~نآگُفتِههایَم؛
از ساعت ۸ تا ۱۲ که پایگاه بودم بعد اومدم خونه ساعت ۱ و نیم دوباره رفتم آموزشگاه زبان فاینال دادم<راح
و در آخر فهمیدم سرما خوردم و دارم از گلو درد میمیرم💔
~نآگُفتِههایَم؛
یادم نمیره اون شبو:)
اولین شبی که من حدود ۹۰۰کیلومتر از خانوادم فاصله گرفته بودم و کنار دوستام پام رسیده بود به حرم امام رضا:)...
صبح ۲۸ام که رسیدیم مشهد،تا ساعت ۵،۶ خونه بودیم و بعد برای نماز مغرب راه افتادیم سمت حرم.
خلاصی هیچی
سهتا دختر ۱۴،۱۵ ساله تو شهر غریب از شب تا صبح تو خیابونا بودن:)))
ولی دقیقا همونجا که ترس داشت به دلم میافتاد، امام رضا آغوششو برام باز کرد؛) و تا اون موقع اینقدری به مهربونی این آقا پی نبرده بودم:)))
همون آقایی که دل شکستمو اون موقع خرید،
خیلی جاهای دیگه هم کمکم کرد.
دستمو گرفت.
و اولین امامی بود که تو سختیها اول از همه با دعوت کردنم به خونش میگفت نگران نباشیا، حواسم بهت هست:).
حالام. دلتنگ همون امام مهربونیم که اون شبا مراقبم بود؛ حتی خیلی از جاهای دیگه از زندگیم که از وجودش بیخبر بودم:)))).
~نآگُفتِههایَم؛
روز سیوسوم چله:) شادی روح شهدای گمنام ده صلوات:))))🌱
روز سیوچهارم چله:)
شادی روح شهید ریحانه سادات ساداتی ارمکی سه صلوات:)))))🌱