𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#چشم_های_ترسیده او هنوز به زندگی فلاکت بار خود امید داشت و فکر میکرد میتواند زنده بماند اما غافل از
#چشم_های_ترسیده
چطور است از دست هایت شروع کنم ؟
یا هر عضو دیگری از بدنت که خواستی
میدانی انتخاب با خودت است
با صدایی پر از ترس و نا امیدی گفت : لل..لطفا با من کاری نداشته باش »
ترس او مرا قلقلک میداد و خوشحالم میکرد لبخندی زدم و گفتم : باشه پس از دست هایت شروع میکنم »
اول دست هایش بعد هم پایش ، ارام ارام و سر حوصله جدایشان کردم و لذت میبردم
حالا فکر کنم نوبت به قلب او رسیده بود که باید از سینه ی ان درمیامد
نگاهی به او انداختم او با این وجود که مرده بود هنوز هم میشد حس ترس را در صورتش دید ،
قلبش دیگر نمیزد اما هنوز ارزش داشت
زیبا بود
خون سر و صورتم را پوشانده بود و من قرقه در لذت بودم .