eitaa logo
24 دنبال‌کننده
66 عکس
60 ویدیو
0 فایل
“Non-Player Character” Player One in the NPC world.👾 Current mission: Survival, collecting Loot, and occasionally Respawning.🙏🏻 Good Game, Well Played!🔥
مشاهده در ایتا
دانلود
❌ خب دوستان ریا نباشه ولی امشب پای سخنرانی آیت الله احدی نشستم و ایشون تفسیر قران می‌گفتن و صحبتاشون خیلی کاربردی و عمیق بود. دوست دارم شماهم درباش بدونید و به بقیه هم بگید چون واقعا لازمه. پس به طور خلاصه مطالب رو اینجا میزارم🙏🏻
نظرم عوض شد🤣
حالمان بد نیست غم کم میخوریم کم که نه هر روز کم کم میخوریم آب میخواهم سرابم میدهند عشق می ورزم عذابم میدهند من نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودمو دارم زدند بعد از اين با بی کسی خو میکنم هر چه در دل داشتم رو میکنم درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم خنجری نامرد بر قلبم نشست از غم نامردمی پشتم شکست نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمی‌گويم که خاموشم مکن من نمی‌گويم فراموشم مکن من نمی‌گويم که با من يار باش من نمی‌گويم مرا غم خوار باش من نمی‌گويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می‌چکید خون من، فرهاد، مجنون می‌چکید خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد نه فکر دست تنگ مارا کرد نه هيچ کس اندوه مارا ديد نه هيچ کس از حال ما پرسيد نه هیچکس چشمی برایم تر نکرد هیچکس یک روز با من سر نکرد هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی‌ست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: «ما ز ياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم»
No reaction just distance.🙏🏻
احساس بیهودگی می‌کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه‌چیز بهم می‌خورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه‌مان فقط ول می‌گشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی می‌کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتی این کارهای کوچک را هم نمی‌کردیم. ما جزء نباتات بودیم. من هم همین‌طور. فقط نمی‌دانم چه‌جور گیاهی بودم. احساس می‌کردم شلغمم.
دوستان ناراحت نباشید اصلا
به زودی ما محرم، اربعین، پیروزی در جنگ، و جام جهانییییییی رو در پیش داریم.