eitaa logo
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
117 دنبال‌کننده
24 عکس
5 ویدیو
0 فایل
Хочу навсегда с тобой, мы танцуем под луной سکرت: https://harfenashenas.ir/message.php?name=Noctaraaa
مشاهده در ایتا
دانلود
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#چشمان_تشنه_به_خون دختر با لحنی ترسیده التماس کرد:<<خ.. خ.. خواهش میکنم بزار برم>> مرد لبخندی زد و ض
بعد این حرف دختر وح.شت کرد خواست خواهش کنه که بیخیالش شه اما مرد با چ.اقویش روی دست دختر خراشی ایجاد کرد دختر ج.یغ زد ولی مرد چاق.ویش را تا استخوان دختر فرو کرد و گفت:<< ساکت باش وگرنه بار دیگر زبانت را ق.طع میکنم>> دختر که از شدت د.رد گریه اش گرفته بود سرش را تکان داد و با صدای آرامی که انگار نفسش بالا نمی آمد گفت:<< خواهش میکنم ... خواهش میکنم انقدر منو زج.ر نده>> *صدای گریه* مرد هول شد و یک کاسه یه چوبی دیگر بر داشت و زیر زخ.م دختر گذاشت و بعد که کاسه پر شد یه باند برداشت و زخ.مش رو بست گفت:<< فعلا .. فعلا نباید از شدت خ.ونریزی بم.یری>> و کاسه را سر کشید و خ.ونش رو خورد، بعد از خانه بیرون رفت و گفت :<< سعی نکن فرار کنی>>
روی صندلی نشسته بودم یک پایم را روی پای دیگرم انداختم و جرعه‌ای از فنجان خـ‌ون نوشیدن "خب،بگو" مرد:م-من کاری نکردم! به چشمان حقیر و دروغ گویش نگاه کردم فنجان را روی میز گذاشتم و دست‌کش های سفیدم را در آوردم بلند شدم و جلوی مرد ایستادم انگشت اشاره ام را زیر فک او گذاشتم و سرش را بالا آوردم و به چشمانش زل زدم این دفعه تـ رس در چشمانش واضح بود یک لـ‌گد به معـ‌ده اش زدم و خـ‌ون بالا آوردم مرد: تروخدا و-ولم کن التماست میکنم "زانـ‌و بزن!" مرد:سرفه و نفس نفس زد* چ-چی؟ "زانـ‌و بزن!" او به زانـ‌و در آمد به بدنش که به حالت تـ‌عظیم در آمده بود نگاه کردم، چقدر کوچک، چقدر حقیر بود خنده سادیـ‌سمی کرد با لـ‌گد به سرش زدم و دمـ‌اغش شکـ‌ست و شروع به گریه کرد مرد که صدایش پر از التماس بود و گریه میکرد: غلط کردم، بذار برم التماست میکنم کُـ‌لت را برداشتم و به سرش زدم خـ‌ون از سرش پایین ریخت و جان داد
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#چشمان_تشنه_به_خون بعد این حرف دختر وح.شت کرد خواست خواهش کنه که بیخیالش شه اما مرد با چ.اقویش روی د
بعد از چندی مرد با دستان پر از اس.لحه وارد شد،قیچی،چاق.وی قصابی، تبر و کلی چیز دیگه دختر وحشت کرد و شروع به سروصدا کرد مرد به سمت دختر رفت دستش را در دهان دختر فرو برد زبانش را بیرون آورد بعد قیچی را برداشت و زبانش را قطع کرد،خ.ون همه جا پخش شده بود دختر گریه میکرد و زبان او دیگر یک تکه گوشت بود. مرد خنده ی سادیسمی کرد و زبان دختر را تکه تکه کرد، دختر ترسیده بود ولی مرد دنبال همین بود و زخم دختر را فشار میداد،میتوانست درد را در چهره ی دختر حس کند بعد چ.اقو را برداشت و در شکم دختر فرو کرد دختر از شدت درد ج.یغ میکشید و گریه میکرد مرد به سر دختر ض.ربه میزد و دختر نصفه جون شد بعد دست در شکاف شکم دختر برد و روده اش را در آورد و با روده اش اشکال درست میکرد و بعد جسدش را در خانه اش نگه میداشت و هر روز خ.ون خودش را وارد دهانش میکرد
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#کیک‌ــ‌تولد به سختی نفس میکشید کنارش روی صندلی ای نشستم و سیگارم را روشن کردم سکوت حکم فرما شده
به ارامی و بی سر و صدا نزدیک ان فردی شد که من شکنجه اش میدادم میخواست کمکش کند؟ واقعا هیچ نظری نداشتم و نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیوفتد ان مرد را از روی صندلی بلند کرد با خودم گفتم او مرا دیده است دیگر نباید زنده بماند تصمیم گرفتم هم ان دختر و هم ان مرد را بکشم اما تا امدم حرکت کنم و به سمتشان بروم ... باور نکردنی بود او، او چ‍‌اقو را برداشت مرد را به زمین انداخت و تقریبا ده بار چ‍‌‍‌اقو را در بدن او فرو کرد شگفت زده شده بودم اما داشتم لذت میبردم ان مرد مرده بود و او هم بالای سرش به او زل زده بود نگاهی به بدن پر خون خود انداخت و متوجه حضور من شد با خنده از زیر سایه بیرون امدم و نگاهی به جن‍‌ازه انداختم گفتم : خب!؟ حالا میخواهی با این جن‍‍‌ازه چه کنی ؟ تو او را کشته ای گفت: نمیدانم... شاید تکه تکه اش کنم یا شاید هم ان را در اسید بیاندازم با خودم گفتم شاید این دختر ... نه امکان ندارد اما یک راه بود که به این پی ببرم که او خواهرم نیست همان خواهری که فکر میکردم مرده است البته هیچوقت جن‍‌ازه اش را ندیدم پس نمیشد اطمینان حاصل کرد اما امکان نداشت مطمئن بودم
دست هایم پر از خـ‌ون بود تیزی چـ‌اقو را خـ‌ون روشن گرفته بود اتاق بوی خـ‌ون میداد، در اتاق شکسته شد پلیس؟نه نه اون رییسم بود "آه، رییس تو اینجا چیکار میکنی؟همونطور که میخواستی میخواستم او را برایت بیارم" رییس: احمق گفتم او را زنـ‌ده میخوام رییس لگـ‌دی به شـ‌کمم زد خیلی درد داشت چطور میتونست اینقدر محـ‌کم بزنـ‌د، لعـ‌نتی تیـ‌زی نـ‌وک چـ‌اقو را روی بازویم حس کردم قبل از اینکه بتونم واکنش نشان بدم، چـ‌اقو وارد د‌ستم شد و فریـ‌اد زدم، درد طـ‌اقت فرسایی داشت "رییس تروخدا تمومش کن، دیگه تکرار نمیشه" رییس دستش را زیر چـ‌انه ام گذاشت و سرم را بالا آورد:که چی بشه ؟باید بـ‌میری، توی شغلی که من رییسش باشم جای اشتباهی وجود نداره "ول-" قبل ایکه حرفم را بزنم او با مشـ‌ت به صـ‌ورتم زد و دنـ‌دان‌م شکست، دنـ‌دانم را تف کردم چاقـ‌و را در شکـ‌مم کرد جـ‌یغ زدم خیلی درد داشت نمی‌تونسـ‌تم دیگه ادامه بدم و بعد صـ‌ندلی کنار را برداشـ‌ت و به سـ‌رم زد ، تمام فـ‌ضا برایم تـ‌ار شد، و چشـ‌مانم بسـ‌ته شد
نیاز دارم یکی بیاد با هم روسی یاد بگیریم🤡🤝
؟ با بدنی سرد و بی جـ‌ان به هوش امدم . از سرم خ‍‌ون میچکید و فقط یادم می امد که داشتم از دست چند نفر فرار میکردم ، که بودند؟ نمیدانستم سعی کردم کمی حرکت کنم اما کار خیلی سختی بود درد امانم را بریده بود و فقط داشتم خانواده ام را میدیدم که هر کدام گوشه ای افتاده و جان داده اند دیگر فقط من مانده بودم و من اما متوجه چیزی شدم خواهر کوچک ترم هنوز داشت نفس میکشید داشت جـ‌ان میداد خودم را به سمتش کشیدم گفتم انها را میشناختی؟ که بودند؟ از ما چه میخواستند ؟ واقعا هیچ ایده ای نداشتم و نمیدانستم چه کنم امیدی نداشتم که خواهرم جوابم را بدهد اما تنها چیزی که میدانستم این بود که باید انتقام میگرفتم خواهرم با صدایی بریده بریده گفت اشنا بودند اما ..! او دیگر نفس نکشید مرده بود و من تنها زنده مانده بودم در نا کجا آباد اتاقی پر از بوی خ‍‍‌ون و چند جسـ‌م تکه تـ‌که و بی جـ‌ان به سختی برخاستم و نگاهی به اطراف انداختم اما در ان لحظه خ‍‌ون جلوی چشمم را گرفته بود با اینکه حسی میگفت به پلیس زنگ بزن و همه چیز را بگو تا انها خودشان این مسئله را حل کنند حسی قوی تر میگفت که چه؟ خودت این کار را کن و لذتـ‌ش را ببر انگار احساساتم را خاموش کرده بودم رفتم و یک چ‍‌اقوی تیز اوردم خانواده ام را تکه تکه کردم تا راحت تر بشود انها را پنهان کرد دست هایشان بعد پایشان و بعد هم بدن بی جانشان اما... کنجکاوی همسایه کار دستش داد مثل اینکه او صداهایی شنیده بود از داد و فریاد و زجر کشیدن ما کنار تکه های خانواده ام نشسته بودم که متوجه شدم او به من زل زده است فکر میکرد کار من بوده ...
ایتن پسری است که مشکل های رو*انی بسیاری دارد.یکی از آن ها سادی*سم است. سادی*سم::به افرادی می‌گویند که از آزر*ده شدن دیگران لذ*ت میبرند. ایتن مادرش در سن کم او و برادرش را همراه پدرش ره*ا کرد. ایتن در سن ده سالگی اولین فردی را که می‌توانست زج*ر داد و کسی نتونست اورا مت*حم کند. او قرب*انی های بسیاری داشت. روزی در دانشگاه دختری به نام ایکو چشمش را گرفت. ایکو موهایی بلند و مشکی داشت.چشمانی فندقی و زیبا،صورتی گرد و بامزه. او مانند فرشته ای بود که نمی‌دانست قرار است برای او چه اتفاقی بیفتد. او عاشق ایتن شد.ایتن نقاب خود را بر چهره زد و اورا به راحتی گو*ل زد. ایتن ایکو را به سمت خانه خود برد و اورا با یک چوب بیس‌*بال بیه*وش کرد. ایکو زمانی که بهوش آمد.متوجه شد دست و پاهایش بس*ته است و ایتن روبه روی او نشسته است و با لبخندی به او خیره شده است و می‌گوید:: "اوه!بیدار شدی فرشته کوچولو!"