~نآگُفتِههایَم؛
بلاخره ی کتاب از شهید عجمیان پیدا کردمممم😭🥲
منی که با هر جمله از این کتاب چن قطره اشک میریزم:)))
~نآگُفتِههایَم؛
بلاخره ی کتاب از شهید عجمیان پیدا کردمممم😭🥲
بعد این که تمومش کردم حتمااااا معرفیشو میزارم
~نآگُفتِههایَم؛
منو برگردونید به بهار سال ۱۳۹۵؛ مرسی اه.
منو برگردونید به مهرماه سال ۱۳۹۷؛ مرسی اه.
کتابِ "اینجا همان جاست"
به قلم خانم راضیه تجار
و نشر روايت فتح.
به روایت پدر شهید
و ۱۰۴ صفحه.
تا الان جاهای مختلف کتاب زیاد معرفی کردم؛ مردمُ به خوندن کتاب های مختلف تشویق و یا منع کردم.
اما حالا
نمیدونم چجوری باید شروع کنم
نوک قلمم کور و زبانم از اونچه که باید بگه ناتوان شده...
بنابر این، تصمیم گرفتم که فقط احساس خودمو بگم. این که خوندن این کتاب چه حسی رو بهم منتقل کرد و اصلا قضیهاش چیه...
داستان شهید عجمیان برای من، ی داستان متفاوته. شاید بعضیا درکش کنن و بعضی دیگه نه. شاید بعضیا بهش بخندن و بعضی دیگه نه...
قصه از اعتکاف ۱۴۰۳ شروع میشه. زمانی که نه به صورت جدی چادری شده بودم و نه شناختی از شهدا داشتم.
مارو برای اون چن روزی که قرار بود تو مسجد باشیم گروهبندی میکردن. و برای هر گروه اسم ی شهید رو میدادن.
دوست داشتم به گروه ما اسم شهید امیرعبدللهیان بیوفته...اما اون افتاد به ی گروه دیگه و شهیدی که اسمش افتاد به ما کسی بود که نه من میشناختمش و نه دوستم . شروع کردم به غرغر که چرا به گروه ما ی شهید معروف نیوفتاد؟! این کیه؟! چرا شهید امیرعبدللهیان نیوفتاد؟! و...
متاسفانه من چون سال اولی بود که میرفتم اعتکاف و ی مشکلی برای مادربزرگم پیش اومده بود تونستیم فقط ی شب بمونیم مسجد و دو روز دیگه رو برگشتیم خونه...
اما توی همون ی شبی که من اونجا بودم ی چیزی اتفاق افتاد.
اقا من هروقت برمیگشتم میدیدم این عکس شهید انگار که زندهس نشسته داره نگام میکنه. هی میگفتم خدایا چرا ایشون اینشکلیه؟ انقد نگاهش واقعیه؟
حتی منو دوستم بلدم نبودیم اسم این شهید چجوری تلفظ میشه؛ به عَجَمیان میگفتیم عَجمَییان....
خلاصه؛ شب دوم مجبور شدیم برگردیم. کلی گریه کردم و با خودم گفتم حتما اون شهیده ازم خوشش نمیومد دلش میخواست زودتر برم و از اینجور حرفا.
گذشت و گذشت. رسید به ی روز صبح که به سرم زد بعد از نماز صبح برم گوشیو بردارم و قضیه این شهید عجمیانو دربیارم.
~نآگُفتِههایَم؛
داستان شهید عجمیان برای من، ی داستان متفاوته. شاید بعضیا درکش کنن و بعضی دیگه نه. شاید بعضیا بهش بخ
هنوز خورشید طلوع نکرده بود. خانواده هم خواب بودن.
رفتم سرچ کردم 'شهید عجمیان' و مواجه شدم با ی عالمه سایت که راجب شهید توضیح داده بودن.
رفتم تو اولی؛ "روحالله عجمیان متولدِ...."
خوندم که متولد کجاست و اصالتش به کجا میخوره. خوندم که چیکاره بوده و چجوری نون حلال میاورده...خوندم و خوندم تا رسیدم به قسمتی که شهادتشو توضیح داده بود...
"بسیجی که در اغتشاشات جنبش ززآ به مظلومانه ترین شکل ممکن به شهادت رسید...."
به خودم اومدم دیدم گونه هام خیسه و دارم گریه میکنم....فقط ی حسی بهم میگفت باید براش عزا داری کنم
باید براش گریه کنم.
و دلم برای مظلومیتش میسوخت...
اینش برام جالب بود که منی که برای هرکسی گریه نمیکنم چه شکلی شده که حالا دارم برای ی غریبه مثل زمانی که پدربزرگمو از دست دادم دارم عزا داری میکنم....
اون روزم گذشت...اما هروقت که اسمی ازش اورده میشد یا وقتایی که یادش میافتادم چیزی منو مجاب میکرد که براش اشک بریزم.
یادمه ی روز که با دوستم کنفرانس ی درس در رابطه با بسیج داشتیم و قرار بود روزنامه دیواری درست کنیم برام ی عکس از شهید عجمیان فرستاد که قرار بود پرینتش بگیریم. تا عکس لود شد شروع کردم به اشک ریختن... شاید چون نمیتونستم باور کنم که حالا این چشمها...این صورت زیر خروارها خاکه و چه شکلی و به دست چه کسانی به شهادت رسیده... ولی در کل، خیلی غمناک بود.
اون روزم گذشت. از شهید عجمیان تبدیل شد به اقا روح الله که مثل برادر بزرگتر روش حساب کردم. موقع امتحانا هر دعایی که میشد و نذرش میکردم تا برام دعا کنه که نمره کامل بگیرم. هرجا مشکلی پیش اومد بهش گفتم و الحق که مشکلمو رفع کرد....
رسید به اعتکاف ۱۴۰۴. بهشون گفتم میشه دعا کنی من برم اعتکاف؟...و قسمتم شد...
توی اعتکاف ی آقایی رو اوردن که سخنرانی کنه. ایشون گفت که هروقت شهدا اومدن به ذهنتون اینو بدونید که مراقبتونن و بهتون نظر دارن. اگر اموات اومدن یعنی چیزی ازتون میخوان و...
همون شد که من خدارو شکر کردم که اون سال شهید عجمیانو شناختم و فهمیدم اون همه اشکی که ریختم الکی نبوده و قطعا شهید هوامو داره...
~نآگُفتِههایَم؛
کتابِ "اینجا همان جاست" به قلم خانم راضیه تجار و نشر روايت فتح. به روایت پدر شهید و ۱۰۴ صفحه. ت
و حالا این کتاب، شده تنها نشونهای که ازش دارم. شده ی راه که کمکم میکنه تا بهتر این شهید رو بشناسم. و به شما هم پیشنهاد میکنم که بخونیدش؛ شاید تلنگری باشه...
حالا هم بعد از این همه طومار نویسی خواستم در اخر بگم این شهید زیاد اسمش جایی برده نشده و خواستم سعی خودمو کرده باشم که اسم این شهیدو کمی پر رنگ کنم.
این کتاب، زندگی متوسط رو به پایین از شهیدی مظلوم رو روایت میکنه که برای ناموسش رفت..برای غیرت..
تمام.
🌱جهت شادی روح شهید بزرگوار سید روحالله عجمیان سه صلوات عنایت بفرمایید🌱