NᴏᴠᴀFᴇɴ | نُوافِن
چقد دوس داشتم این روزا رو برات تعریف کنم... ولی ما خیلی وقته که دیگه حرف نمیزنیم:)
میگن نادرشاه افشار دو تا رفیق داشته که بعضی شبا باهم میشستن نوشیدنی میخوردن، یه شب اینا باهم بودن و فردا صبح نادرشاه لباس رزم میپوشه و مشغول کارای جنگی بوده که رفیقاش میان پیشش و جلو سپاهیانش باهاش شوخی میکنن!
نادرشاه دستور میده گردن جفتشون رو بزنن، میگه: کسی که فرق «نادر» و «نادر شاه» رو نمیدونه، باید گردنشو زد! من دیشب نادر بودم ولی الان نادر شاهم.
یه شعری هست میگه: بی ادب را باده کم دِه، بَزم را بر هم زند/ هر کسی را قد جامش باده در ظرفش بریز.
انسان باید ظرفیت داشته باشه، اگه یه بزرگی باهاش نشست و برخاست کرد، حد خودشو بدونه.