فهمیدم ك بله، آدم میتواند همزمان به پیشرفت و حرکت به جلو، و رفتن به کوه و دیگر برنگشتن فکر کند.
اگه میتونستیم با هم کتاب بخونیم، شاید وضعمون این نبود؛
تصورش رو بکن، یه عصر آروم، دوتا فنجون چای کنار دستمون و هرکدوم غرق کتاب خودمون. چند صفحه میخونیم و یهدفعه یکیمون کتاب رو میبنده و میگه: «صبر کن، این قسمت رو بخون.» بعد شروع میکنیم به حرف زدن، اول دربارهی داستان و شخصیتها، بعد دربارهی خودمون، دربارهی چیزایی که یه گوشهی ذهنمون موندن و هیچوقت درست و حسابی دربارهشون حرف نزدیم. صفحهها جلو میرن، چای سرد میشه و ما هنوز داریم حرف میزنیم. بین خندههامون، گاهی یه سکوت کوتاه میاد، همون سکوتی که لازم نیست پُرش کنیم، چون هر دومون میدونیم یه چیزی برای فکر کردن پیدا کردیم. دوست دارم بدونم وقتی یه جملهی عمیق میخونی، کدوم قسمت قلبت بیشتر تکون میخوره. دوست دارم ببینم کجاهای کتاب رو خط میکشی، کدوم شخصیت رو دوست داری و کدوم جمله رو چند بار میخونی. یه جایی از کتاب میرسیم به جملهای که هر دومون چند ثانیه ساکت میشیم. یکیمون صفحه رو برمیگردونه و دوباره میخونه، اون یکی میگه: «صبر کن، بذار اینو یادداشت کنم.» بعد همون جمله میشه یکی از اون تکههای کوچیکی که تا مدتها توی ذهنمون میمونه. آخرش هم وقتی به صفحهی آخر میرسیم، دلمون نمیاد کتاب رو همونجا ببندیم. چند لحظه همونطور باز روی آخرین صفحه میمونه، انگار با بستن جلدش، یه دنیایی که چند ساعت توش زندگی کردیم، قرار نیست یکدفعه تموم بشه.