#ماجرای_پایان
صدای قدم هاش نزدیک و نزدیک تر میشد،سرمو بالا اوردم و چهره ی خندان ولی ترسناکه شو دیدم و دوباره سرم رو پایین اوردم...
با دستش محکم فک ام رو گرفت و سرم رو بالا اورد. ترس تمومه وجودمو گرفته بود،یکم بعد دست در جیب هاش برد و انبر دست رو برداشت ترسم بیشتر شد و با خودم میگفتم میخواد باهاش چیکار کنه؟
دستم رو گرفت و ناخن هامو به آرومی میکشید و درمیاورد..
خیلی درده زیادی داشت و بهش التماس میکردم که دست از سرم بر داره ولی چاق.و رو برداشت و لبخندی زد و دقیقا روی انگشتام جایی که درد داشت طرح کشیدو بعدش انگشتامو با حوصله و آرومی تیکه تیکه کرد از شدت درد گریه میکردم و اون فقط لذت میبرد خنده ی عجیب و ترسناکی زد و به سمت چشمام هجوم اورد قیافه ی مسخرش آخرین چیزی بود که دیدم چون با چاقو چشمامو کور کرده بود خون تنها چیزی بود که از چشمام باقی مونده بود بلند ترین جی.غه عمرم رو زدم ولی دست و پا زدن هیچ فایده ای نداشت و گفت: ببینم این یکی رو چیکار میکنی
چ. اقو رو برداشت و به بدنم چندین بار چ. اقو زد و روی زمین انداختم دیگه توان گریه کردنم نداشتم دستو پام بی حس شدو صدای یه لعنتیش که میگفت: الان با ج.سدش چیکار کنم؟
آخرین چیزی بود که شنیدم و برای همیشه از این دنیا رفتم....
#پایان