امروز تلفیقی از خوشگذرونی و غم بود. تو مدرسه مثل چی خوابم میومد و دلم میخواست همه رو بکشم. رفتم خونه و از خوشحالی سکته کردم چون خاله کوچیکم (خواهرم) اومده بود خونمون. ساعت ۶ رفتن و من موندم با کلی تکلیف و درس که تنم داشت از سختگی اشهد میخوند... سه صفحه متن نوشتم. ی صفحه باز راجب "اون" نوشتم و خب خیلی جالبه که حال متن نوشتنو داشتم ولی حال ریاضی خوندنو نه🙈...