eitaa logo
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
495 دنبال‌کننده
154 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از forbidden love
عملیات این هفته لک لک چطور بود به سر انجام رسید ؟ گفتم یادت بندازم 😂 ... 🤣🤣🤣وای دهنتو چرا باز یادم انداختیییییی
اینجا؟! بهترین چنل آموزش ادیت ایتا😌🩰 پره از؟! ابزار ادیت، آموزش ادیت های ناب، عمل به قول های باحال هر چند وقت یه بار ناشناس میزاره مالک گلمون! تو هم بیا عضو خانواده ی بزرگ ما شو... ⭐❤️‍🔥 آیمووی هاش خیلی نابن 👌🏻🥺 مالک این چنل اینقدر با استعداده که هر نوع آیمووی و ادیتی رو ببینه سریع مثل همون درستش میکنه و آموزشش میده. 😊 کجا بیام؟! اینجا:https://eitaa.com/mahrod_geraf من دیگه چیزی نمیگم، خودت برو و ببین!
ساعت ۲۲ پاک بشه🧸🖇 گسترده ی ۳ ساعته ی لونا🌙 ظرفیت ۲٠ تگ برای دوره ی سوم لینک گپ👇 https://eitaa.com/joinchat/1219495604C536e29ff59 خدمات👇 https://eitaa.com/joinchat/577111737Cfb4f9d7046
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم #
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ گاهی پایانِ یک ماجرا، با یک اتفاق بزرگ نیست... با یک تصمیم ساده‌ست؛ تصمیمی برای اینکه دیگه گذشته رو با خودت نکشی. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان کامران) صبح روز بعد، زودتر از همیشه بیدار شدم. پاکتی که پول داخلش بود، روی میز قرار داشت. تمام شب به این فکر کرده بودم که آیا واقعاً با پرداخت این پول، همه‌چیز تمام می‌شود؟ اما این بار... نمی‌خواستم ریسک کنم. چند ساعت بعد، سر قرار حاضر شدم. مردی روبه‌رویم ایستاد. شریک سوم: بالاخره بعد از این همه سال... نگاهش کردم. کامران: پولت رو آوردم. پاکت را جلو بردم. آن را گرفت و چند لحظه نگاه کرد. شریک سوم: بعد از این دیگه چیزی بین ما نمی‌مونه. کامران: فقط یه چیز می‌خوام. مکث کردم. کامران: هیچ‌وقت دیگه به خانواده‌م نزدیک نشو. نگاهش برای چند لحظه تغییر کرد. شریک سوم: نگران نباش. بعد از امروز، دیگه منو نمی‌بینید. سوار ماشینش شد و رفت. همان‌جا ایستادم و رفتنش را نگاه کردم. برای اولین بار بعد از سال‌ها... احساس کردم شاید واقعاً این پرونده تمام شده باشد. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان شاهین) وقتی کامران برگشت، از نگاهش فهمیدم اتفاقی نیفتاده. شاهین: تموم شد؟ کامران: آره. شاهین نفس راحتی کشید. شاهین: پس بالاخره می‌تونیم یه زندگی عادی داشته باشیم؟ لبخند کوتاهی زدم. کامران: امیدوارم. از پنجره به حیاط نگاه کردم. ملینا روی صندلی نشسته بود و آرام چیزی می‌نوشت. برای اولین بار، تصویرش ترسی در دلم ایجاد نکرد. فقط آرامش بود. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) دفترچه را بستم. چند روز گذشته بود و برای اولین بار احساس می‌کردم دوباره خودم شده‌ام. حامی از دور نزدیک شد. حامی: باز داری می‌نویسی؟ لبخند زدم. ملینا: آره. حامی: چی می‌نویسی؟ دفترچه را بستم و گفتم: ملینا: چیزایی که نمی‌خوام فراموششون کنم. حامی لبخند زد. حامی: پس امیدوارم این صفحه‌ها دیگه پر از ترس نباشن. نگاهش کردم. ملینا: منم همینو می‌خوام. چند ثانیه سکوت کردیم. این بار... سکوت ترسناک نبود. آرام بود. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان کامران) شب، وقتی همه خواب بودند، دوباره به دفترچه نگاه کردم. آخرین صفحه را باز کردم. نوشته‌ای که سامان گذاشته بود، هنوز آنجا بود: «بعضی حقیقت‌ها، وقتی گفته می‌شن، دیگه نمی‌تونن به کسی آسیب بزنن.» دفترچه را بستم. شاید واقعاً وقتش رسیده بود... گذشته را همان‌جا رها کنیم. و برای اولین بار... به آینده فکر کنیم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعد از روزهای سخت، آرامش شاید شبیه اتفاق بزرگی نباشد... گاهی فقط یک میزِ شلوغ، چند صدای آشنا و خنده‌ای کوتاه است. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) عصر بود. برای اولین بار بعد از چند روز، همه دور میز نشسته بودیم. مامان بشقاب‌ها را روی میز می‌گذاشت. مهتاب: ملینا، تو دیگه حق نداری غذاتو نصفه ول کنی. لبخند زدم. ملینا: مامان، واقعاً گرسنه نیستم. مانی از آن طرف میز گفت: مانی: ترجمه‌ش اینه که منتظره یکی دیگه غذاشو بخوره! ملینا: مانی! همه خندیدند. حتی بابا هم لبخند زد. حامی آرام کنار میز نشسته بود و با لبخند به ما نگاه می‌کرد. شاهین هم روبه‌رویش نشسته بود. برای چند لحظه... خانه دوباره شبیه همان خانه‌ی قبل از تمام آن اتفاقات شده بود. یک خانه‌ی معمولی. یک خانواده‌ی معمولی. و همین برایم قشنگ‌ترین چیز دنیا بود. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مانی) به حامی نگاه کردم. مانی: راستی حامی... حامی: جان؟ مانی: تو چرا این چند روز اینقدر اینجایی؟ حامی لحظه‌ای سکوت کرد. ملینا سریع گفت: ملینا: مانی، غذاتو بخور! مانی خندید. مانی: خب پرسیدم دیگه! شاهین زیر لب خندید. شاهین: سؤال خوبیه. حامی نگاهی به ملینا انداخت. حامی: چون... مکث کرد. حامی: می‌خواستم مطمئن شم حالش خوبه. ملینا سرش را پایین انداخت. مهتاب با لبخند نگاهشان کرد. مهتاب: خب... حالا که مطمئن شدی، می‌تونی غذا بخوری. همه خندیدند. ملینا: مامان! این بار حتی خودم هم خندیدم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) شب، وقتی همه مشغول صحبت بودند، نگاهم به اطراف میز افتاد. مامان کنار بابا نشسته بود. مانی مثل همیشه مشغول شوخی کردن بود. شاهین و حامی هم روبه‌روی هم بودند. و برای اولین بار بعد از مدت‌ها... هیچ‌کس نگران نبود. هیچ‌کس منتظر یک تماس ناشناس نبود. هیچ صدای زنگی ترسمان نمی‌انداخت. آرام زیر لب گفتم: ملینا: کاش همیشه همین‌طوری بمونه... حامی صدایم را شنید. حامی: می‌مونه. نگاهش کردم. لبخند آرامی زد. حامی: این بار اجازه نمی‌دیم چیزی این آرامش رو ازمون بگیره. لبخند زدم. شاید برای اولین بار... حرفش را باور کردم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
پـــارت‌های‌جدید‌تقدیمِ‌نگاهتون؛🤎⛓️
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی رازها، برای تر..ساندن آدم‌ها پنهان نمی‌مانند... گاهی فقط زمان می‌خواهد تا حقیقتشان را بتوان گفت. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان کامران) بعد از صبحانه، وقتی مانی و ملینا مشغول صحبت بودند، سامان دوباره پیام داد. «اگه وقت داری، باید درباره‌ی دفترچه باهات حرف بزنم.» چند لحظه به صفحه خیره شدم. بعد جواب دادم: «بیا.» حدود نیم ساعت بعد، صدای زنگ در آمد. سامان وارد شد. این بار خبری از آن آرامش همیشگی در چهره‌اش نبود. کامران: گفتی باید درباره‌ی دفترچه حرف بزنیم. سامان سرش را تکان داد. سامان: آره. دفترچه را روی میز گذاشتم. کامران: از اولش برام بگو. سامان نفس عمیقی کشید. سامان: اون روزی که دفترچه رو پیدا کردم، چند صفحه‌ش قبلاً نوشته شده بود. کامران: توسط ملینا؟ سامان: بیشترش آره. مکث کرد. سامان: ولی چند صفحه‌ی آخر رو من نوشتم. کامران: چرا؟ سامان: چون اسم شریک سومتون رو شنیده بودم. نگاهم روی دفترچه ثابت ماند. سامان: می‌دونستم اگه اون آدم برگرده، ممکنه سراغ شما بیاد. کامران: پس چرا همون موقع به من نگفتی؟ سامان نگاهش را پایین انداخت. سامان: چون نمی‌دونستم باید به کی اع..تماد کنم. چند لحظه سکوت شد. سامان: من آدمی نیستم که همیشه طرف درست رو انتخاب کنم، کامران. لبخند تلخی زد. سامان: هرجا فکر کردم به نفعمه، همون طرف ایستادم. کامران: ولی این بار؟ سامان: این بار پای ملینا وسط بود. آرام ادامه داد: سامان: نمی‌خواستم اتفاقی براش بیفته. برای چند ثانیه چیزی نگفتم. بعد دفترچه را بستم. کامران: پس این پرونده واقعاً تموم شده؟ سامان: تا جایی که من می‌دونم... مکث کرد. سامان: آره. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) از راهرو صدای حرف زدن بابا و سامان را می‌شنیدم. نمی‌خواستم گوش بایستم... اما اسم خودم را شنیدم. چند لحظه بعد سامان از اتاق بیرون آمد. چشمش به من افتاد. سامان: ملینا... ملینا: همه‌چیز تموم شده؟ چند ثانیه نگاهم کرد. سامان: آره. لبخند کوچکی زد. سامان: دیگه لازم نیست از چیزی بتر..سی. نمی‌دانم چرا... اما این بار حرفش را باور کردم. ملینا: ممنون که کمک کردی. سامان: فقط امیدوارم دیگه هیچ‌وقت مجبور نشی اون دفترچه رو برای پیدا کردن حقیقت باز کنی. رفت. به دفترچه‌ای که روی میز بود نگاه کردم. بعد آرام بستمش. شاید بعضی صفحه‌ها... واقعاً باید همان‌جا تمام می‌شدند. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) ملینا کنار پنجره ایستاده بود. حامی: به چی فکر می‌کنی؟ ملینا لبخند زد. ملینا: به اینکه بالاخره همه‌چیز آروم شده. کنارش ایستادم. حامی: پس از این به بعد فقط اتفاقای خوب. ملینا: قول می‌دی؟ لبخند زدم. حامی: قول می‌دم. و برای اولین بار... هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم چقدر به یک زندگی معمولی نیاز داشتیم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯