی قسمت زخـمی شکمم گذاشتم
خــون از شکمم جـاری بود
به این فکر کردم که کسی نمیفهمد که من مـرده ام
اگر در همین لحظه جـان میـدادم کسی مرا نمیدید
کسی در زندگی اش کمبودی حس نمیکرد
قبـرسـتون همین نزدیک بود دست های خونـی ام که بخاطر خـون ریـزی زیاد ضعیف شده بود را روی زمین گذاشتم و به سختی بلند شدم
یک گل کندم دست های خـونی ام ساقه گل قرمز را کثیف میکرد
با کمک گرفتن زمین و دیوار به سمت قبر اِمی رفتم
همان کسی که سه ساله پیش مجبور شدم بـکشم، چرا که به من خـیانت کرده بود
فلش بک*
سه روز بود که او را در زیـر زمیـن زنـدانی کرده بودم
او با گریه گفت"غلـط کردم، لطفا، التماس میکنم"
موهای نرمش را نوازش کردم و بـوسه ای روز سـرش گذاشتم
او را بغل کردم چشمانم پر از اشک بود "ببخشید"
چـاقو را به پشت او فـرو کردم، چـاقویم خـونی شد و تمام وزنش روی من افتاد
خـون روی زمین میچکید
حال*
گل را روی قبـر او گذاشتم
چشم هایم تار شد و به سختی صدای وزش باد را میشنیدم
روی زمین افتادم و نفس هایم قطع شد