دروغ چرا ؟
حقیقتا سرم خیلی شلوغه نمیتونم بیام شاید فعالیت کم شه
ولی میدونم شما مرام دارید لف نمیدید
بقیه رو نمیدونم! ولی من اکثرا از آدما ناراحت نمیشم؛ از توقعاتم ناراحت میشم. از اینکه یک آدم رو لایق جایگاهی دونستم که بشه ازش توقع داشت. هر چی باشه آدما از آدمایی که بهشون نزدیکن خواه ناخواه توقع دارن دیگه. از این ناراحت میشم همیشه وگرنه که بله شما انسانی و جایزالخطا.
همه تیر و نشونه گرفتن رو به زخمام
خنده رفت که بیاد جاش تو خونه غم ها
شدم یکی که تخمش نبود بمونه تنها
من اونم که عبور کرده از کوه دردا
شدم اونکه حتی با سیاست میخنده
یه افسرده یه افراطی بی منطق
دورش دیوار میکشه در هارو میبنده
هر روز با دوقطب شخصیتش میجنگه
من همون پسر افسرده سه سال پیشم
که کل دنیا میخواست کنه مات و کیشم
هنوز زخمای کهنه رو تنم باز میشن
از رو صورتم پاک شده سه سال میشن
نه نوری نداشتم، تاریکی همه باورم بود
اگه رو پام وایسادم به عشقِ مادرم بود
خورد میشدم اگه قلبم از رو آهنم بود
منو کورم کرد اونکه ذوق آخرم بود
ذوق آخرم بود
؛
کاش بهجای ِدلدادگیهای اشتباه
دل بدیم به همچین اشخاصی ،
همچین کنج و همچین خلوتاٰیی !
میدونی ، گرد و غبار دلدادگیهای
غلط روی قلب میشینه ، اونوقته که
دل از خیلی چیزها محروم میشه :)