eitaa logo
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
551 دنبال‌کننده
145 عکس
30 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 37 ❝گاهی رسیدن به یک جای امن، بعد از ساعت‌ها ترس، شبیه برگ
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 38 ❝گاهی چیزی که در تاریکی ترسناک به نظر می‌رسد، با روشن شدن چراغ، فقط یک اتفاق ساده است...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد. آیلین آروم گفت: «یعنی چی بود؟» امیر چراغ قوه‌ی گوشی‌اش رو روشن کرد. «من می‌رم ببینم.» آرش سریع گفت: «تنهایی نه.» هر دو سمت در رفتن. من هنوز کنار ملینا بودم. دستش هنوز دور دستم بود. آروم گفتم: «نترس... چیزی نیست.» ملینا با صدای آرومی گفت: «اگه چیزی نباشه چی؟» لبخند زدم. «اون‌وقت می‌فهمیم من الکی گفتم نترس.» ملینا با وجود درد، خنده‌ی کوتاهی کرد. همون لحظه صدای امیر از بیرون اومد: «بچه‌هااا!» همه با نگرانی سمت در برگشتیم. چند ثانیه بعد امیر و آرش وارد شدن. امیر یه تکه شاخه‌ی بزرگ دستش بود. «این بود!» آیلین با تعجب نگاهش کرد. «شاخه؟!» امیر شونه بالا انداخت. «باد انداخته بودش روی سقف کلبه.» مهدیا خندید. «یعنی ما این همه ترسیدیم واسه یه شاخه؟» آرش: «تو که اول از همه پشت من قایم شدی.» مهدیا: «من؟!» آرش: «آره، تو.» مهدیا اخم کرد. «دروغ می‌گی.» چند نفر خندیدن. من برگشتم سمت ملینا. «خب... حالا اجازه می‌دی پات رو درست ببندیم؟» ملینا آروم سر تکون داد. هلیا کنارم نشست و وسایل رو آماده کرد. «حامی، تو کمک کن پای ملینا رو ثابت نگه داریم.» آروم کنار مبل نشستم. ملینا به پاش نگاه کرد و بعد به من. «اگه درد گرفت چی؟» گفتم: «دستمو فشار بده.» چند لحظه نگاهم کرد. «جدی؟» لبخند زدم. «جدی.» هلیا شروع کرد به بستن باند. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ملینا دستم رو محکم گرفت. نگاهش کردم. چشم‌هاش از درد بسته شده بود. آروم گفتم: «همین‌جا هستم...» و این بار، دستش رو پس نکشید. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
عالیه همینطوری لف بدید.😄💔
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 38 ❝گاهی چیزی که در تاریکی ترسناک به نظر می‌رسد، با روشن ش
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 39 ❝بعضی لحظه‌ها، بدون اینکه اتفاق بزرگی بیفتد، آدم را به کسی نزدیک‌تر می‌کنند...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند لحظه بعد، هلیا باند رو بست و آروم گفت: «تموم شد.» نفس حبس‌شده‌م رو بیرون دادم. «بالاخره...» حامی هنوز کنارم نشسته بود. نگاهش کردم و دستم رو که هنوز توی دستش بود، دیدم. سریع دستم رو عقب کشیدم. «ببخشید... حواسم نبود.» حامی لبخند کوچیکی زد. «اشکالی نداره.» آیلین از آشپزخونه صدا زد: «بچه‌هااا! کی گرسنه‌ست؟» امیر: «من!» مهدیا: «تو همیشه گرسنه‌ای.» امیر: «این یه استعداد ذاتیه.» همه خندیدیم. هلیا بلند شد. «ملینا، تو بشین. من می‌رم کمکشون.» خواستم بلند شم. «منم میام.» حامی سریع گفت: «تو جایی نمی‌ری.» با تعجب نگاهش کردم. «چرا؟» «چون همین الان به زور رسیدی اینجا.» لبخند زدم. «خیلی دستور می‌دی آقای صالحی.» خندید. «فقط وقتی لازمه.» هلیا از دور گفت: «ملینا، گوش کن بهش!» آیلین هم اضافه کرد: «امروز همه متحد شدن علیه تو.» سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و خندیدم. برای اولین بار از وقتی پام آسیب دیده بود... درد، برای چند دقیقه از ذهنم رفته بود. اما وقتی نگاهم دوباره به حامی افتاد، یه حس عجیب جای اون درد رو گرفت. یه حسی که هنوز اسمش رو نمی‌دونستم... 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
ولی من پارت میدم بهتون🙂 پارت جدید نوش نگاهتون؛ ناشناس.
حیحی🤏🏽🌀 این پارت هارو کسی نمیخواد؟!🪼
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 39 ❝بعضی لحظه‌ها، بدون اینکه اتفاق بزرگی بیفتد، آدم را به
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 40 ❝گاهی بهترین قسمتِ یک سفر، همان لحظه‌هایی‌ست که هیچ‌کس برایشان برنامه نریخته...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بوی غذا کل کلبه رو پر کرده بود. آیلین با افتخار قابلمه رو روی میز گذاشت. «خب! شام آماده‌ست.» امیر با ذوق گفت: «بالاخره!» هلیا خندید. «تو از وقتی رسیدیم فقط منتظر همین بودی.» مهدیا بشقاب‌ها رو روی میز گذاشت و گفت: «فقط امیدوارم امیر قبل از بقیه همه‌شو نخوره.» امیر: «من همچین آدمی نیستم.» آرش: «هستی.» امیر با اخم نگاهش کرد. «تو چرا همیشه علیه منی؟» آرش: «چون واقعیت رو می‌گم.» صدای خنده‌ی همه بلند شد. من هم لبخند زدم. حامی بشقابم رو جلوم گذاشت. «تو هم آروم بخور.» نگاهش کردم. «باز شروع کردی؟» «شروع نکردم.» مکث کرد و لبخند زد. «فقط حواسم بهته.» برای چند ثانیه چیزی نگفتم. آیلین که متوجه سکوت من شده بود، لبخند شیطنت‌آمیزی زد. «اوه اوه...» سریع نگاهش کردم. «چیه؟» «هیچی.» اما اون «هیچی» رو جوری گفت که معلوم بود یه چیزی تو ذهنشه. سرم رو پایین انداختم و مشغول غذا خوردن شدم. بعد از شام، همه دور بخاری جمع شدیم. مهدیا: «خب، حالا چی کار کنیم؟» امیر: «یه بازی.» آیلین: «چه بازی‌ای؟» امیر لبخند زد. «جرئت حقیقت.» هلیا خندید. «این سفر قراره آخرش به دعوا ختم بشه.» مهدیا: «من که هستم.» آرش: «معلومه.» مهدیا: «تو هم هستی.» آرش نفس عمیقی کشید. «می‌دونستم.» همه خندیدیم. آیلین بطری کوچیکی رو وسط گذاشت و درست جلوی من ایستاد. همه ساکت شدن. آیلین لبخند زد. «ملینا...» من با نگرانی نگاهش کردم. «چی؟» آیلین گفت: «حقیقت یا جرئت؟» و من هنوز نمی‌دونستم انتخاب هر کدوم... قرار بود چه چیزی رو لو بده. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 40 ❝گاهی بهترین قسمتِ یک سفر، همان لحظه‌هایی‌ست که هیچ‌کس
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 41 ❝بعضی بازی‌ها فقط برای خندیدن شروع می‌شوند؛ اما هیچ‌کس نمی‌داند قرار است کدام حرف را از دهانش بیرون بکشند...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند ثانیه به بطری نگاه کردم. بعد به آیلین. «جرئت.» آیلین لبخند زد. «مطمئنی؟» سرم رو تکون دادم. «آره.» آیلین چند لحظه فکر کرد. بعد گفت: «باید تا سه دور بعد، هر چی هلیا گفت انجام بدی.» چشم‌هام گرد شد. «چی؟!» هلیا زد زیر خنده. «خب چرا من؟» آیلین: «چون مطمئنم سخت نمی‌گیری.» هلیا با لبخند گفت: «باشه... قبول.» مهدیا خندید. «ملینا، خودت انتخاب کردی.» با خنده سرم رو تکون دادم. «باشه، قبول.» امیر بطری رو دوباره چرخوند. بطری چند دور چرخید و این بار جلوی آرش ایستاد. مهدیا سریع گفت: «حقیقت یا جرئت؟» آرش بدون مکث گفت: «حقیقت.» مهدیا کمی فکر کرد. بعد با لبخند گفت: «تا حالا شده از یه نفر خوشت بیاد ولی بهش نگی؟» آرش چند ثانیه ساکت موند. امیر با خنده گفت: «اوه... سؤال خطرناک.» آرش نگاه کوتاهی به مهدیا انداخت. «شاید.» مهدیا ابرو بالا انداخت. «شاید یعنی آره؟» آرش خیلی خونسرد گفت: «گفتم شاید.» همه خندیدن. بطری دوباره چرخید. این بار جلوی حامی ایستاد. آیلین با شیطنت گفت: «آقای هنرمند...» حامی خندید. «بله؟» «حقیقت یا جرئت؟» حامی چند لحظه به بطری نگاه کرد. بعد گفت: «حقیقت.» آیلین لبخند زد. «خب...» نگاهش بین حامی و من چرخید. و من همون لحظه فهمیدم این سؤال... قرار نیست معمولی باشه. آیلین گفت: «آخرین باری که یه نفر واقعاً خوشحالت کرد، کی بود؟» حامی ساکت شد. چند ثانیه گذشت. بعد نگاهش... آروم روی من نشست. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت جدید نوش نگاهتون؛🪔 خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم؛