هدایت شده از 𝗥𝗮𝘇 𝗮𝗸𝗵𝗮𝗿𝗶𝗻 𝗻𝗼𝘁𝗲👀🎹
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎
𓂃 ࣪˖حَــوآلـــــیِدِل؛˖ ࣪𓂃
-𝙈𝙤𝙣 𝙍𝙚𝙫𝙚៹.
کیک دسر غنچه
𝒅𝒓𝒐𝒏𝒑𝒊𝒓𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆𝒉
𝑪𝒉𝒂𝒓𝒎𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒖𝒄𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒊𝒆𝒇
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝𓏲
𝘿𝘢𝙙𝘢 𝙨𝘢𝙡𝘦𝙝𝘪✨️
𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒚
دُنـیــای بیرَحم
تقدیمی آوردم چه تقدیمی. 🌱🌚
هرکی عضو شد لینک چنلش رو با شات برام بفرسته اونم میزارم.
@h_anitaa
هدایت شده از 𝗥𝗮𝘇 𝗮𝗸𝗵𝗮𝗿𝗶𝗻 𝗻𝗼𝘁𝗲👀🎹
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎
https://eitaa.com/Novel_maleka
𓂃 ࣪˖حَــوآلـــــیِدِل؛˖ ࣪𓂃
https://eitaa.com/joinchat/4177725127Cafe397be9a
https://eitaa.com/Donyaye_biraham
دُنـیــای بیرَحم
@Haamim_salehii
-𝙈𝙤𝙣 𝙍𝙚𝙫𝙚៹.
https://eitaa.com/joinchat/1121453725C230f738964
𝒅𝒓𝒐𝒏𝒑𝒊𝒓𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆𝒉
https://eitaa.com/Dollux
𝑪𝒉𝒂𝒓𝒎𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒖𝒄𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒊𝒆𝒇
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝𓏲
@haamim71
@iHamim_ham
𝘿𝘢𝙙𝘢 𝙨𝘢𝙡𝘦𝙝𝘪✨️
𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒚
https://eitaa.com/Hamimnahim
عجب چنلایی هستن از دست ندین عضو شون بشین.
هدایت شده از 𝗥𝗮𝘇 𝗮𝗸𝗵𝗮𝗿𝗶𝗻 𝗻𝗼𝘁𝗲👀🎹
⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏 𝒊𝒏 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎
https://eitaa.com/Novel_maleka
𓂃 ࣪˖حَــوآلـــــیِدِل؛˖ ࣪𓂃
https://eitaa.com/joinchat/4177725127Cafe397be9a
https://eitaa.com/Donyaye_biraham
دُنـیــای بیرَحم
@Haamim_salehii
-𝙈𝙤𝙣 𝙍𝙚𝙫𝙚៹.
https://eitaa.com/joinchat/1121453725C230f738964
𝒅𝒓𝒐𝒏𝒑𝒊𝒓𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆𝒉
https://eitaa.com/Dollux
𝑪𝒉𝒂𝒓𝒎𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒖𝒄𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒊𝒆𝒇
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝𓏲
@haamim71
@iHamim_ham
𝘿𝘢𝙙𝘢 𝙨𝘢𝙡𝘦𝙝𝘪✨️
𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒚
https://eitaa.com/Hamimnahim
عجب چنلایی هستن از دست ندین عضو شون بشین.
هدایت شده از forbidden love
عملیات این هفته لک لک چطور بود به سر انجام رسید ؟ گفتم یادت بندازم 😂
...
🤣🤣🤣وای دهنتو چرا باز یادم انداختیییییی
اینجا؟! بهترین چنل آموزش ادیت ایتا😌🩰
پره از؟! ابزار ادیت، آموزش ادیت های ناب، عمل به قول های باحال
هر چند وقت یه بار ناشناس میزاره مالک گلمون!
تو هم بیا عضو خانواده ی بزرگ ما شو... ⭐❤️🔥
آیمووی هاش خیلی نابن 👌🏻🥺
مالک این چنل اینقدر با استعداده که هر نوع آیمووی و ادیتی رو ببینه سریع مثل همون درستش میکنه و آموزشش میده. 😊
کجا بیام؟!
اینجا:https://eitaa.com/mahrod_geraf
من دیگه چیزی نمیگم، خودت برو و ببین!
ساعت ۲۲ پاک بشه🧸🖇
گسترده ی ۳ ساعته ی لونا🌙
ظرفیت ۲٠ تگ برای دوره ی سوم
لینک گپ👇
https://eitaa.com/joinchat/1219495604C536e29ff59
خدمات👇
https://eitaa.com/joinchat/577111737Cfb4f9d7046
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم #
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۸۰
❝ گاهی پایانِ یک ماجرا،
با یک اتفاق بزرگ نیست...
با یک تصمیم سادهست؛
تصمیمی برای اینکه
دیگه گذشته رو با خودت نکشی. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
صبح روز بعد، زودتر از همیشه بیدار شدم.
پاکتی که پول داخلش بود، روی میز قرار داشت.
تمام شب به این فکر کرده بودم که آیا واقعاً با پرداخت این پول، همهچیز تمام میشود؟
اما این بار...
نمیخواستم ریسک کنم.
چند ساعت بعد، سر قرار حاضر شدم.
مردی روبهرویم ایستاد.
شریک سوم:
بالاخره بعد از این همه سال...
نگاهش کردم.
کامران:
پولت رو آوردم.
پاکت را جلو بردم.
آن را گرفت و چند لحظه نگاه کرد.
شریک سوم:
بعد از این دیگه چیزی بین ما نمیمونه.
کامران:
فقط یه چیز میخوام.
مکث کردم.
کامران:
هیچوقت دیگه به خانوادهم نزدیک نشو.
نگاهش برای چند لحظه تغییر کرد.
شریک سوم:
نگران نباش.
بعد از امروز، دیگه منو نمیبینید.
سوار ماشینش شد و رفت.
همانجا ایستادم و رفتنش را نگاه کردم.
برای اولین بار بعد از سالها...
احساس کردم شاید واقعاً این پرونده تمام شده باشد.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان شاهین)
وقتی کامران برگشت، از نگاهش فهمیدم اتفاقی نیفتاده.
شاهین:
تموم شد؟
کامران:
آره.
شاهین نفس راحتی کشید.
شاهین:
پس بالاخره میتونیم یه زندگی عادی داشته باشیم؟
لبخند کوتاهی زدم.
کامران:
امیدوارم.
از پنجره به حیاط نگاه کردم.
ملینا روی صندلی نشسته بود و آرام چیزی مینوشت.
برای اولین بار، تصویرش ترسی در دلم ایجاد نکرد.
فقط آرامش بود.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
دفترچه را بستم.
چند روز گذشته بود و برای اولین بار احساس میکردم دوباره خودم شدهام.
حامی از دور نزدیک شد.
حامی:
باز داری مینویسی؟
لبخند زدم.
ملینا:
آره.
حامی:
چی مینویسی؟
دفترچه را بستم و گفتم:
ملینا:
چیزایی که نمیخوام فراموششون کنم.
حامی لبخند زد.
حامی:
پس امیدوارم این صفحهها دیگه پر از ترس نباشن.
نگاهش کردم.
ملینا:
منم همینو میخوام.
چند ثانیه سکوت کردیم.
این بار...
سکوت ترسناک نبود.
آرام بود.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
شب، وقتی همه خواب بودند، دوباره به دفترچه نگاه کردم.
آخرین صفحه را باز کردم.
نوشتهای که سامان گذاشته بود، هنوز آنجا بود:
«بعضی حقیقتها، وقتی گفته میشن، دیگه نمیتونن به کسی آسیب بزنن.»
دفترچه را بستم.
شاید واقعاً وقتش رسیده بود...
گذشته را همانجا رها کنیم.
و برای اولین بار...
به آینده فکر کنیم.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۸۱
❝ بعد از روزهای سخت،
آرامش شاید شبیه اتفاق بزرگی نباشد...
گاهی فقط یک میزِ شلوغ،
چند صدای آشنا
و خندهای کوتاه است. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
عصر بود.
برای اولین بار بعد از چند روز، همه دور میز نشسته بودیم.
مامان بشقابها را روی میز میگذاشت.
مهتاب:
ملینا، تو دیگه حق نداری غذاتو نصفه ول کنی.
لبخند زدم.
ملینا:
مامان، واقعاً گرسنه نیستم.
مانی از آن طرف میز گفت:
مانی:
ترجمهش اینه که منتظره یکی دیگه غذاشو بخوره!
ملینا:
مانی!
همه خندیدند.
حتی بابا هم لبخند زد.
حامی آرام کنار میز نشسته بود و با لبخند به ما نگاه میکرد.
شاهین هم روبهرویش نشسته بود.
برای چند لحظه...
خانه دوباره شبیه همان خانهی قبل از تمام آن اتفاقات شده بود.
یک خانهی معمولی.
یک خانوادهی معمولی.
و همین برایم قشنگترین چیز دنیا بود.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان مانی)
به حامی نگاه کردم.
مانی:
راستی حامی...
حامی:
جان؟
مانی:
تو چرا این چند روز اینقدر اینجایی؟
حامی لحظهای سکوت کرد.
ملینا سریع گفت:
ملینا:
مانی، غذاتو بخور!
مانی خندید.
مانی:
خب پرسیدم دیگه!
شاهین زیر لب خندید.
شاهین:
سؤال خوبیه.
حامی نگاهی به ملینا انداخت.
حامی:
چون...
مکث کرد.
حامی:
میخواستم مطمئن شم حالش خوبه.
ملینا سرش را پایین انداخت.
مهتاب با لبخند نگاهشان کرد.
مهتاب:
خب... حالا که مطمئن شدی، میتونی غذا بخوری.
همه خندیدند.
ملینا:
مامان!
این بار حتی خودم هم خندیدم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
شب، وقتی همه مشغول صحبت بودند، نگاهم به اطراف میز افتاد.
مامان کنار بابا نشسته بود.
مانی مثل همیشه مشغول شوخی کردن بود.
شاهین و حامی هم روبهروی هم بودند.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
هیچکس نگران نبود.
هیچکس منتظر یک تماس ناشناس نبود.
هیچ صدای زنگی ترسمان نمیانداخت.
آرام زیر لب گفتم:
ملینا:
کاش همیشه همینطوری بمونه...
حامی صدایم را شنید.
حامی:
میمونه.
نگاهش کردم.
لبخند آرامی زد.
حامی:
این بار اجازه نمیدیم چیزی این آرامش رو ازمون بگیره.
لبخند زدم.
شاید برای اولین بار...
حرفش را باور کردم.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯