امروز سوم سپتامبره و باید سومین روزی میبود که توی هاگوارتز بودم ، باید سومین روزی میبود که توی اسلیترین قرار گرفتم و سعی میکردم با بقیه ارتباط برقرار کنم ، باید سومین روزی میبود که ردای نقرهای اسلیترین رو میپوشیدم ، باید سومین روزی میبود که با یه عالمه کتاب توی بغلم توی راهرو های قلعه میدویدم تا دیر به کلاسم نرسم ، باید سومین روزی میبود که تکالیف اسنیپ رو مینوشتم .. اما به جای تجربه کردن همه اینها دارم چیکار میکنم ؟ بین یه مشت ماگل که به جادو و جادوگرا اعتقادی ندارن زندگی میکنم.