eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
505 دنبال‌کننده
154 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی رازها، برای تر..ساندن آدم‌ها پنهان نمی‌مانند... گاهی فقط زمان می‌خواهد تا حقیقتشان را بتوان گفت. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان کامران) بعد از صبحانه، وقتی مانی و ملینا مشغول صحبت بودند، سامان دوباره پیام داد. «اگه وقت داری، باید درباره‌ی دفترچه باهات حرف بزنم.» چند لحظه به صفحه خیره شدم. بعد جواب دادم: «بیا.» حدود نیم ساعت بعد، صدای زنگ در آمد. سامان وارد شد. این بار خبری از آن آرامش همیشگی در چهره‌اش نبود. کامران: گفتی باید درباره‌ی دفترچه حرف بزنیم. سامان سرش را تکان داد. سامان: آره. دفترچه را روی میز گذاشتم. کامران: از اولش برام بگو. سامان نفس عمیقی کشید. سامان: اون روزی که دفترچه رو پیدا کردم، چند صفحه‌ش قبلاً نوشته شده بود. کامران: توسط ملینا؟ سامان: بیشترش آره. مکث کرد. سامان: ولی چند صفحه‌ی آخر رو من نوشتم. کامران: چرا؟ سامان: چون اسم شریک سومتون رو شنیده بودم. نگاهم روی دفترچه ثابت ماند. سامان: می‌دونستم اگه اون آدم برگرده، ممکنه سراغ شما بیاد. کامران: پس چرا همون موقع به من نگفتی؟ سامان نگاهش را پایین انداخت. سامان: چون نمی‌دونستم باید به کی اع..تماد کنم. چند لحظه سکوت شد. سامان: من آدمی نیستم که همیشه طرف درست رو انتخاب کنم، کامران. لبخند تلخی زد. سامان: هرجا فکر کردم به نفعمه، همون طرف ایستادم. کامران: ولی این بار؟ سامان: این بار پای ملینا وسط بود. آرام ادامه داد: سامان: نمی‌خواستم اتفاقی براش بیفته. برای چند ثانیه چیزی نگفتم. بعد دفترچه را بستم. کامران: پس این پرونده واقعاً تموم شده؟ سامان: تا جایی که من می‌دونم... مکث کرد. سامان: آره. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) از راهرو صدای حرف زدن بابا و سامان را می‌شنیدم. نمی‌خواستم گوش بایستم... اما اسم خودم را شنیدم. چند لحظه بعد سامان از اتاق بیرون آمد. چشمش به من افتاد. سامان: ملینا... ملینا: همه‌چیز تموم شده؟ چند ثانیه نگاهم کرد. سامان: آره. لبخند کوچکی زد. سامان: دیگه لازم نیست از چیزی بتر..سی. نمی‌دانم چرا... اما این بار حرفش را باور کردم. ملینا: ممنون که کمک کردی. سامان: فقط امیدوارم دیگه هیچ‌وقت مجبور نشی اون دفترچه رو برای پیدا کردن حقیقت باز کنی. رفت. به دفترچه‌ای که روی میز بود نگاه کردم. بعد آرام بستمش. شاید بعضی صفحه‌ها... واقعاً باید همان‌جا تمام می‌شدند. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) ملینا کنار پنجره ایستاده بود. حامی: به چی فکر می‌کنی؟ ملینا لبخند زد. ملینا: به اینکه بالاخره همه‌چیز آروم شده. کنارش ایستادم. حامی: پس از این به بعد فقط اتفاقای خوب. ملینا: قول می‌دی؟ لبخند زدم. حامی: قول می‌دم. و برای اولین بار... هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم چقدر به یک زندگی معمولی نیاز داشتیم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ گاهی برگشتن به زندگی عادی، یعنی دوباره رفتن به همان جاهایی که یک روز فکر می‌کردی دیگر نمی‌توانی به آن‌ها برگردی... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) صبح، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، زنگ گوشی‌ام برای دانشگاه به صدا درآمد. چشم‌هایم را باز کردم و چند ثانیه به سقف خیره شدم. امروز... قرار بود دوباره برگردم دانشگاه. لباس‌هایم را پوشیدم و م..وهایم را مرتب کردم. وقتی پایین رفتم، مامان کنار میز صبحانه نشسته بود. مهتاب: بالاخره خانم دانشجو برگشت سرِ زندگی! لبخند زدم. ملینا: فکر کنم دیگه وقتشه. مانی از آن طرف میز گفت: مانی: فقط قول بده این دفعه سالم برگردی! چپ‌چپ نگاهش کردم. ملینا: خیلی بامزه‌ای. مانی: می‌دونم. مامان خندید. همان لحظه بابا وارد آشپزخانه شد. کامران: آماده‌ای؟ ملینا: آره بابا. کامران چند لحظه نگاهم کرد. کامران: هر وقت خسته شدی، زود برگرد خونه. ملینا: باشه. لبخند زدم. ملینا: ولی امروز نمی‌خوام با نگ...رانی برم دانشگاه. بابا سرش را تکان داد. کامران: حق داری. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وقتی وارد دانشگاه شدم، برای چند ثانیه همان‌جا ایستادم. همه‌چیز آشنا بود. راهروها... حیاط... صدای دانشجوها... انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. اما برای من، همه‌چیز کمی متفاوت شده بود. ناگهان صدایی آشنا شنیدم. آیلین: ملینا! برگشتم. آیلین و هلیا با عج..له به سمتم آمدند. آیلین: بالاخره برگشتی! قبل از اینکه چیزی بگم، بغ...لم کرد. هلیا هم لبخند زد. هلیا: د.لمون برات ت.نگ شده بود. ملینا: منم د.لم برای شما تن.گ شده بود. آیلین: حالا باید همه‌چی رو برامون تعریف کنی. خندیدم. ملینا: هیچی برای تعریف کردن نیست. آیلین: باشه... فعلاً باور می‌کنم. هلیا خندید. برای اولین بار بعد از مدت‌ها... احساس کردم واقعاً به زندگی خودم برگشته‌ام. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) بعد از ظهر، وقتی از دانشگاه بیرون آمدم، پیام کوتاهی برای ملینا فرستادم: «امروز دانشگاه چطور بود؟» چند دقیقه بعد جواب آمد: «خوب بود... حس کردم دوباره خودمم.» لبخند زدم. برای اولین بار، لازم نبود نگران باشم که کجاست یا چه اتفاقی برایش افتاده. فقط خوشحال بودم که دوباره می‌تواند زندگی کند. گوشی را کنار گذاشتم. اما هنوز نمی‌دانستم... این روزهای ساده قرار بود شروع یکی از قشنگ‌ترین بخش‌های زندگی‌مان باشد. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی روزها اتفاق خاصی ندارند... اما کنار آدم‌های درست، همان روزهای ساده هم قشنگ می‌شوند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از کلاس، همراه آیلین و هلیا از ساختمان دانشگاه بیرون آمدیم. مهدیا کمی جلوتر ایستاده بود و داشت با آرش بحث می‌کرد. مهدیا: من هنوزم می‌گم انتخاب آهنگت برای جشن اف...تضاح بود! آرش: افتضاح؟! تو اصلاً موسیقی رو نمی‌فهمی، خانم شاعر! مهدیا: حداقل گوش دارم! آرش: منم دارم. مهدیا: پس چرا باهاشون قه..ر کردی؟ آرش چند لحظه ساکت ماند. آرش: چون گوش‌هام از دستت خسته شدن. مهدیا با حر...ص نگاهش کرد. آرش خندید. هلیا زیر لب گفت: هلیا: این دوتا بالاخره یه روز همدیگه رو می‌کشن. آیلین: یا برعکس... بهش نگاه کردم. آیلین: بیخیال. هر سه خندیدیم. مهدیا تا ما را دید، سمت‌مان آمد. مهدیا: بالاخره پیداتون کردم! ملینا: کجا بودی؟ مهدیا: درگیر این مو..جود بودم. به آرش اشاره کرد. آرش: منظورش منم؟ مهدیا: نه، پشت سرت رو می‌گم! آرش خندید. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان آرش) همه تصمیم گرفتیم بعد از دانشگاه جایی بریم. مهدیا: من کافه‌ی نزدیک دانشگاه رو پیشنهاد می‌کنم. آرش: باز تو تصمیم گرفتی؟ مهدیا: مش..کلی داری؟ آرش: نه، فقط دارم برای خودم وصی....ت‌ ن..امه می‌نویسم. مهدیا: چرا؟ آرش: چون معلوم نیست چند ساعت دیگه با تو زنده بمونم. مهدیا با خنده کیفش را سمتش گرفت. آرش سریع عقب رفت. آرش: دیدی؟! خ....شونت! ملینا و هلیا خندیدند. آیلین: شما دوتا خیلی عجیبین. مهدیا: تقصیر اونه! آرش: تقصیر خانم شاعره. مهدیا: باز شروع کردی؟ آرش: من که چیزی نگفتم. مهدیا: همین «خانم شاعره» گفتنت اع..صابمو خورد می‌کنه! آرش لبخند زد. آرش: پس دیگه نمی‌گم. مهدیا: خوبه. چند ثانیه بعد آرش آرام گفت: آرش: خانم شاعره... مهدیا: آرش! همه زدیم زیر خنده. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) عصر، وقتی از کافه بیرون آمدیم، پیام کوتاهی برای ملینا فرستادم: «امروز خوب گذشت؟» چند لحظه بعد جواب داد: «خیلی... با بچه‌ها بودیم.» لبخند زدم. حامی: خوبه که دوباره دورهم جمع شدین. ملینا: آره... د..لم برای همین روزها ت..نگ شده بود. نگاهش کردم. حامی: پس باید بیشتر ازشون داشته باشی. ملینا لبخند زد. و من برای اولین بار فهمیدم... شاید خوشبختی همیشه اتفاق بزرگی نیست. گاهی فقط همین است؛ یک عصر ساده، چند دو..ست قدیمی، و آدمی که بودنش روزت را کمی قشنگ‌تر می‌کند. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
پـــارت‌های‌جدید‌تقدیمِ‌نگاهتون؛🤎⛓️
هدایت شده از  ✯ 𝑵𝒂𝒃𝒛𝒆 𝑺𝒐𝒌𝒐𝒐𝒕 ✯ نفور
ـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩ به 𝑵𝒂𝒃𝒛𝒆 𝑺𝒐𝒌𝒐𝒐𝒕 خوش آمدید. ما اینجا فقط سکوت می‌کنیم، چون کلمات، دیگه توانِ روایتِ درد رو ندارن.🕊 ▪️ متن‌هایـے از جنس خاطرهـہ ▪️ کلیپ‌هایـے از جنس سکوت ▪️ موزیک‌هایـے از جنس دلتنگی همراه ما باشید: https://eitaa.com/joinchat/2350384839Cebb1377a16 ـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩ
هدایت شده از  ✯ 𝑵𝒂𝒃𝒛𝒆 𝑺𝒐𝒌𝒐𝒐𝒕 ✯ نفور
مثل پت و مت باشید . باهم دنیا رو خراب کنید ولی همدیگر رو نه ..! ✯ 𝑵𝒂𝒃𝒛𝒆 𝑺𝒐𝒌𝒐𝒐𝒕 ✯
واقعاً دیگه نمی‌دونم چی بگم... من حتی روزایی که خودم حالم خوب نبود، نشستم پارت تایپ کردم، سعی کردم فعالیت چنل رو نگه دارم و نذارم «ماه در سکوت» بخوابه. هر بار لف می‌دید، می‌گفتم خب شاید باگ ایتاست، مهم نیست... ولی هرچی می‌گذره تعدادش بیشتر می‌شه و واقعاً دیگه نمی‌فهمم مشکل کجاست. فعالیت می‌کنم، لف می‌دید؛ فعالیت نمی‌کنم، باز لف می‌دید... پس من واقعاً باید چیکار کنم؟ :) شاید برای بعضیاتون فقط یه چنل و چندتا پارت باشه، ولی برای من چیزی بیشتر از ایناست. برای تک‌تک پارت‌ها وقت گذاشتم، باهاشون زندگی کردم و با عشق براتون نوشتم. نمی‌خوام کسی رو مجبور کنم بمونه... فقط کاش قبل از رفتن، بدونید پشت این چنل یه آدم نشسته که شاید خیلی وقت‌ها حال خودش خوب نبوده، ولی باز هم برای شما ادامه داده. قلبم واقعاً شکست... همین. 💔🙂
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی آدم‌ها، وقتی می‌ترسند کسی را از دست بدهند، تازه می‌فهمند چقدر برایشان مهم بوده... حتی اگر هنوز اسمش را ندانند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از کلاس، همراه مهدیا، آیلین و هلیا توی حیاط دانشگاه نشسته بودیم. مهدیا: من هنوز معتقدم استاد امروز با من مشکل شخصی داره! آیلین: تو پنج دقیقه دیر رسیدی سر کلاس. مهدیا: پنج دقیقه که چیزی نیست! هلیا: برای استادا چرا. همه خندیدیم. همان لحظه چند پس..ر از کنارمان رد شدند. یکی‌شان ایستاد. پس..ر: این‌جا جای نشستن شما نیست. مهدیا اخم کرد. مهدیا: پس کجاست؟ پ..سر: هر جایی غیر از اینجا. ملینا: ما فقط نشستیم... اگه مشکلی هست، می‌ریم. خواستم بلند شوم که یکی از آن‌ها جلوی مسیرمان ایستاد. پس..ر: گفتم اینجا نشینید. مهدیا: خب لازم نیست این‌طوری حرف بزنی! پ..سر با خنده به دوستانش نگاه کرد. پ..سر: خانم شاعر هم صداش دراومد. آرش که کمی دورتر ایستاده بود، سرش را بالا آورد. آرش: چی گفتی؟ مهدیا با تعجب برگشت. آرش همراه حامی به سمت ما می‌آمدند. پ..سر: هیچی، رفیق. آرش: پس چرا صداتون این‌قدر بلنده؟ حامی کنار ملینا ایستاد. نگاهش اول روی صو..رت ملینا افتاد. حامی: خوبی؟ ملینا سرش را تکان داد. ملینا: آره... فقط اینا یه کم مزا...حم شدن. حامی نگاهش را به پس...رها برگرداند. حامی: پس بهتره مزا...حم نشن. لحنش آرام بود. اما آن‌قدر جدی که پس..ر چیزی نگفت. آرش هم کنار مهدیا ایستاد. آرش: مشکلی پیش اومده؟ مهدیا: نه، فقط این آقایون فکر کردن دانشگاه ا..رث پدریشونه. آرش لبخند کوتاهی زد. آرش: خب، حالا که فهمیدن اشتباه کردن، می‌تونن برن. پ..سر: اصلا شماها چیکارشون هستین؟! حامی: همه‌کارشون به شما مربوط نیس. یکی از پ..سرها زیر ل..ب چیزی گفت. آرش: چی گفتی؟ پس..ر: هیچی. آرش: خوبه. پ..سرها چند لحظه نگاهشان کردند و بعد دور شدند. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وقتی رفتند، نفس راحتی کشیدم. حامی رو به من کرد. حامی: ترسیدی؟ ملینا: یکم. حامی: چرا چیزی نگفتی؟ ملینا: نمی‌خواستم دوباره همه نگران من بشن. چند لحظه نگاهم کرد. حامی: ملینا... صدایش آرام‌تر شد. حامی: قرار نیست هر بار که می‌ترسی، وانمود کنی چیزی نشده. ساکت شدم. حامی: حداقل وقتی من کنارتم، لازم نیست همه‌چیز رو تنهایی تحمل کنی. لبخند خیلی کوچکی زدم. ملینا: می‌دونی چیه؟ حامی: چی؟ ملینا: اینکه تو همیشه وقتی فکر می‌کنم دیگه نمی‌تونم آروم باشم... یه جوری آرومم می‌کنی. حامی برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد لبخند زد. حامی: شاید چون نمی‌تونم ببینم ناراحتی. قل...بم برای لحظه‌ای تندتر زد. نگاهم را پایین انداختم. ملینا: بازم ممنونم. حامی: برای چی؟ ملینا: برای اینکه هستی. حامی لبخند آرامی زد. حامی: منم خوشحالم که دوباره می‌بینم می‌خندی. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) آرش کنارم راه می‌رفت. مهدیا: راستی... آرش: هوم؟ مهدیا: تو چرا این‌قدر سریع اومدی؟ آرش: چون دیدم چند نفر دارن مزا..حمتون می‌شن. مهدیا: فقط همین؟ آرش: آره. مهدیا با شیط...نت نگاهش کرد. مهدیا: مطمئنی؟ آرش: صددرصد. مهدیا: پس چرا وقتی اون پس..ره باهام حرف زد، قیافت این شکلی شد؟ آرش: چه شکلی؟ مهدیا: همین شکلی که الان داری! آرش خندید. آرش: خانم شاعر... مهدیا: چی؟ آرش: زیادی سؤال می‌پرسی. مهدیا: و تو زیادی جواب نمی‌دی. آرش: شاید بعضی جواب‌ها گفتنی نیستن. مهدیا چند لحظه ساکت ماند. بعد لبخند زد. مهدیا: عجب فیلسوفی شدی امروز! آرش: تقصیر توئه. مهدیا: من؟! آرش: آره. مهدیا: چرا؟ آرش: هیچی... و جلوتر رفت. مهدیا با تعجب دنبالش نگاه کرد. برای اولین بار... حس کرد شاید پشت تمام شوخی‌های آرش، چیز دیگری هم پنهان شده باشد. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯