عجیب نیست يك کتاب بعد از چندین بار خواندهشدن چاقتر میشود، انگار چیزی لابهلای صفحهها جا میماند، چیزهایی مثل احساسات، افکار، صداها.
هدایت شده از Living kills
نمیدونم چطور باید بگم
یهسری آدما هستند وقتی نزدیکشونی اذیتی و وقتی دور میشی از دلتنگی برای اون آدمها نمیتونی ادامه بدی
چرا یک حد وسطی وجود نداره؟ من دوست دارم باهات حرف بزنم ولی اذیت نشم/نشیم
یا کاش اگر دوریم ازهم دلمون برای همتنگ نشه
شاید بزرگ شدن همین باشه ك کمکم یاد بگیری هر چیزی ارزش جنگیدن نداره، هر حرفی ارزش جواب دادن نداره و هر فکری ك از سرت رد میشه، حقیقت نیست. آدم یه روزایی زیادی به همهچیز فکر میکنه، یه روزایی هم فقط دلش میخواد ول کنه و بگه: «هرچی شد، شد.» و شاید بد نباشه گاهی همین کارو بکنی؛ نه از روی بیخیالی، از روی این فهم ك قرار نیست برای تکتک اتفاقات زندگی، خودتو خسته کنی. بعضی چیزا فقط باید اتفاق بیفتن، و تو فقط باید زندگی کنی؛ با همین قلب شلوغ، همین فکرای نصفهنیمه و همین امید کوچیکی ك هنوز یه جایی ته دلت زندهست.