هدایت شده از اینجانب
📜 #شاهنامه
قسمت دوم: سایه اهریمن بر جهان
اهریمن وقتی دید کیومرث تونسته آدمها رو دور خودش جمع کنه و هر روز بر شکوهش اضافه میشه، از حسادت به خشم اومد. دلش نمیخواست این آرامش ادامه پیدا کنه؛ پس تصمیم گرفت هرطور شده این نظم تازه رو از بین ببره.
به رشک اندر آمد بدان دیوسار کمر بست با لشکری بیشمار
اما اهریمن خودش به میدان نیومد. پسری داشت؛ دیوی نیرومند، جنگجو و بیرحم. اون رو صدا زد و فرمان حمله داد. هدفش فقط کشتن کیومرث نبود؛ میخواست ریشه این پادشاهی تازه رو از جا بکنه و نذاره انسانها روی آرامش رو ببینن.
یکی بچه بودش چو گرگ سترگ دلیر و سبکسار و پرخاشجُوی
خبر این دشمنی خیلی زود به سیامک رسید. همین که فهمید سپاه دیوان به طرف سرزمینشون در حرکته، خونش به جوش اومد. منتظر نموند تا دشمن به دروازهها برسه؛ مردانش رو گرد آورد و خودش پیشاپیش همه راهی میدان شد.
سخن چون به گوش سیامک رسید ز کردارِ بدخواهِ دیوِ پلید
اون روزها هنوز زره و جوشن مثل سالهای بعد وجود نداشت. جنگجوها پوست حیوانات رو به تن میکردند و با همون راهی نبرد میشدند. سیامک هم پوست پلنگ پوشید، سلاحش رو برداشت و با دلی قرص به استقبال دشمن رفت.
بپوشید تن را به چرمِ پلنگ که جوشن نبود آنگه آیینِ جنگ
دو سپاه روبهروی هم ایستادند. از یک طرف سیامک بود و از طرف دیگه، پسر اهریمن؛ دیوی سیاه و نیرومند. با شروع نبرد، سیامک بیدرنگ خودش رو به دل دشمن زد و با دیو گلاویز شد.
سیامک بیامد برهنهتنا برآویخت با پورِ آهرمنا
نبرد سخت و نفسگیر بود، اما زور دیو بیشتر از سیامک بود. سرانجام چنگالهایش را بر پیکر سیامک زد و او را از پا درآورد. نخستین خون در داستان شاهنامه بر زمین ریخت و شادی روزگار کیومرث به یکباره به عزا تبدیل شد.
سپاه کیومرث با دیدن کشته شدن سیامک از هم پاشید و خبر مثل برق به همه جا رسید. هنوز خود کیومرث از ماجرا خبر نداشت، اما غمی بزرگ در راه بود؛ غمی که سرنوشت این خاندان را برای همیشه تغییر میداد...
ادامه دارد...
『@badtweeti 』
هدایت شده از 𝓪𝓻𝓲𝓪
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دسخوشش
دخترا شوهر نمیخوان؟😂
10/10
https://eitaa.com/joinchat/4251452937C664ca41213