فکر میکنم غم زیاد منتهی میشه به خستگی، مثلا من الان نه ناراحتم، نه افسردهام، فقط خستهام
خسته از همه چی.
روزایی رو میگذرونم که ذرهای از خودم راضی نیستم و کور سوی امیدی هم برای آیندهم نمیبینم.
تنها کاری که از دستم برمیاد غرق نشدن تو غمه.
مشكل من؟
کافیه یچیزی یک دقیقه منو به هم بریزه.
تا ۴۸ ساعت بعدش درگیری روانی دارم.
هدایت شده از - تاسیان -
دلم تنگ است و دستم از تو کوتاه
خودت را جای من امروز بغل کن:)
من قوى باشم؟
من با حال بد مهمونى رفتم رقصيدم،
شوخى كردم خنديدم،
با خانواده مسافرت رفتم و وانمود
كردم خوبم.
رفیقامو دلداری دادم، کارامو خیلی بهتر از قبل انجام دادم،
من توحال بدم هركارى كه فكرشو كنی انجام دادم،
چی ميدونى از من كه ميگی قوى باش؟
كى ميدونه تا اين مرحله از زندگی
چند بار مردم و زنده شدم ولى بقيه از من فقط لبخند ديدن.