گاهی دلش میخواست از آنجا دور شود و خود را جایی گم و گور کند، حتی از بیغولهی تاریک و غمکدهای بدش نمیآمد به شرط اینکه بتواند با افکار خود تنها باشد و کسی نداند که او کجاست.
من اصلا آدمی نبودم که بخوام کسیو انقد دوست داشته باشم نمیدونم چیشد که اینجوری شد .
من اصلا ادم ارومی نیستم وجود داری با روحیم بازی کن بزنمت خون بالا بیاری بی همه چیز.
من از نبودن کسی ناراحت نمیشم، فقط بابت اعتمادی که از بین رفت و احساسی که حیف شد، غمگین میشم.