eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
500 دنبال‌کننده
154 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 21 ❝ بعضی دیدارها کوتاه‌اند، اما تا مدت‌ها چیزی از خودشان
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 22 ❝ بعضی دعوت‌ها فقط برای حضور نیستند؛ برای این‌اند که بفهمی بودنِ چه کسی برایت مهم شده... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) حامی چند دقیقه‌ای بیرون سالن ماند. من هم روی صندلی نشسته بودم و بی‌هدف با گوشه‌ی دفترم بازی می‌کردم. وقتی برگشت، لبخند روی صورتش بود. ملینا: «خوب بود؟» حامی: «آره.» کیفش رو کنار پیانو گذاشت. حامی: «برنامه‌ی جشنواره نهایی شد.» ملینا: «بالاخره.» حامی: «دو هفته دیگه‌ست.» چشم‌هام کمی گرد شد. ملینا: «دو هفته؟!» حامی خندید. حامی: «آره. فکر کردی چند ماه دیگه‌ست؟» ملینا: «با این همه تمرینی که تو می‌کنی، آره.» حامی: «خب، از این به بعد تمرین‌ها جدی‌تر می‌شه.» ملینا: «استرس داری؟» چند لحظه فکر کرد. حامی: «یه کم.» ملینا: «تو؟» حامی: «چیه؟ فکر کردی من استرس نمی‌گیرم؟» خندیدم. ملینا: «نه، فکر کردم خیلی خونسردی.» حامی: «جلوی بقیه آره.» بعد مکث کوتاهی کرد. حامی: «ولی وقتی قراره یه چیزی رو که برام مهمه جلوی کلی آدم اجرا کنم... آره، استرس می‌گیرم.» نگاهش کردم. ملینا: «پس فقط به این فکر کن که همون چیزی رو اجرا می‌کنی که براش زحمت کشیدی.» حامی: «همین؟» ملینا: «همین.» حامی: «خیلی ساده گفتی.» ملینا: «چون واقعاً ساده‌ست.» لبخند زد. حامی: «شاید واسه همینه که حرفات آرومم می‌کنه.» چند ثانیه سکوت کردم. دوباره همان حس. همان جمله‌هایی که زیادی ساده بودند، اما عجیب در ذهنم می‌ماندند. ⋆ ───────────── ⋆ روز بعد، همه توی محوطه دانشگاه جمع شده بودیم. آیلین: «خب، آقای هنرمند! جشنواره کیه؟» حامی: «دو هفته دیگه.» هلیا: «وای، پس واقعاً نزدیکه.» مهدیا: «اجرای اصلی هم همون روزه؟» حامی: «آره.» آیلین رو به من کرد. آیلین: «ملینا تو هم میری دیگه؟» ملینا: «معلومه.» حامی قبل از اینکه چیزی بگه، نگاهم کرد. حامی: «اتفاقاً...» آیلین: «اتفاقاً چی؟» حامی: «قرار شده چند ساعت قبل از اجرا برای تست صدا و تمرین نهایی اونجا باشم.» مکث کرد. بعد رو به من گفت: حامی: «اگه وقت داشتی، می‌تونی زودتر بیای.» ملینا: «من؟» حامی: «آره.» آیلین لبخندش رو جمع کرد. هلیا هم نگاه کوتاهی به آیلین انداخت. ملینا: «باشه. چرا که نه؟» حامی: «خوبه.» آرش که تا آن لحظه ساکت بود، با خونسردی گفت: آرش: «شما دوتا برای یه اجرا بیشتر از ما برای کل ترم برنامه‌ریزی کردین.» مهدیا زد زیر خنده. مهدیا: «حسودی نکن خرس قطبی.» آرش: «من؟ حسودی؟» مهدیا: «آره.» آرش: «به چی دقیقاً؟» مهدیا: «به اینکه کسی برای اجرای تو ذوق نمی‌کنه.» آرش چند لحظه نگاهش کرد. آرش: «تو ذوق نمی‌کنی؟» مهدیا: «نه.» آرش: «باشه.» مهدیا: «چرا "باشه" گفتی؟» آرش: «هیچی.» آیلین با خنده گفت: آیلین: «این دوتا هم یه روز ما رو سکته می‌دن.» همه خندیدیم. من هم خندیدم. اما حواسم هنوز به یک چیز بود. اینکه حامی از بین همه، از من خواسته بود زودتر برسم. نه برای کمک به اجرا. نه برای نوشتن. فقط... برای اینکه آنجا باشم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) شب، برنامه‌ی جشنواره رو روی میز گذاشتم. دو هفته. فقط دو هفته تا اجرا. پیانو، تمرین، صدا، نور، جمعیت... همه‌چیز باید درست پیش می‌رفت. اما بین تمام چیزهایی که باید برایشان آماده می‌شدم، یک چیز عجیب‌تر از همه بود. اینکه دلم می‌خواست وقتی روی صحنه می‌رفتم، یک نفر را بین جمعیت پیدا کنم. کسی که از اولین نت‌های این آهنگ، کنارم بود. گوشی‌ام را برداشتم. چت ملینا را باز کردم. چند ثانیه به اسمش نگاه کردم. بعد لبخند زدم. «دو هفته دیگه...» نمی‌دانستم چرا، اما برای اولین بار، فکر کردن به روز اجرا بیشتر از اینکه استرسم بدهد... هیجان‌زده‌ام می‌کرد. شاید چون می‌دانستم او هم آنجا خواهد بود. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت‌ِجدید‌از‌"ماه‌در‌سکوت‌"نوشِ‌نگاهتون؛🤎 منتظر ردِ احساساتتون بین سطرهای این پارت هستم...🪔