~نآگُفتِههایَم؛
الان من با این قد و هیکل و قیافه عکس خودمو بذارم پروف؟؟؟
نکنین این کارارو
الان من عکس خودمو بذارم معلما قبل از اینکه بشناسنم سکته میکنن!🙈😐
_گه مرا پس می زنی ، گه باز پیشم میکشی ...
آنچه دستت داده ام نامش دل است ، افسار نه .
قصد رفتن کردهای ، تا بازهم گویم: بمان .
بار دیگر می کنم خواهش ، ولی اصرار نه ")_
_یادبگیرید همون لحظه که نیازتون دارن پیششون باشید. بعدا دیگه نه اون احساس وجود داره نه اون نظریه اون ادم نسبت به شما. یادبگیرید بعدا رو حذف کنید. شاید دیگه هیچ بعدانی وجود نداشته باشه!
شاید باورتون نشه ولی الان زمانی که با چادر میرم بیرون خیلی بیشتر بهم خوش میگذره تا اون زمانی که بد حجاب بودم و با ی شال میرفتم بیرون...
_صد نامه فرستادم. صد راه نشان دادم.
یا نامه نمیخوانی یا راه نمیدانی_مولانا
چی شد که تصمیمگرفتی چادری بشی ؟
___
امممم. نمیدونم باید از کجا شروع کنم....
~نآگُفتِههایَم؛
چی شد که تصمیمگرفتی چادری بشی ؟ ___ امممم. نمیدونم باید از کجا شروع کنم....
ببینید من از وقتی به سن تکلیف رسیدم به انجام کارهای واجب دینی رو اوردم<بدون اینکه اجباری در کار باشه> یعنی خانوادم منو آزاد گذاشتن تا خودم انتخاب کنم....
از کلاس سوم تا پنجمم ی روسری معمولی و از اینایی که دختر کوچولوعا سرشون میکنن سرم میکردم. و ی بلیز معمولی. از کلاس پنجمم شال عروسکی سرم کردم و خب تیپم واقعا معمولی بود(فک کن ی بچه ی اسکارف و با ی بلیز آستین بلند تنش کنه)
بزرگتر که شدم پدرم که دیگه مطمئن شده بود حجابو از سرم بر نمیدارم برام رفت و چندتا مانتوی خوشگل خرید و به این ترتیب عاشق حجاب شدم. البته باز اون موقع هم موهام یکم معلوم بودن و همونجور معمولی تیپ میزدم.
کلاس پنجم شیشم اوایل شروع جنبش زن زندگی آزادی بود که دقیقا من همون زمان یکم داشت تصمیم جدی میشد که چادر سرم کنم. روزای اخر شیشم با چادر میرفتم بیرون و مادرم همش نگرانم بود که ی وقت بلایی سرم نیارن و گاهی میگفت 'نمیخواد با چادر بری مدرسه ، ی وقت بچه ها میگیرن میزننت' ولی من پامو کرده بودم تو ی کفشو این حرفا نمیرفت تو گوشم. خلاصه تصمیم تا همین سال پیش مشخص نبود که آیا چادری بشم یا نه.
من از قیافه خودم خسته شده بودم همش وقتی معمولی میرفتم بیرون با خودم درگیر بودم که چرا موهام اینشکلیه، چرا مانتوم اینشکله.. و خلاصه با خودم درگیر بودم. کلا همیشه سر موهام جنگ و دعوا داشتم با خودم.
همین شد که دیگه قطعی موهامو کردم تو. با خودم گفتم اینجوری حجابم کامل تره اصن کلا اسمش میشه حجاب. و خب خیلی خوشم میومد از اینکه بقیه میگفتن وای نهال با حجاب شده.
با پیشنهاد ها و حرف های پدرم با خودم گفتم که بد نیست این چادره رو هم قطعی سرم کنم. هیچی خلاصه ی روز پا شدم و گفتم من میخوام چادر سرم کنم. اینا همه قبل از این بود که ارزش چادرو بفهمم، یکم که گذشت و من به حقیقت چادر پی بردم، عاشق چادرم شدم به طوری که دلم دیگه هیچوقت نخواست درش بیارم....
و ان شاءالله این چادر تا ابد و ظهور حضرت حجت همچنان روی سرم میمونه.
با ی گالن خستهگی و درگیری فکری از مدرسه بیای خونه و با این صحنه مواجه شی🥲✨: