هدایت شده از انجمن نوازندگان مرده
مغزم خستهس، بدنم خسته،چشمام خسته.
یه سنگینی عجیبی رو قفسهسینمه، قلبم آشوبه و نمیدونم چطور دارم زندگی میکنم. همیشه بین دوراهی های سختم و این داره حالمو بدتر میکنه. هیچ چیز به موقع درست نمیشه و تا بیاد درست بشه من نابود شدم-
شهر را با تمام خوب و بد هایش رها خواهم کرد
تو نباشی مگر شهر؛ خانه و آبادی دارد...
هدایت شده از ‹ باروت ِ خیــس ›
شب هایی با بوی باروت.
صدای کوبنده ی تیر که
اهنگی شده؛
بارونی که نمناک جای
خود را در زمین میفشاند،
قدم هایی سنگین و
بوق های بی پایان؛
به قولی:
هوا دونفرس.
ولی ما یک گردانیم!
طرف میگه ؛
ما جسمی هستیم از دهه هشتاد
و روحی از دهه پنجاه
مشتی تو سنگینترین چیزی که تو زندگیت بلند کردی کیف مدرست بوده.
بعد از دهه پنجاه میگی واسه ما؟
جنگ دوازده روزه همه شو خونتون بودی.
گاهی فکر میکنم شاید این تنهایی خوب باشه... چون کسی نیست زخمم بزنه... اما تهِ دلم میدونم این فقط یه دروغِ شیرین ، برای آروم کردنِ دردیه که تمومی نداره...
تنهایی امنترین جهنمه؛ ساکت، سرد و بیرحم...
-حِرمآن؛