هدایت شده از ⛔️ خبر سِری|khabar_seri
من سلما دختری از خانواده ای فوق مذهبی با پسر حاج رحمان بزرگ بازار نامزد کردم و قرار شد تو این دوره نامزدی ما بیشتر با هم اشنا بشیم ولی امیر حافظ نامزدم اینقدر در گوش من خوند که منو راضی کرد محرم همدیگه بشیم شش ماه نامزد بودیم که داداش امیر حافظ فوت کرد و حاج رحمان تصمیم گرفت که نامزدی ما رو به هم بزنه که امیر با بیوه برادرش که باردار بود ازدواج کنه وقتی اینو فهمیدم تموم دنیا دور سرم چرخید چه خاکی برسرم شده بود اگه خانوادم میفهمیدن حتما منو
میکشتن باید به کی میگفتم که منو و امیر....😢😢😭😭
برای خواندن ادامه ی داستان روی لینک زیر بزنید👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1630798236C39949ec03b
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«شاید ما احساس خالی بودن می کنیم زیرا در هر چیزی که قبلاً دوست داشتیم، تکه هایی از خودمان را جا گذاشتیم.»
#نوستالژی
#قدیمی
𝑱𝒐𝒊𝒏⌛ @Nostalgiii 📺
بعضی لحظه ها هستن درست همون موقعی که داریم زندگی شون میکنیم مطمئنیم در آینده دلمون واسشون تنگ میشه، پس قدر لحظه هامونو بدونیم ..
#نوستالژی
#قدیمی
𝑱𝒐𝒊𝒏⌛ @Nostalgiii 📺
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درکم کن دنیای من یک دنیای عادی نیست*!من جنون خودم را دارم من در یک بعد دیگر زندگی می کنم و برای چیزهایی که روح ندارند، وقت ندارم...
#نوستالژی
#قدیمی
𝑱𝒐𝒊𝒏⌛ @Nostalgiii 📺
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب