هدایت شده از یادداشت هایَم؛
«غایبان در لحظههای سخت، باید تا ابد غایب بمانند.»
هدایت شده از یادداشت هایَم؛
مثالِ علفِ هرز خبرو میپیچه به دورم و
به گوشمم میرسه ، اینا میگن لال شدم.
آزادی بیان مُد شد همه جیگر دار شدن و
این ترسناک ترین روالِ خفه کردنه
که فشاره دستا رو حس نکنی پسِ گردنت.
و اما تو ، یه شاکی از سره دغدغه!
که پشتِ پرده دستا قنوتی تو صفِ اوله،
یعنی شرف داره دشمن هزار و صد مرتبه؛
به این تودهی خوش استقبالِ بد بدرقه.
مینوشتم، تو مطمئن تر،
از اینکه مشکل أ ما نیست اونا مستبدن،
آینده شُل کرد رو دوشِ صندلیا؛
در واقع خودم شدم دلیلِ تنبلیا.
حالا بیا فرو کن توو سر که بابا فردا حالاست!
مملکتی که هر گیر و داری حله بالاس،
سمتِ ما به همت و ثبات این کله بالاست.
دهنِ شمارم نمیشه بست حتی با ماسک!
خسته ام از تمام چیزهایی که بارها پذیرفتهام،
اما دوباره برایم پررنگ میشوند و غمگینم میکنند.
اما دردناک تر از تحمل این همه رنج، این است که ببینی دنیا کوچک ترین اهمیتی هم به رنجی که می بری نمی دهد.