eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
526 دنبال‌کننده
155 عکس
32 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
📍کنسرتِ‌قزوین؛ دیشب: ۱۴۰۴/۶/۱ منبع؟تل.گرام "چنل‌ماه‌در‌سکوت" اصکی؟🚫 فور قشنگ تره✔️ https://eitaa.com/Novel_maleka
📍کنسرتِ‌قزوین؛ دیشب: ۱۴۰۴/۶/۱ منبع؟تل.گرام "چنل‌ماه‌در‌سکوت" اصکی؟🚫 فور قشنگ تره✔️ https://eitaa.com/Novel_maleka
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عوووووو😂 📍کنسرتِ‌قزوین؛ دیشب: ۱۴۰۴/۶/۱ "چنل‌ماه‌در‌سکوت" اصکی؟🚫 فور قشنگ تره✔️ https://eitaa.com/Novel_maleka
📍کنسرتِ‌قزوین؛ دیشب: ۱۴۰۴/۶/۱ "چنل‌ماه‌در‌سکوت" اصکی؟🚫 فور قشنگ تره✔️ https://eitaa.com/Novel_maleka
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی رابطه‌ها، با یک اعتراف شروع نمی‌شوند... با همان لحظه‌ای شروع می‌شوند که نبودنِ یک نفر، دیگر برایت عادی نیست. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند هفته‌ای از رفتن شاهین گذشته بود. دانشگاه دوباره مثل قبل شده بود؛ کلاس‌ها، امتحان‌ها، خنده‌های آیلین و شیطنت‌های مانی... اما یک چیز برای من تغییر کرده بود. حالا دیگر از فکر کردن به حامی فرار نمی‌کردم. آن روز بعد از کلاس، حامی کنار در منتظرم بود. حامی: بالاخره اومدی. ملینا: مگه منتظر من بودی؟ حامی: نه! چند لحظه مکث کرد. حامی: یعنی... آره. خندیدم. ملینا: خب چرا؟ حامی: می‌خواستم با هم بریم یه چیزی بخوریم. ملینا: همین؟ حامی: آره. لبخند زد. حامی: البته اگه خانم نادری وقت داشته باشن. ملینا: برای شما همیشه وقت دارم! همین که جمله از دهنم پرید، خودم خشکم زد. حامی هم چند ثانیه ساکت موند. ملینا: یعنی... منظورم این نبود که... حامی خندید. حامی: می‌دونم. ملینا: پس نخند! حامی: نمی‌تونم. ⋆ ───────────── ⋆ رفتیم یک کافه‌ی کوچیک نزدیک دانشگاه. حامی: چی می‌خوری؟ ملینا: هرچی تو بگیری. حامی: این جواب خیلی خطرناکه. ملینا: چرا؟ حامی: چون ممکنه چیزی بگیرم که دوست نداشته باشی. ملینا: پس خودت انتخاب کن. حامی: باشه. چند دقیقه بعد سفارش‌ها رسید. حامی: بخور. ملینا: چرا تو نمی‌خوری؟ حامی: می‌خوام ببینم خوشت میاد یا نه. ملینا: حامی... حامی: هوم؟ ملینا: تو چرا این‌قدر به من توجه می‌کنی؟ چند لحظه نگاهش کردم. این بار شوخی نکرد. حامی: چون برام مهمی. قلبم آرام لرزید. ملینا: فقط همین؟ حامی لبخند خیلی کمرنگی زد. حامی: فعلاً همینو بدون. ملینا: «فعلاً» یعنی چی؟ حامی: یعنی شاید یه روز خودت جوابش رو بفهمی. سرم رو پایین انداختم. لبخندم رو نمی‌تونستم پنهان کنم. ⋆ ───────────── ⋆ وقتی از کافه بیرون اومدیم، هوا خنک شده بود. حامی: سردته؟ ملینا: یکم. حامی بدون حرف، قدم‌هاش رو آهسته‌تر کرد تا کنارم راه بره. دست‌هامون چند بار نزدیک هم شد. تا اینکه دستم اتفاقی به دستش خورد. هر دو لحظه‌ای مکث کردیم. حامی: ببخشید. ملینا: نه... اشکالی نداره. این بار من دستم رو عقب نکشیدم. و حامی هم چیزی نگفت. فقط... کنارم موند. ⋆ ───────────── ⋆ آن شب، وقتی به خانه رسیدم، فهمیدم بعضی احساسات... دیگر آن‌قدرها هم پنهان نیستند. فقط هنوز... هیچ‌کداممان جرئت نکرده بودیم اسمشان را بلند بگوییم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی احساسات، آن‌قدر آرام وارد زندگی‌مان می‌شوند که تا وقتی به خودمان می‌آییم، می‌بینیم دیگر جایی برای انکارشان نمانده... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) بعد از کلاس، من و هلیا توی حیاط دانشگاه نشسته بودیم. هلیا: مهدیا، چرا انقدر ساکتی؟ مهدیا: هیچی... دارم فکر می‌کنم. هلیا: بازم؟ خندیدم. مهدیا: خب آدم حق نداره فکر کنه؟ هلیا: نه، ولی تو وقتی زیاد فکر می‌کنی، معمولاً یه چیزی شده. قبل از اینکه جواب بدم، صدای آشنایی از پشت سرم اومد. آرش: سلام خانم شاعر. برگشتم. مهدیا: سلام آقای غرور! آرش: هنوزم زبونت درازه. مهدیا: هنوزم اعصابت خورده؟ آرش خندید. همون لحظه یکی از بچه‌های دانشگاه، آیدین، کنارمون ایستاد. آیدین: مهدیا، استاد گفت اگه وقت داری برای پروژه‌ی جشن یه سری چیزا رو با هم چک کنیم. مهدیا: آره، حتماً. آرش که تا چند لحظه قبل می‌خندید، ساکت شد. نگاهش رفت سمت آیدین. آرش: پروژه‌ی جشن؟ آیدین: آره. مهدیا: آره دیگه، یه کار کوچیکه. آرش: که این‌طور... مهدیا با تعجب نگاهش کرد. مهدیا: چیه؟ آرش: هیچی. اما از لحنش کاملاً معلوم بود «هیچی» نیست. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان آرش) نمی‌دونستم چرا دیدن مهدیا کنار آیدین این‌قدر روی اعصابم رفت. اصلاً به من چه؟ مهدیا هرکسی رو می‌خواست می‌تونست انتخاب کنه. ولی وقتی آیدین باهاش حرف می‌زد... یه حس عجیبی توی دلم می‌پیچید. حسادت؟ نه... یا شاید دقیقاً همین بود. برای اولین بار، از خودم پرسیدم: «چرا باید برام مهم باشه؟» و جوابش... بیشتر از چیزی که انتظار داشتم، ترسناکش کرد. چون شاید مهدیا... دیگه فقط همون «خانم شاعر» نبود. ⋆ ───────────── ⋆ آن طرف حیاط، ملینا و حامی هم ایستاده بودند. حامی چیزی گفت و ملینا خندید. آرش نگاهی به آن‌ها انداخت. بعد دوباره نگاهش برگشت سمت مهدیا. آروم زیر لب گفت: آرش: من که نمی‌تونم باور کنم... مهدیا: چی رو؟ آرش سریع نگاهش رو برگردوند. آرش: هیچی! مهدیا: عجیبی به خدا. آرش: تو تازه فهمیدی؟ مهدیا خندید. و آرش... برای اولین بار، از دیدن خنده‌ی او بیشتر از همیشه خوشحال شد. ⋆ ───────────── ⋆ شاید بعضی داستان‌های عاشقانه... از «دوستت دارم» شروع نمی‌شوند. از یک حسادت کوچک شروع می‌شوند؛ از یک نگاه طولانی، از اهمیت دادن به کسی که قرار نبود مهم باشد... و از ترسی که هنوز جرئتِ اسم گذاشتن روی خودش را ندارد. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
پـــارت‌های‌جدید‌تقدیمِ‌نگاهتون؛🤎⛓️
هدایت شده از ..سین،مهمه
@AYMOVII88 این چنل ۳۰ تایی بشه ؛ ۴ تا پارت میدم🔥🤫
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی آدم‌ها، قبل از اینکه بفهمند عاشق شده‌اند، با نبودنِ یک نفر، دلشان بی‌دلیل می‌گیرد... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) بعد از رفتن آیدین، وسایلم رو جمع کردم. مهدیا: آرش؟ آرش: هوم؟ مهدیا: چرا امروز انقدر ساکتی؟ آرش: من همیشه ساکتم. مهدیا: نه، امروز یه چیزیت شده. آرش: هیچی نشده. مهدیا: باشه... چند قدم راه رفتیم. بعد آرش ناگهان گفت: آرش: اون پسره... مهدیا: آیدین؟ آرش: آره. مهدیا: خب؟ آرش: هیچی. مهدیا با خنده گفت: مهدیا: تو ازش خوشت نمیاد؟ آرش سریع گفت: آرش: نه! مهدیا: پس چرا اسمشو آوردی؟ آرش چند لحظه ساکت موند. آرش: فقط پرسیدم. مهدیا: آهااا... فقط پرسیدی! آرش: آره. مهدیا: باشه آقای فقط‌پرسیدم. خندیدم. اما آرش چیزی نگفت. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان آرش) نمی‌خواستم اعتراف کنم. حتی به خودم. اما وقتی مهدیا با آیدین حرف می‌زد، تمام حواسم آنجا بود. وقتی خندید، دلم خواست دلیل آن خنده من باشم. وقتی آیدین کنارش ایستاد، بی‌دلیل عصبی شدم. و حالا... از اینکه مهدیا فهمیده بود، بیشتر از خودم حرصم گرفته بود. آرش: «آخه چرا باید برام مهم باشه؟» جوابی نداشتم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) آن طرف دانشگاه، من و حامی کنار هم راه می‌رفتیم. حامی: امروز خیلی تو فکری. ملینا: نه... خوبم. حامی: مطمئنی؟ ملینا: آره. چند قدم سکوت کردیم. بعد حامی آروم گفت: حامی: شاهین رفت... نگاهش کردم. حامی: می‌دونم شاید گفتنش درست نباشه، ولی امیدوارم حالت بهتر شده باشه. ملینا: بهترم. لبخند زدم. ملینا: چون فهمیدم بعضی آدم‌ها رو باید دوست داشت، حتی اگر قرار نباشه کنارمون بمونن. حامی: و بعضی‌ها؟ ملینا: بعضی‌ها چی؟ حامی: بعضی‌ها که قرار نیست برن؟ لبخند زدم. ملینا: شاید... چند لحظه نگاهم کرد. ملینا: باید بیشتر قدرشون رو بدونیم. حامی لبخند زد. اما هیچ‌کدوم ادامه ندادیم. گاهی... همین سکوت، خودش جواب بود. ⋆ ───────────── ⋆ آن روز، دو نفر آرام‌آرام داشتند احساسشان را می‌فهمیدند... و دو نفر دیگر، بدون اینکه چیزی بگویند، داشتند به هم نزدیک‌تر می‌شدند. اما هنوز هیچ‌کس... اسم این احساس‌ها را بلند نگفته بود. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی لحظه‌ها، آن‌قدر ساده‌اند که فکر می‌کنی چیز مهمی نیستند... تا وقتی که بعدها، می‌فهمی همان لحظه شروعِ یک اتفاق بزرگ بوده. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند روزی بود که دانشگاه آرام‌تر از همیشه می‌گذشت. بعد از کلاس، من و آیلین کنار حیاط نشسته بودیم که حامی از دور به سمتمون اومد. حامی: ملینا، یه دقیقه میای؟ بلند شدم. ملینا: چی شده؟ حامی: هیچی، بیا. چند قدم با هم راه رفتیم. ملینا: خب؟ حامی: می‌خواستم بدونم... مکث کرد. حامی: جمعه وقت داری؟ ملینا: برای چی؟ حامی: می‌خوام یه جای آروم بریم. لبخند زدم. ملینا: کجا؟ حامی: اگه بگم، دیگه غافلگیری نیست. ملینا: پس نمیام! حامی: باشه، پس نمی‌گم. خندیدم. ملینا: خیلی بدجنسی. حامی: ولی آخرش میای. ملینا: از کجا مطمئنی؟ حامی: چون می‌دونم کنجکاوی. ملینا: متأسفانه درست می‌گی. هر دو خندیدیم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) همون موقع آرش از کنارمون رد شد. آرش: چه خبره؟ مهدیا: هیچی، حامی از ملینا دعوت کرده یه جایی برن. آرش: آها. فقط همین رو گفت. اما چند ثانیه بعد نگاهش رفت سمت مهدیا. آرش: تو جمعه برنامه داری؟ مهدیا: نه. آرش: خوبه. مهدیا: چرا؟ آرش: هیچی. مهدیا: تو هم شدی «هیچی»؟! آرش خندید. آرش: شاید. مهدیا: عجیب شدی. آرش: تو هم خیلی کنجکاوی. مهدیا: چون تو هیچ‌چیز رو درست توضیح نمی‌دی! آرش: شاید یه روز توضیح دادم. مهدیا: منتظرم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) عصر، وقتی به خونه رسیدم، مامان توی آشپزخونه بود. مهتاب: کجا بودی؟ ملینا: دانشگاه. مهتاب: حامی زنگ زد. برگشتم سمتش. ملینا: چی گفت؟ مامان لبخند زد. مهتاب: گفت جمعه با هم می‌رین بیرون. صورتم گرم شد. ملینا: مامان! مهتاب: چیه؟! ملینا: هیچی... مامان خندید. مهتاب: من چیزی نگفتم که! به اتاقم رفتم. روی تخت نشستم و گوشی‌ام رو برداشتم. پیام حامی روی صفحه بود: «جمعه یادت نره. ساعت پنج.» لبخند زدم. جواب دادم: «باشه... منتظرم.» چند ثانیه بعد جواب آمد: «منم.» گوشی رو روی قلبم گذاشتم. و برای اولین بار... منتظر رسیدنِ یک روز خاص بودم. ⋆ ───────────── ⋆ اما نمی‌دانستم... جمعه قرار است فقط یک قرار ساده نباشد. قرار بود چیزی را که مدت‌ها بین دو نفر آرام‌آرام شکل گرفته بود، یک قدم جلوتر ببرد. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
پـــارت‌های‌جدید‌تقدیمِ‌نگاهتون؛🤎⛓️