_امروز وقتی داشتیم از شاهعبدالعظیم برمیگشتیم تو راه یهو چشمم افتاد به بابام.
آفتابی که از شیشه میتابید داخل افتاده بود رو موهاش و باعث شد سفیدی موهاش بیشتر از همیشه به چشمم بیاد.
همینجور که داشتم نگاهشون میکردم چشمام پر اشک شد و دیدم داره گونههام خیس میشه...
دلیل اشکام دیدن بالا رفتن سن بابام بود که همینم باعث شد تو دلم دعا کنم که:
خدایا عمر منو قبل از پدرومادرم تموم کن و زودتر از پدرومادرم مرگم رو برسون.
و بعد زیر لب الهیآمین گفتم.
~نآگُفتِههایَم؛
من مغرورم اما
و پناه بر خدا؛
از جماعتی که، عقدهایی بودن را
مغرور بودن مینامند:)
~نآگُفتِههایَم؛
روز بیستوچهارم چله:) شادی روح شهید مصطفی علیخانی سه صلوات:))))🌱
روز بیستوپنجم چله:) <باتاخیر>
شادی روح شهید مصطفی صدرزاده سه صلوات:)))🌱