ساعت ۱۵ پاک بشه🧸🖇
گسترده ی ۳ ساعته ی لونا🌙
ظرفیت ۲٠ تگ برای دوره ی سوم
لینک گپ👇
https://eitaa.com/joinchat/1219495604C536e29ff59
خدمات👇
https://eitaa.com/joinchat/577111737Cfb4f9d7046
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۹۷
❝ بعضی احساسات،
با یک اتفاق شروع نمیشوند...
آرامآرام شکل میگیرند،
در نگاهها، در نگرانیها،
در دلتنگیهای بیدلیل... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بعد از اینکه بابا صدامون زد، من و شاهین برگشتیم داخل.
اما ذهنم هنوز پیش حرفهای نیمهتمامش بود.
«مدتهاست میخوام یه چیزی بهت بگم...»
نمیدونستم قرار بود چی بشنوم.
وقتی مهمونا کمکم مشغول صحبت شدن، شاهین دوباره نگاهم کرد.
شاهین:
ملینا...
برگشتم سمتش.
ملینا:
جان؟
چند لحظه سکوت کرد.
این بار اما انگار تصمیمش رو گرفته بود.
شاهین:
یه حسی دارم...
نفسش رو آروم بیرون داد.
شاهین:
که وقتی ازت دورم، بهت فکر میکنم.
ساکت موندم.
شاهین:
وقتی نگات میکنم، ناخودآگاه لبخند میزنم...
لبخند خیلی کمرنگی زد.
شاهین:
وقتی حرف میزنی، محو صدات میشم.
نگاهم رو پایین انداختم.
قل..بم آرامتر از قبل نمیزد.
شاهین:
و شاید عجیب باشه...
مکث کرد.
شاهین:
ولی وقتی میبینم یکی دیگه زیادی بهت نزدیک میشه، حس خوبی ندارم.
چشمهاش رو برای لحظهای بست.
شاهین:
حتی گاهی حسادت میکنم.
بعد دوباره نگاهم کرد.
شاهین:
فکر کنم مدتهاست فهمیدم این فقط یه علاقهی ساده نیست.
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
من نمیدونستم چی باید بگم.
نه میخواستم ناراحتش کنم...
نه میتونستم چیزی رو بگم که واقعاً حسش نمیکردم.
شاهین:
لازم نیست الان جواب بدی.
آروم گفت:
شاهین:
فقط میخواستم بدونی چیزی که نسبت بهت دارم، واقعیه.
لبخند محوی زد و ازم فاصله گرفت.
من اما همانجا ماندم...
با قل..بی که پر از سؤال شده بود.
و یک اسم...
که بیاختیار دوباره توی ذهنم آمد.
حامی.
⋆ ───────────── ⋆
آن شب، برای اولین بار فهمیدم...
گاهی شنیدنِ احساس یک نفر،
بیشتر از اینکه جواب بدهد،
آدم را با احساسات خودش روبهرو میکند.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۹۸
❝ گاهی جوابِ یک احساس،
نه «آره» است و نه «نه»...
فقط سکوتیست که
از هزار جمله بیشتر حرف میزند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
تمام راه برگشت، حرفهای شاهین از ذهنم بیرون نمیرفت.
«وقتی دورم، بهت فکر میکنم...»
«حسادت میکنم...»
نمیدونستم باید چه جوابی بهش میدادم.
وقتی رسیدیم خونه، مستقیم رفتم اتاقم.
لباسهام رو عوض کردم و روی تخت نشستم.
چند دقیقه فقط به یک نقطه خیره موندم.
آروم زیر ل..ب گفتم:
ملینا:
من واقعاً چی باید بهش میگفتم؟
گوشیام رو برداشتم.
ناخودآگاه وارد پیامها شدم.
اسم حامی رو که دیدم، چند ثانیه مکث کردم.
آخرین پیامش مربوط به عصر بود:
«وقتی رسیدی خونه خبر بده.»
لبخند کوچیکی روی ل..بم نشست.
براش نوشتم:
«رسیدم.»
چند ثانیه بعد جواب داد.
حامی:
«خوبه. خسته نباشی.»
همین دو کلمه...
اما عجیب بود که چقدر حالم رو بهتر کرد.
انگشتم روی صفحه موند.
میخواستم چیزی بنویسم.
«حامی...»
پاکش کردم.
دوباره نوشتم:
«امروز یه اتفاقی افتاد.»
باز هم پاکش کردم.
آخرش فقط نوشتم:
«شب بخیر.»
جوابش خیلی زود اومد.
حامی:
«شب بخیر ملینا. خوب بخوابی.»
گوشی رو کنار گذاشتم.
چند لحظه به سقف خیره شدم.
ملینا:
چرا وقتی با اون حرف میزنم، اینقدر آروم میشم؟
لبخندم محو شد.
حرف شاهین دوباره یادم اومد.
من نمیخواستم بهش دروغ بگم.
اما حقیقت...
شاید از چیزی که فکر میکردم واضحتر بود.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان شاهین)
آن شب، وقتی همه خوابیده بودند، کنار پنجره نشسته بودم.
حرفم را زده بودم.
بالاخره بعد از مدتها.
اما عجیب بود...
به جای اینکه سبک شده باشم، بیشتر از قبل به فکر فرو رفته بودم.
میدانستم ممکن است جوابش چیزی نباشد که میخواهم.
ولی حداقل...
دیگر چیزی را پنهان نکرده بودم.
حالا فقط باید منتظر میماندم.
⋆ ───────────── ⋆
صبح فردا...
قرار بود همهچیز دوباره عادی به نظر برسد.
دانشگاه،
کلاسها،
دوستان...
اما برای ملینا،
دیگر هیچچیز کاملاً عادی نبود.
چون حالا...
باید بین چیزی که شاهین به زبان آورده بود،
و چیزی که قل..ب خودش آرامآرام میگفت،
یکی را میشناخت.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۹۹
❝ بعضی جوابها را لازم نیست
بلند بگویی...
رفتارت،
قبل از خودت آنها را فاش میکند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
صبح، وقتی وارد دانشگاه شدم، آیلین از دور برام دست تکون داد.
آیلین:
ملینا! اینجا!
رفتم سمتش.
آیلین:
چرا اینقدر تو فکری؟
ملینا:
هیچی... دیشب یه کم دیر خوابیدم.
آیلین:
دروغ نگو.
خندیدم.
ملینا:
واقعاً چیزی نیست.
همون موقع حامی از کنارمون رد شد.
حامی:
سلام.
ملینا:
سلام.
فقط یک «سلام» ساده بود...
ولی با دیدنش، لبخندم ناخودآگاه بیشتر شد.
آیلین نگاهم کرد.
آیلین:
آهااا...
ملینا:
چی؟
آیلین:
هیچی!
حامی که متوجه نگاهش شده بود، خندید.
حامی:
من برم قبل از اینکه دوباره دربارهم جلسه تشکیل بدین.
آیلین:
دیر گفتی!
حامی رفت و من با خنده سرم رو تکون دادم.
⋆ ───────────── ⋆
کمی بعد، سر کلاس نشستیم.
استاد هنوز نیومده بود که گوشیام لرزید.
پیام از شاهین بود:
«صبح بخیر. امیدوارم امروز حالت خوب باشه.»
چند ثانیه به صفحه نگاه کردم.
بعد جواب دادم:
«ممنون، تو هم همینطور.»
گوشی رو کنار گذاشتم.
آیلین:
کی بود؟
ملینا:
شاهین.
آیلین:
اوه...
ملینا:
چیه؟
آیلین:
هیچی. فقط کنجکاو شدم.
قبل از اینکه جواب بدم، استاد وارد کلاس شد.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
بعد از کلاس، ملینا رو دیدم که کنار راهرو ایستاده بود.
حامی:
منتظر کسی هستی؟
ملینا:
نه، داشتم پیام میدادم.
حامی:
همهچی خوبه؟
ملینا:
آره.
کمی مکث کرد.
بعد پرسید:
ملینا:
تو... اگه یکی یه چیزی رو از مدتها قبل توی دلش نگه داشته باشه و بالاخره بهت بگه، چی کار میکنی؟
چند لحظه بهش نگاه کردم.
حامی:
بستگی داره چی باشه.
ملینا:
مثلاً... یه احساس.
لبخندم کمی محو شد.
حامی:
اگه اون احساس واقعی باشه، حداقل باید قدر شجاعتش رو دونست.
ملینا:
حتی اگه تو همون احساس رو نداشته باشی؟
حامی:
آره.
مکث کردم.
حامی:
ولی نباید به خاطر ناراحت نکردنش، بهش امید الکی داد.
ملینا آرام سر تکون داد.
ملینا:
درسته...
حامی:
چرا پرسیدی؟
ملینا:
هیچی...
لبخند کوچیکی زد.
ملینا:
فقط میخواستم بدونم.
اما وقتی از کنارم رد شد...
حس کردم چیزی توی دلش سنگینی میکنه.
و نمیدونستم...
که بخشی از آن سنگینی،
به اسم من گره خورده.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
قشنگا؛)
ملیکایهچندروزحالِروحیشخوبنبودش،
ونیازبهاستراحتداشت!
پارتهاروبرایمنفرستاده،
تازمانیکهبیادپارتهارومنمیزارم..
همسایههایمحترم،
لطفافوریندید!!!
پاکمیکنمولیبهملیکااطلاعمیدمبرگشتجبرانیبزنه.
ممنونازهمکاریتون:)🤍✨
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۱۰۰
❝ گاهی آدم،
وقتی میانِ دو راهیِ دلش میماند،
بیشتر از همیشه میفهمد
کدام طرف برایش آشناتر است... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بعد از کلاس، با آیلین از ساختمان دانشکده بیرون اومدیم.
آیلین:
امروز چرا انقدر ساکتی؟
ملینا:
دارم فکر میکنم.
آیلین:
به چی؟
چند لحظه مکث کردم.
ملینا:
به اینکه آدم از کجا میفهمه واقعاً به یکی علاقه داره؟
آیلین چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند زد.
آیلین:
بالاخره پرسیدی!
ملینا:
چی رو؟
آیلین:
هیچییی.
ملینا:
آیلین!
آیلین:
خب شاید وقتی نبودنش رو حس میکنی...
وقتی یه اتفاق خوب میفته و اولین کسی که دلت میخواد بهش بگی اونه...
مکث کرد.
آیلین:
یا وقتی بیدلیل با دیدنش خوشحال میشی.
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت حیاط.
حامی آن طرف ایستاده بود و با یکی از بچهها حرف میزد.
همین که چشمم بهش افتاد...
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
آیلین متوجه شد.
آیلین:
مثلاً همین!
ملینا:
چی؟
آیلین:
هیچی، خانم نادری!
خندیدم و آروم به بازوش زدم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
وقتی حرفم با دوستم تموم شد، چشمم افتاد به ملینا.
داشت با آیلین میخندید.
نمیدونم چرا...
همین تصویر ساده باعث شد خودم هم لبخند بزنم.
چند لحظه بعد، گوشیام زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداختم.
کامران بود.
حامی:
سلام آقای نادری.
کامران:
سلام حامی جان. امشب اگه برنامهای نداری، بیا خونه.
حامی:
حتماً.
کامران:
ملینا هم هست.
لبخندم بیشتر شد.
حامی:
پس حتماً میام.
تماس که قطع شد، برای چند ثانیه به گوشی نگاه کردم.
بعد با خودم خندیدم.
حامی:
«پس حتماً میام»...
انگار اگه ملینا نبود، شاید اینقدر سریع قبول نمیکردم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
وقتی از دانشگاه بیرون میرفتیم، حامی از دور صدام کرد.
حامی:
ملینا!
برگشتم.
ملینا:
جان؟
حامی:
امشب میام خونهتون.
لبخند زدم.
ملینا:
جدی؟
حامی:
آره. آقای نادری دعوتم کرده.
آیلین آروم کنار گوشم گفت:
آیلین:
«جدی؟» رو شنیدی خودت؟!
ملینا:
ساکت شو!
حامی خندید.
حامی:
چی شده؟
ملینا:
هیچی!
چند لحظه نگاهم کرد.
حامی:
پس امشب میبینمت.
ملینا:
آره...
وقتی رفت، آیلین به من نگاه کرد.
آیلین:
فقط یه سؤال.
ملینا:
چی؟
آیلین:
هنوزم میخوای بگی هیچ حسی بهش نداری؟
چیزی نگفتم.
چون این بار...
جوابی نداشتم.
⋆ ───────────── ⋆
آن روز، برای اولین بار...
ملینا دیگر از خودش نمیپرسید:
«آیا حامی را دوست دارم؟»
بلکه سؤالش چیز دیگری شده بود:
«اگر دوستش دارم...
چرا هنوز از اعتراف بهش میترسم؟»
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯