گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد نه
فکر دست تنگ مارا کرد نه
هيچ کس اندوه مارا ديد نه
هيچ کس از حال ما پرسيد نه
هیچکس چشمی برایم تر نکرد
هیچکس یک روز با من سر نکرد
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزیست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
«ما ز ياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم»
احساس بیهودگی میکردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همهچیز بهم میخورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همهمان فقط ول میگشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی میکردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتی این کارهای کوچک را هم نمیکردیم. ما جزء نباتات بودیم. من هم همینطور. فقط نمیدانم چهجور گیاهی بودم. احساس میکردم شلغمم.