eitaa logo
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
583 دنبال‌کننده
156 عکس
30 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 83 ❝ بعضی انتخاب‌ها، وقتی برای یه آدم خاص باشن، دیگه فقط ی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 84 ❝ بعضی سورپرایزها، تا وقتی وقتشون نرسیده، فقط با یه لبخند پنهون می‌مونن... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) از مغازه کفش‌فروشی که بیرون اومدیم، حامی هنوز همون لبخند مرموز رو روی لبش داشت. ملینا: «خب، حالا می‌گی اون چیز کوچیکه چیه؟» حامی: «نه.» ملینا: «حامییی!» حامی خندید. حامی: «گفتم که بعداً می‌فهمی.» مانی: «من فقط می‌خوام بدونم چرا هر بار می‌گه سورپرایز، قیافه‌ش این‌قدر مشکوک می‌شه!» حامی: «چون دارم یه کار مهم انجام می‌دم.» مانی: «آره، آره. ما هم باور کردیم.» خندیدم و نگاهم رو به حامی دادم. ملینا: «حداقل یه راهنمایی کوچولو؟» چند لحظه نگاهم کرد. حامی: «فقط اینو بدون که می‌خوام اون روز، همه‌چی برات قشنگ باشه.» لبخندم آروم‌تر شد. ملینا: «همین الانشم قشنگه.» حامی چیزی نگفت؛ فقط لبخند زد. بعد رو به مانی کرد. حامی: «خب، آقای شاهد خرید! فکر کنم دیگه وقتشه شما خانوم رو برسونی خونه.» مانی: «بالاخره یکی یادش افتاد منم وجود دارم!» هر سه خندیدیم. اما وقتی از حامی خداحافظی کردم و همراه مانی راه افتادم، دوباره نگاهم رفت سمت دستبندم. نمی‌دونستم سورپرایز بعدی چیه... ولی یه چیزی رو خوب می‌دونستم. برای روزی که قرار بود دو هفته دیگه برسه، بیشتر از همیشه ذوق داشتم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 84 ❝ بعضی سورپرایزها، تا وقتی وقتشون نرسیده، فقط با یه لبخ
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 85 ❝ گاهی یه روز معمولی، با یه خبر کوچیک، شکل تازه‌ای به خودش می‌گیره... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وقتی رسیدیم خونه، مانی کیسه‌های خرید رو روی مبل گذاشت. مانی: «خب، خانوم نامزد! خسته نباشی.» با تعجب نگاهش کردم. ملینا: «مانی! هنوز که نامزد نشدم!» مانی: «از الان تمرین می‌کنم. بعداً سخت می‌شه.» یه کوسن برداشتم و طرفش پرت کردم. ملینا: «برو بابا!» خندید و کوسن رو گرفت. مانی: «باشه، باشه. من رفتم. فقط مامان گفت وقتی اومدی، بری پیشش.» کیسه‌ها رو برداشتم و به اتاقم رفتم تا وسایلم رو بذارم. بعد رفتم سراغ مامان. ملینا: «مامان؟ گفتی کارم داری؟» مهتاب از پشت میز آشپزخونه نگاهم کرد. مهتاب: «آره عزیزم. زنگ زدن از مزون.» ملینا: «مزون؟ برای چی؟» مهتاب: «گفتن لباسِ مراسمت آماده‌ست و می‌تونی برای پرو نهایی بری.» چشم‌هام برق زد. ملینا: «جدی؟ همین‌قدر زود؟» مهتاب خندید. مهتاب: «گفتن فقط یه اندازه‌گیری کوچیک مونده. فردا می‌ریم.» کنارش نشستم و سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم. ملینا: «مامان، باورم نمی‌شه دو هفته دیگه قراره...» مهتاب آروم موهام رو نوازش کرد. مهتاب: «منم باورم نمی‌شه دخترم این‌قدر بزرگ شده.» لبخند زدم. همه‌چیز داشت کم‌کم واقعی می‌شد. لباس، کفش، دستبند ماه... و روزی که قرار بود یه اتفاق تازه توی زندگیم شروع بشه. همون موقع گوشیم لرزید. پیام حامی بود: «فردا وقت داری؟ باید یه جایی باهات بیام.» با تعجب به صفحه نگاه کردم و جواب دادم: «کجا؟» چند ثانیه بعد، پیامش اومد: «اگه بگم که دیگه سورپرایز نمی‌شه، نه؟» لبخندم محو نشد. اما این بار... واقعاً کنجکاو شده بودم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 85 ❝ گاهی یه روز معمولی، با یه خبر کوچیک، شکل تازه‌ای به خ
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 86 ❝ بعضی قرارها، قبل از اینکه اتفاق بیفتن، دل آدم رو به ذوق میارن... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) صبح هنوز کامل از راه نرسیده بود که صدای پیام گوشیم بلند شد. حامی: «صبح بخیر خانوم خوابالو. آماده‌ای؟» لبخند زدم و جواب دادم: ملینا: «صبح بخیر. برای چی آماده باشم؟ هنوز نگفتی کجا می‌ریم!» حامی: «تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت. فقط آماده شو.» ملینا: «حامی!» حامی: «جانم؟😂» ملینا: «از این جانم گفتنت سوءاستفاده نکن، جوابمو بده!» چند ثانیه بعد نوشت: حامی: «بیا پایین، خودم می‌گم.» گوشی رو کنار گذاشتم و سریع آماده شدم. وقتی رفتم پایین، حامی کنار ماشین ایستاده بود. تا منو دید، لبخند زد. حامی: «سلام.» ملینا: «سلام. حالا می‌گی کجا می‌ریم؟» در ماشین رو برام باز کرد. حامی: «اول سوار شو.» سوار شدم و چند دقیقه بعد راه افتادیم. از پنجره بیرون رو نگاه می‌کردم و سعی داشتم از مسیر حدس بزنم کجا داریم می‌ریم. ملینا: «فقط امیدوارم آخرش نگی اومدیم یه چیزی بخریم که خودت تنهایی هم می‌تونستی بخری!» حامی خندید. حامی: «نه، این یکی فرق داره.» ملینا: «چقدر فرق داره؟» حامی: «زیاد.» ماشین جلوی یه فروشگاه کوچیک و شیک توقف کرد. حامی پیاده شد و اومد طرف من. ملینا: «اینجا دیگه کجاست؟» لبخند زد و دستش رو به طرف در ورودی گرفت. حامی: «جایی که می‌خوام یه چیز رو برای روز نامزدیمون انتخاب کنم.» نگاهش کردم. ملینا: «برای روز نامزدیمون؟» سرش رو تکون داد. حامی: «آره... این یکی رو می‌خوام با نظر خودت انتخاب کنم.» بعد در رو باز کرد. و من تازه فهمیدم چرا از دیشب این‌قدر مرموز شده بود... 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
هدایت شده از forbidden love
https://eitaa.com/forbiddenlovee/31816 خیلی رمان قشنگی نوشتی من همیشه مشتاقم بخونم ولی عزیزم خودتم درس داری میفهمی مارو خیلی ها نمیتونن هی پیام بدن بخاطر اینکه پارت بزاری مثلاً من هی گوشی دستم میگیرم بخونم ولی میبینم نوشتی نمی‌زارم وقت نمیکنم پیام بدم ناشناست پر بشه سال 10 ام برا کنکنور تلاش میکنم فقط میتونم بیام بخونم برم سریع خودتم درس می‌خونی بهتره که فقط پنجشنبه و جمعه ها توقع داشته باشی ناشناست پر بشه با احترام🎀 ... ممنونم مرسی نظر لطفته💞 خب همچیز متقابله عزیزم وقتی شما نتونید بیاید ناشناس یه پیام ساده بدید منم نمیتونم بشینم پارت تایپ کنم پس فقط پنجشنبه جمعه انتظار پارت داشته باش با احترام🎀
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 86 ❝ بعضی قرارها، قبل از اینکه اتفاق بیفتن، دل آدم رو به ذ
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 87 ❝ بعضی انتخاب‌ها، وقتی با هم انجام می‌شن، از همون لحظه تبدیل به خاطره می‌شن... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وارد فروشگاه شدیم. چند تا ویترین شیک با وسایل مردونه و اکسسوری‌های ظریف جلوی چشمم بود. ملینا: «خب، حالا چی می‌خوای انتخاب کنی؟» حامی به ویترین ساعت‌ها اشاره کرد. حامی: «ساعت.» با تعجب نگاهش کردم. ملینا: «ساعت؟ مگه ساعت نداری؟» حامی: «دارم، ولی این یکی رو می‌خوام برای اون روز بگیرم.» فروشنده چند مدل ساعت آورد و روی میز گذاشت. حامی یکی‌یکی نگاهشون کرد، اما انگار هیچ‌کدوم نظرش رو جلب نمی‌کرد. ملینا: «این مشکیه قشنگه.» ساعت رو برداشت و امتحانش کرد. حامی: «به نظرت با کت‌وشلوارم میاد؟» ملینا: «آره، مخصوصاً با صفحه‌ی مشکی و جزئیات طلاییش.» چند بار ساعت رو چرخوند و دوباره نگاهم کرد. حامی: «پس همین.» فروشنده ساعت رو داخل جعبه‌ی شیک و مشکی گذاشت. همین که از فروشگاه بیرون اومدیم، حامی جعبه رو توی دستش گرفت و گفت: حامی: «خب، حالا یه چیز دیگه هم مونده.» با ناباوری نگاهش کردم. ملینا: «بازم؟! حامی، مگه خریدای تو تمومی ندارن؟!» خندید. حامی: «این آخریه. قول می‌دم.» ملینا: «این جمله رو قبلاً هم گفتی!» حامی در ماشین رو باز کرد و با لبخند گفت: حامی: «این یکی رو دیگه خودت می‌فهمی.» سوار شدم، اما هنوز نگاهم به جعبه‌ی ساعت بود. یه چیزی توی ذهنم می‌گفت این خریدها فقط برای خوش‌تیپ شدن توی مراسم نیست... ولی هنوز نمی‌دونستم حامی دقیقاً چه فکری توی سرش داره. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 87 ❝ بعضی انتخاب‌ها، وقتی با هم انجام می‌شن، از همون لحظه
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 88 ❝ بعضی چیزها رو نمی‌شه با پول خرید... مثل لحظه‌ای که یکی، با ذوق برای آینده‌تون برنامه می‌ریزه. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) حامی ماشین رو جلوی یه کافه‌ی کوچیک نگه داشت. ملینا: «فکر کردم گفتی یه خرید دیگه مونده!» حامی: «اون سر جاشه. گفتم اول یه چیزی بخوریم.» وارد کافه شدیم و کنار پنجره نشستیم. بعد از سفارش، حامی جعبه‌ی ساعت رو روی میز گذاشت و نگاهم کرد. حامی: «ملینا، یه چیزی می‌خوام ازت بپرسم.» ملینا: «چرا این‌قدر جدی شدی؟ بپرس.» چند لحظه مکث کرد. حامی: «برای روز نامزدیمون... دوست داری یه عکس یادگاری هم بگیریم؟ فقط خودمون، قبل از اینکه مهمونا برسن.» لبخند زدم. ملینا: «آره، خیلی هم دوست دارم.» حامی: «پس یه عکاس خوب پیدا کنیم. می‌خوام عکس‌هامون چیزی باشه که سال‌ها بعد هم با دیدنش لبخند بزنیم.» بهش نگاه کردم. ملینا: «تو برای همه‌چی این‌قدر فکر کردی؟» حامی خندید. حامی: «تقریباً... فقط یه مشکل دارم.» ملینا: «چی؟» حامی: «اینکه هنوز نمی‌دونم چطوری قراره روز مراسم، وقتی می‌بینمت، عادی رفتار کنم.» خنده‌ام گرفت. ملینا: «مگه قراره چی بشه؟» حامی: «نمی‌دونم. شاید فقط نگات کنم و یادم بره باید چی بگم!» سرم رو پایین انداختم تا لبخندم رو نبینه. اما وقتی دوباره نگاش کردم، هنوز داشت با همون لبخند آروم نگاهم می‌کرد. حامی: «راستی، برای اون خرید آخر باید یه جای دیگه هم بریم.» ملینا: «باز شروع شد؟!» حامی خندید و از جاش بلند شد. حامی: «پاشو خانوم کنجکاو.» از کافه بیرون اومدیم. اما وقتی به مقصد بعدی رسیدیم و تابلوی بالای در رو دیدم، با تعجب سر جام ایستادم... 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 88 ❝ بعضی چیزها رو نمی‌شه با پول خرید... مثل لحظه‌ای که یک
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 89 ❝ بعضی هدیه‌ها، قرار نیست فقط برای یه روز باشن... قراره هر بار دیدنشون، یه خاطره رو زنده کنن. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) به تابلوی بالای در نگاه کردم. یه فروشگاه کوچیک لوازم موسیقی بود. ملینا: «حامی؟ اینجا دیگه چیکار داریم؟» حامی لبخند زد. حامی: «بیا تو، خودت می‌فهمی.» وارد شدیم. چند تا گیتار و ویولن روی دیوار بود و صدای آروم پیانو از بلندگوها پخش می‌شد. حامی منو به سمت یه قفسه برد که چند تا جعبه‌ی کوچیک و ظریف روش چیده شده بود. حامی: «می‌خوام برای اتاقم یه جعبه‌ی موزیکال بگیرم.» با تعجب نگاهش کردم. ملینا: «جعبه‌ی موزیکال؟» حامی: «آره. یه چیزی که وقتی بازش می‌کنی، یه ملودی آروم پخش کنه.» یکی از جعبه‌ها رو برداشت؛ رنگ چوبش قهوه‌ای روشن بود و روی درش طرح کوچیکی از ماه حک شده بود. حامی: «این چطوره؟» لبخند زدم. ملینا: «خیلی قشنگه.» جعبه رو باز کرد. ملودی آرومی توی فروشگاه پیچید. چند ثانیه ساکت موندیم و گوش دادیم. بعد حامی جعبه رو بست و رو به فروشنده گفت: حامی: «همین رو می‌خوام.» وقتی از فروشگاه بیرون اومدیم، جعبه رو توی کیسه گذاشته بود. ملینا: «بالاخره فهمیدم اون خرید آخر چی بود!» حامی خندید. حامی: «ولی هنوز یه چیزی مونده.» با ناباوری ایستادم. ملینا: «حامی صالحی، تو مگه قرار نبود این آخری باشه؟!» حامی خندید و گفت: حامی: «این یکی خرید نیست.» نگاهش کردم. ملینا: «پس چیه؟» لبخندش آروم‌تر شد. حامی: «یه چیزی که می‌خوام خودم بهت بگم... ولی نه اینجا.» 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 89 ❝ بعضی هدیه‌ها، قرار نیست فقط برای یه روز باشن... قراره
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 90 ❝ بعضی حرف‌ها، اون‌قدر مهمن که آدم دلش می‌خواد در جای درست و زمان درست گفته بشن... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) حامی منو به یه پارک آروم برد. روی یکی از نیمکت‌ها نشستیم و کیسه‌های خرید رو کنارمون گذاشتیم. ملینا: «خب، حالا می‌گی اون حرف مهم چیه؟» حامی چند لحظه به درخت‌های روبه‌رو نگاه کرد. حامی: «یادته اولین بار که با هم روی آهنگ کار کردیم، چقدر با هم بحثمون شد؟» خندیدم. ملینا: «بحث؟! تو هرچی می‌گفتم، می‌گفتی نه، این بهتره!» حامی: «خب، چون واقعاً فکر می‌کردم بهتره!» ملینا: «آره، معلومه!» هر دو خندیدیم. بعد حامی آروم‌تر گفت: حامی: «ولی از همون روز، کم‌کم شدی اولین نفری که دلم می‌خواست نظرش رو بشنوم.» ساکت شدم. حامی: «بعدش دیدم وقتی یه اتفاق خوب می‌افته، دلم می‌خواد اول به تو بگم. وقتی خسته‌ام، حرف زدن با تو حالم رو بهتر می‌کنه... و وقتی نیستی، هی دنبال بهونه می‌گردم که بهت پیام بدم.» نگاهش کردم. حامی: «نمی‌خوام فکر کنی همه‌چی فقط برای مراسمه. من قبل از این روز هم همین حس رو داشتم.» قلبم تندتر می‌زد. ملینا: «حامی...» لبخند کوچیکی زد. حامی: «می‌خواستم اینو بدونی. من فقط منتظر روز نامزدی نیستم؛ منتظرم روزهای بعدش هم کنار هم بسازیم.» چند لحظه هیچ‌کدوم حرفی نزدیم. بعد آروم گفتم: ملینا: «منم وقتی اتفاقی می‌افته، دلم می‌خواد به تو بگم.» لبخندش پررنگ‌تر شد. حامی: «پس فکر کنم هر دومون یه چیزایی رو فهمیدیم.» سرم رو با خنده تکون دادم. اما درست وقتی خواستم چیزی بگم، گوشیش زنگ خورد. اسم روی صفحه رو که دید، لبخندش کم‌کم محو شد. حامی: «بابامه...» تماس رو جواب داد. چند ثانیه گوش داد و بعد با نگرانی پرسید: حامی: «چی شده؟!» 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞‌𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧