𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#کیک_تولد تولدش بود . کیک سفارش داده بود و نمیدانست قرار است دیگر وجود نداشته باشد، در زدم در را
#کیکــتولد
در فکر فرو رفته بودم
و اصلا حواسم به اطرافم نبود
وقتی به خودم امدم که دیگر او رفته بود
جنازه را هم با خود برده بود
حالا من باید چیکار میکردم ؟
نمیدانم
در فکر و خاطرات گم شده بودم
اما این موضوع را جدی نگرفتم
وسیله هایم برداشتم و از انجا به هتلی رفتم یک اتاق گرفتم و وسیله ها را گوشه ای از اتاق انداختم
لباس خونی ام را در شومینه انداختم و سوزاندم
نفر بعدی چه کسی میتوانست باشد؟
یک فروشنده ؟
یا یک کارگر ساده ؟
یا هم رئیس کارخانه ای جایی؟
شب شده بود
از اتاق خود بیرون زدم و در راه رو به سمت در خروجی راه میرفتم
ان دختر را دیدم
او انجا چه میکرد؟
من حتی اسمش را هم نمیدانستم
به سمتش رفتم
هنوز زیاد به او نزدیک نشده بودم و او هم در حالتی که پشتش به من بود
گفت:عجیب است ، تو اینجا چه میکنی ؟
گفتم:من باید این سوال را از تو بپرسم نه تو
خندید: هه! این هتل من است
برگشت و نگاهی به من انداخت
:برای امشب میخواهی چه کنی؟
گفتم : نه ، هر کاری که بخواهم بکنم به تو ربطی ندارد نمیگذارم دنبالم راه بیوفتی
سرش را تکان داد و گفت :باشه هر طور که خودت میخواهی