نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 16 ❝ گاهی یک جمله، آنقدر ساده گفته میشود که نمیفهمی چرا
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 17
❝ بعضی سؤالها را نمیپرسی؛
نه چون جوابشان مهم نیست،
چون از اهمیت جوابشان میترسی... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
صبح روز بعد،
سعی کردم اصلاً به حرفهای حامی فکر نکنم.
واقعاً سعی کردم.
اما خب...
مغز آدم دقیقاً همان چیزی را یادش میماند
که خودش نمیخواهد.
و جملهی حامی هم انگار تصمیم گرفته بود
تا اطلاع ثانوی توی ذهنم بماند.
«یاد کسی میافتم که کنارم بود وقتی داشتم مینوشتمش.»
دفترم را بستم.
ملینا:
«بیخیال.»
از اتاق بیرون آمدم و راهی دانشگاه شدم.
⋆ ───────────── ⋆
وقتی به محوطه رسیدم،
آیلین و هلیا کنار مهدیا نشسته بودند.
آیلین تا منو دید گفت:
«بالاخره خانوم تشریف آوردن!»
ملینا:
«صبح بخیر به شما هم.»
هلیا:
«صبح بخیر؟ ما ده دقیقهست منتظریم.»
ملینا:
«خب من که گفتم کلاس اول دارم.»
مهدیا:
«بذار حدس بزنم...
باز حامی؟»
چشمهام گرد شد.
ملینا:
«چی؟ نه!»
آیلین خندید.
آیلین:
«هیچی نگفتیم که! چرا اینقدر سریع دفاع کردی؟»
ملینا:
«من دفاع نکردم!»
هلیا:
«آره، کاملاً مشخصه. 😂»
چشم غرهای به هر سهشون رفتم.
ملینا:
«اصلاً بیاین یه موضوع دیگه پیدا کنین.»
مهدیا:
«باشه. موضوع جدید.»
کمی مکث کرد و بعد گفت:
«آرش.»
آیلین و هلیا همزمان خندیدند.
ملینا:
«شماها چرا امروز تصمیم گرفتین منو اذیت کنین؟»
همان لحظه صدای آرش از پشت سرمان آمد:
«من چی؟»
مهدیا سریع گفت:
«هیچی خرس قطبی.»
آرش:
«باز شروع کردی؟»
مهدیا:
«من؟ هیچوقت.»
آرش با همان نگاه همیشگیاش به مهدیا نگاه کرد.
«آره، معلومه.»
همه خندیدیم.
چند دقیقه بعد،
حامی هم به جمعمون اضافه شد.
سلام کرد و کنار آرش نشست.
من ناخودآگاه نگاه کوتاهی بهش انداختم.
حامی هم نگاهم کرد.
لبخند کوچیکی زد.
همین.
هیچ حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد.
اما عجیب بود...
همین لبخند ساده،
باعث شد دوباره یاد حرف دیشب بیفتم.
سریع نگاهم رو برگردوندم.
آیلین آرام کنار گوشم گفت:
«چته؟»
ملینا:
«هیچی.»
آیلین:
«مطمئنی؟»
ملینا:
«آره.»
هلیا از آن طرف گفت:
«این "هیچی" خیلی مشکوکه.»
خندیدم.
ملینا:
«شماها زیادی فضولین.»
حامی که انگار بخشی از حرفمون رو شنیده بود،
گفت:
«این یکی رو قبول دارم.»
نگاهش کردم.
ملینا:
«تو هم طرف اونا شدی؟»
حامی:
«من فقط حقیقت رو گفتم.»
آیلین:
«دیدی؟ حتی خودش هم اعتراف کرد.»
خندهی جمع بلند شد.
برای چند دقیقه،
همهچیز دوباره عادی شد.
همان شوخیها،
همان بحثهای بیاهمیت،
همان روز معمولی دانشگاه.
اما وسط تمام آن خندهها،
یک سؤال کوچک هنوز گوشهی ذهنم مانده بود.
اگر آن «کسی» که حامی گفته بود،
واقعاً من نبودم...
پس چه کسی بود؟
و چرا...
این سؤال برای من مهم شده بود؟
سرم را تکان دادم.
نه.
قرار نبود دنبال جوابش بگردم.
حداقل...
فعلاً نه.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱۷
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 17 ❝ بعضی سؤالها را نمیپرسی؛ نه چون جوابشان مهم نیست، چو
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 18
❝ بعضی خبرها بزرگ نیستند،
اما میتوانند مسیرِ یک روز معمولی را عوض کنند... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بعد از کلاس،
داشتم وسایلم رو جمع میکردم که گوشیام زنگ خورد.
حامی بود.
جواب دادم.
ملینا:
«الو؟»
حامی:
«سلام. کجایی؟»
ملینا:
«دانشگاهم. چی شده؟»
حامی:
«اگه هنوز نرفتی، میتونی بیای سالن؟»
ملینا:
«چیزی شده؟»
چند ثانیه مکث کرد.
حامی:
«یه خبر دارم.»
صدایش آنقدر جدی بود که ناخودآگاه فکر کردم شاید مشکلی پیش آمده.
ملینا:
«باشه، الان میام.»
⋆ ───────────── ⋆
وقتی وارد سالن شدم،
حامی کنار پیانو ایستاده بود.
همین که منو دید، لبخند زد.
ملینا:
«خب؟ چه خبر شده؟»
حامی:
«اول بشین.»
ملینا:
«حامی، نترسون منو!»
خندید.
حامی:
«چیزی نشده. اتفاقاً خوبه.»
نفس راحتی کشیدم.
ملینا:
«پس بگو دیگه.»
یک برگه از روی میز برداشت و جلویم گرفت.
حامی:
«برنامهی رسمی جشنواره اومده.»
برگه رو گرفتم.
اسم حامی،
کنار زمان اجرا نوشته شده بود.
ملینا:
«جدی؟»
حامی:
«آره.»
لبخند زدم.
ملینا:
«پس قطعی شد.»
حامی:
«قطعی شد.»
چند لحظه به برگه نگاه کردم.
حامی:
«سه هفته دیگه.»
سرم رو بلند کردم.
ملینا:
«سه هفته؟»
حامی:
«آره.»
ملینا:
«پس خیلی وقت نداریم.»
حامی:
«برای همین باید تمرینها رو جدیتر کنیم.»
لبخندم کمرنگ شد.
ملینا:
«یعنی از این به بعد بیشتر تمرین داری؟»
حامی:
«احتمالاً.»
بعد با دیدن قیافهام گفت:
«ولی نگران نباش. قرار نیست ناپدید شم.»
خندیدم.
ملینا:
«من نگران نبودم.»
حامی:
«آره، معلومه.»
چشم غرهای بهش رفتم.
ملینا:
«فقط گفتم سه هفته زوده.»
حامی:
«میدونم.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«ولی یه چیز دیگه هم هست.»
ملینا:
«چی؟»
حامی:
«برای اجرای نهایی، یه تست صدا هم دارم.»
ملینا:
«خب این که طبیعیه.»
حامی:
«آره.
فقط میخوام قبلش یه بار با تو تمرین کنم.»
متعجب نگاهش کردم.
ملینا:
«من؟»
حامی:
«آره.»
ملینا:
«ولی من که قرار نیست روی صحنه باشم.»
حامی:
«میدونم.»
لبخند زد.
«فقط چون تو از اول آهنگ رو شنیدی، میخوام ببینم وقتی کامل اجراش میکنم چه حسی بهت میده.»
چند ثانیه چیزی نگفتم.
بعد لبخند زدم.
ملینا:
«باشه.»
حامی:
«پس فردا؟»
ملینا:
«قبوله.»
دفترش رو برداشت و پشت پیانو نشست.
حامی:
«حالا که اینقدر وقت نداریم، یه بار دیگه از اول بریم؟»
خندیدم.
ملینا:
«بریم.»
و دوباره صدای پیانو
در سالن پیچید.
این بار،
آهنگ برای من فقط خاطرهی آن روزهای کافه و کتابخانه نبود.
حالا یک تاریخ داشت.
یک صحنه.
یک شب که قرار بود تعداد زیادی آدم آن را بشنوند.
و شاید...
یک نفر که قرار بود بیشتر از همه،
معنی این آهنگ را بفهمد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱۸
پارتِجدیداز"ماهدرسکوت"نوشِنگاهتون؛🤎
منتظر ردِ احساساتتون بین سطرهای این پارت هستم...🪔
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 14 ❝ بعضی روزها اتفاق خاصی نمیافتد... اما همان روزهای ساد
درگیر صاحب اهنگه ملینا ایلین
عالی بود