𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 39 ❝بعضی لحظهها، بدون اینکه اتفاق بزرگی بیفتد، آدم را به
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 40
❝گاهی بهترین قسمتِ یک سفر، همان لحظههاییست که هیچکس برایشان برنامه نریخته...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بوی غذا کل کلبه رو پر کرده بود.
آیلین با افتخار قابلمه رو روی میز گذاشت.
«خب! شام آمادهست.»
امیر با ذوق گفت:
«بالاخره!»
هلیا خندید.
«تو از وقتی رسیدیم فقط منتظر همین بودی.»
مهدیا بشقابها رو روی میز گذاشت و گفت:
«فقط امیدوارم امیر قبل از بقیه همهشو نخوره.»
امیر:
«من همچین آدمی نیستم.»
آرش:
«هستی.»
امیر با اخم نگاهش کرد.
«تو چرا همیشه علیه منی؟»
آرش:
«چون واقعیت رو میگم.»
صدای خندهی همه بلند شد.
من هم لبخند زدم.
حامی بشقابم رو جلوم گذاشت.
«تو هم آروم بخور.»
نگاهش کردم.
«باز شروع کردی؟»
«شروع نکردم.»
مکث کرد و لبخند زد.
«فقط حواسم بهته.»
برای چند ثانیه چیزی نگفتم.
آیلین که متوجه سکوت من شده بود، لبخند شیطنتآمیزی زد.
«اوه اوه...»
سریع نگاهش کردم.
«چیه؟»
«هیچی.»
اما اون «هیچی» رو جوری گفت که معلوم بود یه چیزی تو ذهنشه.
سرم رو پایین انداختم و مشغول غذا خوردن شدم.
بعد از شام، همه دور بخاری جمع شدیم.
مهدیا:
«خب، حالا چی کار کنیم؟»
امیر:
«یه بازی.»
آیلین:
«چه بازیای؟»
امیر لبخند زد.
«جرئت حقیقت.»
هلیا خندید.
«این سفر قراره آخرش به دعوا ختم بشه.»
مهدیا:
«من که هستم.»
آرش:
«معلومه.»
مهدیا:
«تو هم هستی.»
آرش نفس عمیقی کشید.
«میدونستم.»
همه خندیدیم.
آیلین بطری کوچیکی رو وسط گذاشت
و درست جلوی من ایستاد.
همه ساکت شدن.
آیلین لبخند زد.
«ملینا...»
من با نگرانی نگاهش کردم.
«چی؟»
آیلین گفت:
«حقیقت یا جرئت؟»
و من هنوز نمیدونستم انتخاب هر کدوم...
قرار بود چه چیزی رو لو بده.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴۰
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 40 ❝گاهی بهترین قسمتِ یک سفر، همان لحظههاییست که هیچکس
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 41
❝بعضی بازیها فقط برای خندیدن شروع میشوند؛ اما هیچکس نمیداند قرار است کدام حرف را از دهانش بیرون بکشند...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند ثانیه به بطری نگاه کردم.
بعد به آیلین.
«جرئت.»
آیلین لبخند زد.
«مطمئنی؟»
سرم رو تکون دادم.
«آره.»
آیلین چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
«باید تا سه دور بعد، هر چی هلیا گفت انجام بدی.»
چشمهام گرد شد.
«چی؟!»
هلیا زد زیر خنده.
«خب چرا من؟»
آیلین:
«چون مطمئنم سخت نمیگیری.»
هلیا با لبخند گفت:
«باشه... قبول.»
مهدیا خندید.
«ملینا، خودت انتخاب کردی.»
با خنده سرم رو تکون دادم.
«باشه، قبول.»
امیر بطری رو دوباره چرخوند.
بطری چند دور چرخید و این بار جلوی آرش ایستاد.
مهدیا سریع گفت:
«حقیقت یا جرئت؟»
آرش بدون مکث گفت:
«حقیقت.»
مهدیا کمی فکر کرد.
بعد با لبخند گفت:
«تا حالا شده از یه نفر خوشت بیاد ولی بهش نگی؟»
آرش چند ثانیه ساکت موند.
امیر با خنده گفت:
«اوه... سؤال خطرناک.»
آرش نگاه کوتاهی به مهدیا انداخت.
«شاید.»
مهدیا ابرو بالا انداخت.
«شاید یعنی آره؟»
آرش خیلی خونسرد گفت:
«گفتم شاید.»
همه خندیدن.
بطری دوباره چرخید.
این بار جلوی حامی ایستاد.
آیلین با شیطنت گفت:
«آقای هنرمند...»
حامی خندید.
«بله؟»
«حقیقت یا جرئت؟»
حامی چند لحظه به بطری نگاه کرد.
بعد گفت:
«حقیقت.»
آیلین لبخند زد.
«خب...»
نگاهش بین حامی و من چرخید.
و من همون لحظه فهمیدم این سؤال...
قرار نیست معمولی باشه.
آیلین گفت:
«آخرین باری که یه نفر واقعاً خوشحالت کرد، کی بود؟»
حامی ساکت شد.
چند ثانیه گذشت.
بعد نگاهش...
آروم روی من نشست.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴۱
یعنی یجوری رگباری لف میدید من خودم شرمندتون میشم میخوام چنلو پاک کنم شما انقد زحمت نکشید بخواید لف بدید😄.
تا الانم بخاطر کسایی که خیلی اصرار کردن و حامیمه که موندم و دارم با وجود اینهمه لف و... ادامه میدم🙂❤️🩹.
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 41 ❝بعضی بازیها فقط برای خندیدن شروع میشوند؛ اما هیچکس
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 42
❝بعضی جوابها کوتاهاند، اما تا مدتها در ذهن آدم میمانند...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
نگاه حامی هنوز روی من بود.
آیلین با لبخند گفت:
«خب؟ منتظریم.»
حامی خندهی کوتاهی کرد و نگاهش رو از من گرفت.
«همین چند وقت پیش.»
امیر:
«کی؟»
حامی شونه بالا انداخت.
«یه نفر که کنارم بود.»
قلبم یه لحظه تندتر زد.
مهدیا با شیطنت گفت:
«اسم نداره؟»
حامی خندید.
«نه.»
آرش:
«پس جواب کامل ندادی.»
حامی:
«سؤال پرسیدین کی خوشحالم کرده، نگفتین اسمش رو بگم.»
همه خندیدن.
من اما ساکت مونده بودم.
هلیا آروم به شونهم زد.
«چته؟»
لبخند کوچیکی زدم.
«هیچی.»
آیلین بطری رو چرخوند.
بطری چند دور چرخید و جلوی هلیا ایستاد.
امیر سریع گفت:
«حقیقت یا جرئت؟»
هلیا:
«جرئت.»
امیر لبخند شیطنتآمیزی زد.
«باید یه نفر از این جمع رو انتخاب کنی و ازش یه تعریف واقعی بکنی.»
هلیا نگاهی به همه انداخت.
چند ثانیه فکر کرد.
بعد لبخند زد و گفت:
«ملینا.»
با تعجب نگاهش کردم.
«من؟»
هلیا سر تکون داد.
«آره. چون با اینکه الان پات درد میکنه، از وقتی رسیدیم حتی یه بار هم نذاشتی حال بقیه رو خراب کنی.»
لبخندم محو شد.
«هلیا...»
آروم خندیدم.
«مرسی.»
حامی از اون طرف جمع نگاهم کرد.
این بار چیزی نگفت.
اما لبخند کوچیکش رو دیدم.
بطری دوباره چرخید.
و این بار...
جلوی من ایستاد.
آیلین دستهاش رو به هم زد.
«خب ملینا...»
با نگرانی بهش نگاه کردم.
«این دفعه دیگه انتخاب با توئه.»
«حقیقت یا جرئت؟»
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴۲
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 42 ❝بعضی جوابها کوتاهاند، اما تا مدتها در ذهن آدم میما
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 43
❝گاهی یک سؤال ساده، آدم را مجبور میکند با چیزی روبهرو شود که مدتها از فکر کردن به آن فرار کرده...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند لحظه به آیلین نگاه کردم.
بعد گفتم:
«حقیقت.»
آیلین لبخند زد.
«باشه.»
کمی فکر کرد و بعد گفت:
«اگه قرار باشه فقط با یکی از آدمهای این جمع، یه سفر دیگه بری... کی رو انتخاب میکنی؟»
همه شروع کردن به خندیدن.
امیر:
«عه! این سؤال خیلی مشکوکه.»
مهدیا:
«آیلین از اول نقشه داشته.»
هلیا با خنده گفت:
«جواب بده دیگه ملی.»
چشمهام رو پایین انداختم.
اصلاً انتظار چنین سؤالی رو نداشتم.
نگاهم بین بچهها چرخید.
و بیاختیار روی حامی متوقف شد.
حامی فقط نگاهم میکرد.
چند ثانیه سکوت کردم.
«فکر کنم...»
مکث کردم.
«با حامی.»
صدای خندهی آیلین و مهدیا بلند شد.
صورتم داغ شد.
«چیه خب؟!»
آیلین:
«هیچییی! فقط خیلی سریع انتخاب کردی.»
«سریع نبود!»
حامی خندید.
«منم اعتراضی ندارم.»
امیر با خنده گفت:
«خب آقای صالحی، معلومه که اعتراض نداری.»
حامی:
«چرا باید داشته باشم؟»
مهدیا با شیطنت گفت:
«هیچی... هیچی.»
سرم رو پایین انداختم و لبخند زدم.
بطری دوباره چرخید.
این بار جلوی امیر ایستاد.
امیر با دیدنش گفت:
«فقط لطفاً سؤال سخت نپرسین.»
آرش:
«پس جرئت انتخاب کن.»
امیر با تردید گفت:
«جرئت.»
آرش لبخند کوتاهی زد.
«پس آماده باش.»
امیر با نگرانی نگاهش کرد.
«چرا اینجوری میخندی؟»
آرش فقط گفت:
«خودت خواستی.»
و همین جمله کافی بود تا همه کنجکاو بشن ببینن آرش چه جرئتی برای امیر در نظر گرفته...
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴۳
پارتهای جدید نوشِ نگاهتون؛🌙✨️
ناشناس همیشه پذیرای حرفای شماست :)
حتی یه جملهی کوچیک از شما، میتونه لبخند روی لبِ من و شخصیتها بیاره.🤎
سلام تبادل انجام میدید؟
منم چنلم نویسندگی طوره و ۳۱۵ تا ممبر دارم
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐙚 ִֶָ˖ ࣪𓂃
ارادت گل؛ آره عزیزم انجام میدم
جــــــج✨️
تبادمینی | آمارت: ۴۰۰+ | موضوع مهمنیست
تببنری | آمارت: ۴۵۰+ | موضوع مهمنیست
همسایگی | آمارت: ۴۰۰+ | موضوعم رمان،حامیم
من؛ @Maleka1001
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐇𝐚𝐩𝐩𝐲 +⁵⁵⁰ 𝐌𝐞𝐦𝐛𝐞𝐫𝐬 🎉
𝐇𝐚𝐩𝐩𝐲 +⁵⁶⁰ 𝐌𝐞𝐦𝐛𝐞𝐫𝐬 🎉