شاعری خواند حزین
شعر من گشته سراسر پوچی
واژه ها زمزمه ی خاموشی
تو بیا مهدی جان!
- وسکوتی مبهم...
عارفی گفت فرج نزدیک است
صبر از کاسه ی چشمان فلک لبریز است
جام هامان خالیست...
تو بیا مهدی جان!
ـ خاموشی ساکن بود...
زارعی گفت زمین ها سرد است
بایر قلب زمین چشم براه باران
و علفها زار است...
تو بیا مهدی جان!
- و دگر بار سکوت...
و من این بار بگفتم آرام
گرچه من مظهر بی حاصلیم
دستم از هر چه بخواهی خالی
تو بگو درشب میلادت شاه
چه زمن میخواهی؟
ـ وترک میخورد انگار سریع
بغض سنگین سکوت
و نوایی روشن...
«چه کنم آمدنم دست شماست!»