دیشب رفتم رستوران ، میز کناری داشتن باهم حرف میزدن
یکیشون گفت : لنکروزو چند خریدی؟
اون یکی گفت دوازده و صد ، دوازده و چارصد دقیق یادم نیست.
اون "دقیقا یادم نیست" رو اگه من داشتم باهاش زن میگرفتم
شدی آوخ توی سینم زدی لخته شده خونم
یه جا یادم میاد گفتم بدون تو نمیتونم
جای تورو گرفته قرصایی که رفته تو خونم .
پشت پا خوردیم زِ هرکسی که گفت یار منه
چون که دیدم شب و روز در پی آزار منه
هرکسی دست محبت حلقه کرد بر گردنم
دیدم این دست محبت حلقه ی دار منه .
بعد تو خیلی اتفاقی تو ترافیک
یکی کنارم وایستاد که خیلی شبیهت بود
مو نمیزد باهات حتی از رو چشماش؛
اما چیزی که تو نگاهش نبود عشق بود.
حس کردم که دارم خودتو میبینم
چرا خواستم پیاده شم یهو دستاتو بگیرم؟
نصیحت امشب:
آدما رو مجبور نکن برات وقت بذارن، اگه واقعا دوست داشته باشن بیشتر وقتشون مال توعه.