در اینروزها حس میکرد به هیچکجا تعلق ندارد، و از همه مهمتر، انگار که همهچیز در اطرافش درحال جریان بود اما خودش مُرده بود.
به مرگم راضیم اما فقط یک آرزو دارم
سرم را لحظه آخر به زانوی تو بگذارم
بپرسی از من آن لحظه که آیا صحبتی دارم
به جای اَشهدُ انَّ بگویم دوستت دارم
زمین نخورده را نمیداند من از چه میگویم
چگونه خوب شود تمامِ جای زخمِ زانویم
چگونه دسته خود را بُرید تیزیه چاقویم