_ایرانجایعجیبیه،میرنباقاتلرهبرتتوافقمیکننواسمشومیزارندیپلماسیمدرن:))))
~نآگُفتِههایَم؛
بچههاااااا ی اتفاق نادری افتادههههه
داره ی حس عجیبی توم ایجاد میشهههه
ی حسی به نام دلتنگی
نسبت به مدرسه.
~نآگُفتِههایَم؛
داره ی حس عجیبی توم ایجاد میشهههه ی حسی به نام دلتنگی نسبت به مدرسه.
امروز اینجوری بودم که جدا از خوشحالی برای اینکه دیگه قرار نیس تو اون تیمارستان درس بخونم، ی حسی اومد سراغم که باعث شد ی دفعهایی یاد اولین روزی که سه سال پیش اومدم اینجا و ثبت نام کردم بیافتم.
یهو سه سال مثل ی قطار از جلو چشمام رد شد. و من اینجوری بودم که برای اولین بار از احساس تهی نبودم و انگار بلاخره دلم از پشت دیوار اومد بیرون و باهم نشستیم این قطارو نگاه کردیم.
نمیدونم. برام جالب بود این حس. اینکه دلم تنگ بشه برای سه سالی که فقط زجر بود. خیلی سعی کردم با خودم روراست باشم که شاید فقط دید من بده، شاید روزای خوبم تو این مدرسه داشتم
ولی وقتی با چنتا عینک دیگه به این سه سال نگاه میکنم چیزی جز استرس، بدحالی، اشک، خشم و حرص خوردن نمیبینم.
_میدونی تهِ تهِ خفت و کودن بودن چیه؟
اینکه بعد من بری با همونایی اوکی شی که جلوم مسخرهشون میکردی:) 🔪🗿