~نآگُفتِههایَم؛
داستان از این قراره که امروز اولین جلسه کلاس قرآنم بود و خیلی خیلی بابتش ذوووق داشتم✨! و خب از ساعت
و بعد از اونم ساعت ۱۲ و نیم رفتم خونه تو جّز گرما و آب شدم🫠
و از اونجایی که ساعت دو و ربع کلاس زبان داشتم [وکلی مشق و درس و امتحاننن] ی لقمه غذا خوردم تا بتونم سرپا بمونم و رفتم کلاس.
بچهها. طبیعیه که همه تو نگاه اول فک میکنن ی آدم به شدت از خود راضیم و ارث پدرمو از همه طلب دارم؟!
بخدا اصن اینطوری نیستم.
<صبح انقد خوابم میاومد که باعث شده بود اخمام بره توهم و همه تو پایگاه فک میکردن ازشون عصبانیم😭 بخدا فقط خوابم میاومد🥲>
~نآگُفتِههایَم؛
ایکاشنیمنگاهینصیبممیکردی،
تاحداقلکمتربسوزدایندلِبیتابِفراغدیده🕊❤️🩹🌪...
_اونی که ی روز بهم گفت کاش زودتر میاومدی تو زندگیم
الان اینطوریه که به خونم تشنهاس🙂.