#فنجان_خاص
روی صندلی نشسته بودم
یک پایم را روی پای دیگرم انداختم و جرعهای از فنجان خـون نوشیدن
"خب،بگو"
مرد:م-من کاری نکردم!
به چشمان حقیر و دروغ گویش نگاه کردم
فنجان را روی میز گذاشتم و دستکش های سفیدم را در آوردم
بلند شدم و جلوی مرد ایستادم
انگشت اشاره ام را زیر فک او گذاشتم و سرش را بالا آوردم و به چشمانش زل زدم این دفعه تـ رس در چشمانش واضح بود
یک لـگد به معـده اش زدم و خـون بالا آوردم
مرد: تروخدا و-ولم کن التماست میکنم
"زانـو بزن!"
مرد:سرفه و نفس نفس زد* چ-چی؟
"زانـو بزن!"
او به زانـو در آمد
به بدنش که به حالت تـعظیم در آمده بود نگاه کردم، چقدر کوچک، چقدر حقیر بود
خنده سادیـسمی کرد
با لـگد به سرش زدم و دمـاغش شکـست و شروع به گریه کرد
مرد که صدایش پر از التماس بود و گریه میکرد: غلط کردم، بذار برم التماست میکنم
کُـلت را برداشتم و به سرش زدم
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اد سادیـسمی میخوامممم
چیکار باید بکنه؟در هفته ۵ یا ۴ روز سناریو بنویسه و بذاره توی کانال
پرایوتم: @Satoru124
________________________________________
JOIN: https://eitaa.com/Noctaraaa