خیره به درم ، دور و ور سرم
میپیچه فکرات، زدی تو پرم
بغض تو گلوم، نشسته پهلوم
خیالت جمعه؟ بعد تو مقداد میمیره تموم...
وقتی سکوت می کنی
انگار
در یک میدان جنگ
چشم باز کردهام
و نمی دانم
تنها کشتهی جنگ هستم
یا تنها بازماندهی آن
هدایت شده از یادداشت هایَم؛
نباید از اینکه آدم حسابتون کردیم پشیمونمون کنین احمقا.