~نآگُفتِههایَم؛
روز بیستوپنجم چله:) <باتاخیر> شادی روح شهید مصطفی صدرزاده سه صلوات:)))🌱
روز بیستوششم چله:)
شادی روح شهید مهدی باکری سه صلوات:)))🌱
_همیشه از گفتن احساساتم به دیگران پشیمون شدم؛ بنابراین ی توصیهای برای همه شما دارم،
اونم اینکه،
هیچوقت هیچوقت هیچوقت احساسات، علاقهها،افکار و رویا پردازی هاتونو به هیچکس نگید.حتی اگه اورثینک داشت خفتون میکرد🙂!
~نآگُفتِههایَم؛
امروز:✨🎀🌸😭🔥🌞🍫🧸❤️🔥
داستان از این قراره که امروز اولین جلسه کلاس قرآنم بود و خیلی خیلی بابتش ذوووق داشتم✨!
و خب از ساعت ۸ تا ۱۲ کلاس بود. [سهتا کلاسِ خط، قرآن و تولید محتوا] که من فک کرده بودم وقتی ثبت نام کردم فقط باید همون کلاس قرآنو برم🗿. <کلاس ها تو پایگاهمونه> و منم قشنگ ساعت نه صب پاشدم رفتم پایگاه.
خلاصه هیچی. یکی از دوستام منو آگاه کرد که وقتی ثبتنام میکنی باید کل کلاسا رو بیای🗿🙃. خلاصه هیچی کلی خوش گذشت🤌🏻
(والبته از خستگی پاهامو حس نمیکنم)
~نآگُفتِههایَم؛
داستان از این قراره که امروز اولین جلسه کلاس قرآنم بود و خیلی خیلی بابتش ذوووق داشتم✨! و خب از ساعت
و بعد از اونم ساعت ۱۲ و نیم رفتم خونه تو جّز گرما و آب شدم🫠
و از اونجایی که ساعت دو و ربع کلاس زبان داشتم [وکلی مشق و درس و امتحاننن] ی لقمه غذا خوردم تا بتونم سرپا بمونم و رفتم کلاس.
بچهها. طبیعیه که همه تو نگاه اول فک میکنن ی آدم به شدت از خود راضیم و ارث پدرمو از همه طلب دارم؟!
بخدا اصن اینطوری نیستم.
<صبح انقد خوابم میاومد که باعث شده بود اخمام بره توهم و همه تو پایگاه فک میکردن ازشون عصبانیم😭 بخدا فقط خوابم میاومد🥲>